!...يواشــكـــي

روسیه کجاست اینجا کجاست؟

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

روسیه کجاست اینجا کجاست؟

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

آخرش یه را داره جا انداختی :دی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٥/۱٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب تمام پیرهنت را گریستم

در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را

تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را

سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن

بیابان سخت عادت می‌کند آداب مهمان را

چه تقدیری که پایان بیابان ها بیابان هاست

در آغوشم بخوان این بیت‌های رو به پایان را

سکوت ابرها را گرگ باران دیده می‌فهمد

تو نم‌نم ناامیدی مستی دریای بی‌جان را

وفردا در کنار راز‌هایم خاک خواهی شد

بیابان‌ها

              بیابان‌ها

                        نمی‌فهمند باران 

شعر از میثم حمیدی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

و باز هم شب قدر آخر...

نمیدونم سال بعد زندم یا نه اما ...

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٩ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

گاه مثل غزلی تازه که ناگاه بیاید

یک نفر کاش که با خستگی ام راه بیاید

چشم دارم به نگاهی و براهی که تو باشی

شب قدم میزنم از شوق اگر ماه بیاید

عشق دارد سر دیوانگی و عقل ندارد

یک نفر کاش در این مساله کوتاه بیاید

اخم کن تا غزلی تازه بیاید به سراغم

شعر با اخم تو اشکی ست که ناگاه بیاید

-

باز هم فاصله افتاده میان من و راهم

یک نفر کاش در این فاصله از راه بیاید

سید محمد رضا شرافت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۸ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

 

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد

بیچاره دو چشم سیاهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شب ها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت همآغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دریچه پژواک خنده اش

یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شیرین و تلخ قصه راهش شوم، نشد

می خواستم به شیوه ایثار و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود "همیشه" او می شوم ولی

حتی نشد که "گاه به گاهش" شوم... 

                                                  نشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ... !

دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که ...

راهشان را گـــــم می کنند !

نـــــــه میتوانی خبری دهی... !!!

و نــــــــه خبری بگیری...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

چقدر زود یه ماه رمضان دیگه اومد فکر کنم بار اولیه که امسال اینجا مینویسم نمیدونم خوبم یا نه اما یه عالمه اتفاق افتاده که دوست دارم تکتکشونو اینجا ثبت کنم چقدر از این فضا دور بودم و چقدر دلم تنگ شده بود ...

هنوز همون آدمم دارم اما یه فرقی که داره دارم 30 سالگی رو تجربه می کنم عجیبه چون دیگه فرصتی برای اشتباه کردن ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

بگذر دیگهههههه

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٧ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |