!...يواشــكـــي

بازم سلام سلام به شما که هميشه برام مهم بوديد  راستش بقيهی داستانو توی پست بعد ميگم .............. الان ميخوام درمو رد ۱ موضوع مهم بنويسم بنويسم که ديشب توی خونه ما دعوا بود دعوا که نه .................... دادو بيداد بود بابام به داداشم می گفت اخه تا کی می خواهی يواشکی کاراتو پيش ببری ............... تا کی می خواهی با ابروی من بازی کنی .................... طفلی داداشم .............  هر چند که دل خوشی ازش ندارم ولی دلم خيلی براش سوخت ................. برای يک لحظه خودمو جای اون گذا شتمو گفتم ............... واقعا چقدر بده که آدم يواشکيش لووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بره برای همينم تصميم گرفتم  که امروز بنويسم که مواظب يواشکيهاتون باشيد

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

پاورچين پاورچين ..يواشکی ..به سراغ گوشی تلفن کنار اتاق ميرم...گوشی رو آروم برميدارم...دستم روی شماره ها ميلرزه....بگيرم؟...دلمو به دريا ميزنمو شمارشو ميگيرم...بوقارو يکی يکی ميشمرم...۱...۲...الو...بفرماييد...يه لحظه غافلگير ميشمو ناخداگاه گوشيرو ميذارم...از کرده خودم پشيمون ميشم...دوباره شمارش رو ميگيرم...الو بفرماييد...الو...حوصلش سر ميره... از اون طرف داد ميزنه تو کی هستی ..چرا جواب نميدی؟...از اين رفتارم خجالت ميکشم...آروم ميگم سلام...ميگه سلام...بفرماييد...ميبخشين مزاحمتون شدم...ميخواستم بگم ...به لکنت می افتم...گوشيرو يه لحظه به سينم ميچسبونم و دوباره ميارم بالا...ميخواستم بگم...هول ميشم...بيخودی يه اسميرو ميگم و گوشيرو ميذارم.....

تا اينجای داستان رو داشته باشيد..تا بعدا بقيه اش رو تعريف کنم...

اين يکی از يواشکيهای واقعی هست که برام تعريف کردند...شماهم ميتونيد يواشکی های قشنگتون رو برام تعريف کنيد تا اگه خواستيد با اسم خودتون بذارم...اين کار باعث ميشه ديگران از تجربه يواشکی های واقعی شما استفاده کنند...تا بيشتر مواظب يواشکی هاشون باشتد...چی گفتم؟...ممنون ...يواشکی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٠ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

نمی دونم از کجا شروع کنم...نمی دونم اصلا چی بگم؟...ولی خب ..هر کاری بالاخره بايد از يه جايی شروع بشه...منم اين وبلاگ رو از اينجا شروع ميکنم...شايد هيچی بازديد کننده نداشته باشم..شايد توی اين دنيای بی کران اينترنت کسی حتی حدس وجود همچين وبلاگی رو هم نزنه..ولی خب..از يه جايی شروع ميکنم...اسمم ميثم...يه پسری که تا دیپلم بيشتر درس نخونده..نه اينکه نخوادا...نشده...نمی دونم..مشکل زمانست..اشکال از کتاباست..اشکال از منه..نمی دونم...فقط اينو می دونم که تا دیپلم بيشتر درس نخوندم...ديگه اينکه..گلارو خيلی دوست دارم..مخصوصا گل مريم....از رنگا هم از رنگ آبی يواش خيلی خوشم مياد...با خيلی چيزای ديگه که الان تو ذهنم نيست...

از يه جايی شروع شد...وبلاگ نويسی رو ميگم....زيادی تنها بودم...به گفته  علی رضا دوست مهربونم که ميدونم ناراحت ميشه که اسمشو آوردم تصميم گرفتم  که يه جوری از تنهايی دربيام...نمی دونم چرا آدمها در عين حالی که با هم هستند بازم تنهان.... لب کلوم از آدمها ميترسم .... حس ميکنم نياز به کمک دارم... نياز ...لغتيه که در روز ما خيلی اونو ميشنويم  ...ای کاش ميتونستم يواشکی به آدمها بگم دوسشون دارم ...يواشکی ... همه ما آدمها يه يواشکی برای خودمون داريم... يکی يواشکی دور از چشم خانوادش بايه دختر دوست ميشه...يکی يواشکی دور از چشم همسرش با يه خانم آشتا ميشه ..يکی يواشکی به يه بيچاره کمک ميکنه وميترسه که يک وقت کسی نفهمه...يکی يواشکی دور از چشم باباش سيگار ميکشه يا چميدونم معتاد ميشه....يکی هم يواشکی عاشق ميشه...

تا حالا به يواشکی هاتون فکر کردين...اصلا حوصله در اين مورد به خرج دادين؟...اگه ممکنه يکی از يواشکی هايی که تو ذهنتون دارين برام بگين...ممنون..ميثم...يواشکی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٥ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |