!...يواشــكـــي

سلام
امروز حرف مورچه جونوگسلام...وش دادمو اومدم که آ پ کنم .
تا اومدم شروع به نوشتن کنم یاد مهربونی افتادم که جاش اینجا بین ما خیلی خالیه ماهم آدمیم عزیز که دوباره زندگی کردنو یادمن داد و با مهربونیاش تونستم نفس کشیدن و زندگی و دوباره احساس کنم ....
تونستم خودم باشم میثم <یواشکی>...
طفلی تنها توی دنیای به این بزرگی یه آرزو داشت اونم زیر تیغ تمشکهایکال وحشی موندو هیچ وقت طعم رسیدنو نچشید ......اینجا پیش خودم جاش خیلی خالیو فقط خیاره که شاهده اشک ریختنای من تو غیابشه . به دوست مهربون چتیش غزال یا ترانه بلا ... که هیچ وقت نتونستم جای علی رضارو براش بگیرم سلام میکنم ومیگم غم مخور دوران هجران روبه پایان است.
تازشم لیمو ترشو میشناسید تازه وبلاگ زده بروبچ همه براش کامنت بگذاریدو لینکش کنید تا یه حال اساسی تو همین روزای اول ببره www.lemotorsh.blogfa.com
حالا میرسیم سراغ کنه ترین موجود زمین یعنی چشمک خوبی چشمک چرا همش تو باید داد اینو اونو در بیاری اگه اینبار بری تو وبلاگ مورچه و خلاف قوانین بلوگفا عمل کنی یه اسید پاشی اینترنتی برات به پا میکنم تا بخودت میایی میبینی داری به صورت قاچاق از ایران خارج میشی .
هلن جون عزیز تو چرا دیگه اون نشاط قدیمارو نداری آهان به خاطر عمل دماغته حتما که دباره بزرگ شده آره چه میدونم چشمک میگفت .... به منچه اصلا چرا به من اخم میکنی هان هان هان هانهانهانهانهانهانهان به من چه چشمک گفت دیگه .......
راستی خیار کچل عجب شانسی داره ها ادامه خدمتشو استخر زنانه ونک افتاده چه حالی میکنه ها نه اونجا بلیط میفروشه تازه حوله و چیپسو وپفک ورانی و آلوچه و همیچی میفروشه خلاصه خدمت نمیکنه که هتل حال میکنه ها....خدا شانس بده.....
حالا آپ خودم
...
این سه نقطه چیز خواستی نیست
معنیش اینه که چشمک خره ها ها ها ...
نکته: خوردن ماهی ۲ بار در هفته ضروری چون امگا سه داره و برای بدن لازمه
نکته : مالیاتاتونو بدید
تازه من عاشق خودمم
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
آره ........
صدای شعله های بخاری و تیک تاک عقربه های ساعت به گوشم می خوره چشمامو به سختی باز میکنم و میبینم همه جا تاریکه بدجوری گرمم شده بودو یه کمیم عرق کرده بودم خودمو روی زمین انداختمو غلط زنان به سمت پریز برق حرکت کردم
کلید برقو روشن کردم و چشمام یه واکنش عجیبی ونشون داد که بر اثر تنگ شدن مردمک چشمم ایجاد شده بود پشتمو به سمت نور کردمو چشمامو به آرومی باز کردم یه کم که نور برام عادی شد می خواستم بدونم ساعت چنده ولی حوصله نداشتم که به طرفساعت نگاه کنم چشمامو دوباره خیلی آروم روی هم گذاشتم اما صدای تیک تاک ساعت عذابم میداد بهش اهمیتی ندادم یه چرت کوچیک زدم وبعد از دقایقی گوشم باز صدای تیک تاک ساعت و میشنید
تا تصمیممو گرفتم که چشما مو باز کنم یه حسی بهم میگفت ولش کن به هربدبختی بود پلکامو باز کردم که آقا خدا روزبد نصیبتون نکنه یه دفعه دیدم یه صوصک یا سوسک گنده کلشو آورده جلوی چشمامو شاخکاش با فاصله چند میلیمتری جلوی چشمای من بالا و پایین میره آقا مارو میگی تمام وجودم برای چند صدم ثانیه سرد شدو با صدای وایییی همه اهالی خونمونو از خواب بیدارکردم بابام اومد گفت چیشده خواب دیدی از اونجایی که چهرم خیلی هراسون بود برام آب آورد لیوان آبو بهم دادو توی این فاصله مامانم هی چپ چپ بهم نگا میکرد چون از خواب ناز بیدارش کرده بودم خیلی عصبانی بود خلاصه همی نجور که داشتم آب میخوردم زیر چشمی دنبال سوسکه میگشتم که دیدم با فاصلا دقیقا ۲۰ سانت با پای بابام فاصله داره خلاصه اصلا دلم نمی خواست آب لیوانه تموم شه چون بابام میرفت و من با سوسکه تنها میشدم آقا از اونجایی که چشمک خره بابام رفت که بخوابه منم که اصلا روم نمیشد به بابام بگم سوسک توی اتاقم و داد من به خاطر سوسک بوده و از اونجاییکه بابام به هم نگه خرس گنده خجالت نمیکشی مجبور بودم بدون کمک کسی خودم سوسکرو بکشم آقا ما تا رفتیم یه وسیله برای قتل عام این سوسکه پیدا کنیمو بیاییم وقتی برگشتم دیدم سوسکه نیست حالا کجاست نمی دونم پس از دقایقی کند و کاو و جستجو پیداش کردم حالا کجا جلوی درب اتاق داداشم که اصلا دلخوشی ازش نداشتم ..............ها ها ها ها حالا یه نگاه به دمپایی توی دستم کردم یه نگاه به سوسکه ویه نگا به دستگیره اتاق داداشم ......
حس عجیبی داشتم نمی دونستم باید چی کار کنم ولی از اونجایی که قلب مهربونی داشتم سوسکرو نکشتم و از اونجایی که از داداشم به خاطر اینکه یوسف بابام بود ازش دقودلی داشتم دستگیزه درو برای آقا سوسکه باز کردمو با هزارتال تارف رفت توی اتاق داداشم ته دلم از کاری که کردم خیلی راضی بودمو کلیم خودمو تشویق کردم خلاصه رفتم سر جام خوابیدم ومنتظر داد داداشم شدم هی با خودم میگفتم الان داد میزنه الان داد میزنه دیدم نه ساعت۴ صبح بود از اتاقم اومدم بیرونو ببینم اوضاع از چه قراره که دیدم داداشم با یه دمپایی توی دستش داره دنبال سوسکه میگرده تو دلم خیلی خوشحال بودم وخوشحال تر ازاینکه غرورش بهش اجازه نمیداد که از من کمک یگیره منم به روی خودم نیاوردمو رفتم سر یخچال آب خوردمو خوابیدم .......
صبح که از خواب بیدارشدم جسد همون سوسکرو دیدیم خیلی دلم براش سوخت خلاصه حقش بود تازه حدیث داریم که به حشرات موزیو به قتل برسونید قبل از اینکه به شما آسیب برسانند ............
اینم یکی دیگه از یواشکی های من بود سرتونو درد ؟آوردم ممنون که به من سر زدید تا بعد....

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |