!...يواشــكـــي

من الان که می خوام شرو کنم به نوشتن اومدم مهمونی خونه دوستم شا ید شما هم بشناسینش ماهم آدمیم خیلی ماه اصلا می خوام موضوع نوشتم باشه شاید خودش راضی نباشه ولی مهم نیست بزار همه بدونن که چقدر ماههههههههههههه مهربونه می دونین اون برام همه چیزه اون باعث شده که بتونم زندگی کنم بتونم زنده باشم خودم باشم بتونم تصمیم بگیرم خلاصه بتونم باشم من برای شما ها آرزو می کنم فرشته مهربونی مثل اون داشته باشید از این طریق می خواستم بگم منم آدمم بابا بلدم مثل تو باشم همیشه محبت یک طرفه نیست عمر غصه هاتون کوتاه یواشکی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳٠ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

بنام خدا

امروز پس از ماه ها بی قراری ...اندوه ها و مصيبت ها يی که برام به وجود اومد تونستم يه بار ديگه با يواشترين يواشکی ها به جمع دوستای مهربونم بپيونمدم...

تو ماه های سخت گذشته  دوتا مهربون رو از دست دادم ...يه دوست عزيز که تنها ۲۱ سال سن داشت و تازه چند روزی بود که به جمع متاهل ها پيوسته بود ...از ارتفاع به زمين پرتاب شد..نمیدونم اون با رفتنش تمام مريم ها و ياس ها و پونه های دنيارو زير سوال برد..چرا؟...بعضی ها ميگفتن که خودشو پرت کرده...بعضيای ديگه ميگفتن يکی اونو هل داده... و اطرافيان يکم مهربونش ميگفتن قسمت بوده ...قسمت...

اون رفت و تموم فر شته ها با اروم ترين سبک ممکن اومدنش و جشن گرفتن ...من می دونم اون اونقدر خوب بود که فرشته هايی که اجازه شرکت کردن در اين خير مقدم را نداشتند يواشکی از نظاره ميکردند...پس از تمام شدن چهلمين روزش به شمال رفتم...تنها و پياده با يه چادر مسافرتی و يک ساک پر از لباس...در راه با سينا اشنا شدم او ۷ سال داشت..و دائما با شيطونياش مادرش رو اذيت ميکرد...خنده کودکانش من رو به وجد اورد و ميل صحبتم رو تحريک ميکرد ..مادرش يواشکی از زير چشم نگاهی به من انداخت و منم عاجزانه نگاهم رو به بيرون انداختم ...سکوت بود و جاده چالوس و صدای دهان سينا که به طور عذاب اوری پفک می خورد يواش يواش صدای دهنش اعصابم رو خورد کرد يواشکی يه چشم غره بهش رفتم طفلک بجای جويدن پفک به اندازه ۳۰ ثانيه مدام سرفه ميکرد و اين بار غرغر مادرش اضافه شد ...نمی دونستم که با اون چيکار کنم...خلاصه روی صحبتش با من وا شد ...طفلکی خيلی مهربون بود ..خلاصه به چالو س رسيدم...راه دريا رو سوال کردم... تا رسيدم به دريا چادرم رو يه جای دنج برپا کردم....صدای موج دريا ارامش خاصی به من ميداد...زمان گذشت..ياعت ۳.۳۰ دقيقه صبح با موج از خواب عميق بيدار شدم ..بيرن چادر رفتم با دريا درست ۱۹ قدم فاصله داشتم موج دريا يواش و اروم به ساحل ميرسيد و ناخواسته به عقب بر ميگشت..کمی نشستم...دستامو روی زانو هام گذاشتم نگام رو به اسمون کردم ..ماه بود و شب و کمی ستاره...و صدای اروم نسيم...ارم و اروم تر چشمام رو به دور و دورتر انداختم...تا چشم می رفت اب بود وو از اون طرف اسمون ..گذشتم از اسمون و رسيدم به دريا ...وجودم مسخ بود... و نای حرکت نداشتم...عجب جادرگريست دريا...عجب ساحره هستند موج ها...وعجيب روزگاری...

زمان باز به سرعتش می افزود و کسی نبود که بهش بگه يواشتر ..کمی يواشتر ..حيف چه ميشود کرد ..جز هم سفر بودن با زمان..روز ها گذشتند..به خانه برگشتم...که ناگهان پارچه سياه رنگی را به روی ديوار خانه ديدم..هرچقدر..بيشتر ميرفتم..پلاکاردها بيشتر ديده ميشدند...ترسيده بودم...پاهام ميارزيدند..باز دوباره عذا..عذای سعيد...مردی از خاندان شمس ...او ۳۵ ساله بود ...ثمره زنگيش فقط ميلاد...ميلاد ۱۰ ساله ...روز ها به کندی ميگذشتند...مراسم خاکسپاری و سوم و هفت و سپس چهلم...بی قراری من .....

اميدوارم دليل خوبی باشه برای نبودنم...... 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٦ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |