!...يواشــكـــي

سلام

د ...خورد زمین....وای (یه ذره ترس)بلند شو عزیزم بلند شو (هی نگام میکرد برو بر)هی نگاش میکرم (دهنش به اندازه ۲ برابر کلش باز شد)طوری که زبون کوچیکشو اون ته میدیدم...............یه مرتبه گوشام یه چیزی و شنید شبیهجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ حالا منو میگی....ای نه .....ای بی خیال......ای غلط کردم.....ای من شرمندم......ای بزن توگوشم......(حدود ۲۰۰۰ چشم خیره به من)در حالی که پای من روی پای یه دختر بچه۲ ساله با موهای ژولیده وصورتی لواشکی روی زمین ولو شدو مامانش و باباش خیلی بی تفاوت به راهشون ادامه میدادن.....حالا من یه نگام به رفتن مامانو باباش یه نگاه به مردم یه نگامم به بچهه  ........سریع به خودم اومدم که بلندش کنم آقا این تن صداشو برد بالاو حالا داد نزن کی داد بزن......منم حساس......بغلش کردم در حالی  که بغل گئش من هژی گریه میکردو داد میزد .....یه خانومهای ازم پرسید چیشده همینجور که داشتم واسش تعریف میکردم چشمام به پدر مادر بچه بود کهمبادا گمش کنم آقا بچه بغل خونه شوهر ساله دیگه همینجور بچه بغل گوشم هی داد میزد ......هی جیغ میزد........... هی فقریاد میزد منم حساس...تا اینکه به مادر دختر بچه رسیدم.......با صدای وق وق اون دختر بچه زشت مامانش نگاهشو تازه برگردوند....طفلی تا بچرو بغل من دید کلی ترسید خیال میکرد دزد دیدمش.....من اومدم بچرو بزارمش زمین که یه مرتبه مامانه شرو کرد به داد زدن آی بچم.....آی دزد .....آی بگیریدش......آی یه دفعه بچرو از بغلم کشیدو(مامانو دختر جیغ) آخ اینقده ترسیده بودم که نگو ونپرس .....که دیدم گردنم با مشت یکی که نفهمیدم آخرش کی بود برخورد کردو به زمین افتادم........آقا لقد و مشت بود که به پهلوی من میخورد که فهمیدم لگدو مشت کاره بابای بچه بود که الاهی  هنوزم که هنوز جاشون درد میکنه تا اینکه با صدای یه خانومهای که آی ولش کنید....آی کشتیدش....آی بنده خدارو کشتید و دادو هوار......از کشتن من صرف نظر کردن ...منم حساس.... خانوم میانسال بلندم کردو منو کنار پیادرو کشیدن با یه آقای رهگذر ......یادمه بین کتک خوردنم یکی به پلیس زنگ که هنوز نیومده بود......کنار پیاده رو نشسته بودم که اون خانوم تموم جریانو براشون تعریف کرد و گفت اون از اون سر خیابون بچه بغل دوید که به شما برسه شما دارید کتکش میزنید.......آخی به من میبینید بچهها هلن چشمک غزال نیلوفر مرصاد خیار من چقدر خوبم

ای روزگار....حالا باباهو مامکانه میگن ببخشید...ای بری بر نگردی .....ای مرد شور.......حالا قصه کتک خوردن من ....من با تلفن کارتی تماس گرفتم چون موبایلمو خونه جا گذاشته بودم همینکه کارم تموم شدو گوشیو گذاشتم تا اومدم به عقب بر گردم با این کوچولوی لواشکی برخورد کردم که با کتک خوردن من به پایان رسید تازشم.........امشب شب قدر منم دعا کنیدو بگید این پسررو خدا عاقبت به خیرش کن ...الاهی آمین ....شایدم کتکی که خورد م به خاطر این بوده که سحرا زنگ در خونههاارو  میزنمو فرار میکنم ...اما من نیتم خیره به خاطر اینه که سحر خوب نمونن نمیدونم والابای

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٢ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |