!...يواشــكـــي

سلام

دلم واسعه خودم تنگ شده ....واسعه خونمون ...واسعه محل کارم .....آدمهای اطرافم ....مسواک زدنای زورکی به خواسته مامانم ....جیغ کشیدن مامانمو قرقر کردناش......گوش ندادن به حرف بابامو  اذیت کردنش ......واسعه نرفتن نانوایو خرید نکردنام ....واسعه سر به هوا بودنم ....شادیام.....تلخیای چای صبهانه صبح جمعه ها .......واسعه زیادکردن صدای ضبط .......واسعه کوچمون......واسعه کامپیوترم......واسعه قایمکی  اینترنت رفتنام.....واسعه چک کرد آف لاینو ایمیلم....واسعه خواهرم که روزی نبود اعصابشو خورد نکنمو دادشو در نیارم.....واسعه قایم کردن لوازم ضروری داداشم ..........واسعه ویدئو کلوپ محلمون....

توی این روزها دلتنگی که دارم بیشتر از همه چیز عذابم میده  یه کم که بهتر فکر مینم میبینم حس غریب بودن توی یه دیار غریب  جایی که از خونهای که از کودکی با آدماش انس گرفتی چقدر مشکله  یه خنده احمقانه  روی لبهامه چقدر دیر پنجشنبه شد  اینجا همه چی طعم گسه خرمالو رو داره ذهنم  ارور زده چهره خیلیارو یادم رفته صدای دوستامو فراموش کردم ....این روزای سخت وای....چقدر دلم می خواست الان ۵ سال قبل بود حیف ....حیف....کاش میشد خونه بودم.....

توجه:انوشته های بالا رو از جیب یکی از دوستام در آوردن که توی خدمت سربازی خودشو از بالای برجک به پایین پرتاب میکنه  و متاسفانه فوت میکنه  ......

شاید پست جالبی نباشه ولی باید  ما پسرا ازش درس بگیریم معضرت ممنونم که اومدین پیشم بای....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٦ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |