!...يواشــكـــي

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

متاسفم از اینکه نظراتتون رو واسه نمایش نمیگذارم چون دلم میخواد فقط خودم ....لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

اینجا فقط صدای سیاوش است...

آلبوم یادگاری ...ا

بی خیاله حرفایی که تو دلم جا مونده

بی خیاله قلبی که این همه تنها مونده

...دلم انتظارش را میکشد...

دلم او را کم دارد

من میدانم که تو فقط قدری دیر کردی

مسی جون هم با من هم عقیدست بر عکس آدمهایی که با  تیغ نگاهشان آزارم میدهند...

چشمای مونده به راه و

شب تنهایی ماه و

یه دلِ بی سر پناه و

منو خونه...
 دلم برای آن روزهای قدیم که همه چیزش بوی سادگی میداد لک زده...

 کلافه..کلافه...کلافه

شاید نفهمیدی که من بی اونکه تو چیزی بگی سپردمت دست خدا که بی خدافظی نری غصه ی راهمو نخور شاید همینجا بمونم شاید به مقصد رسیدم خودم فقط نمی دونم ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

با شکوه ترین روز دنیاست پس برای من بمان و بدان که دوستت دارم .

ولنتاین مبارک ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

بادا ،مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا ز یاد رفت و ،چرا،در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان ندادو خدا در گلو شکست..

....

وقتی نزدیکترین دوستت تو رو به چشمی نگاه کنه که هرگز توقعش رو نداری اونوقت چی میشه؟

حتی حفظ کردن رابطه ها واسم خیلی سخت شده

باید گذاشت و گذشت

خراب خرابات...

باید بگویم رفاقت فینیش

چقدر دلم میثم می خواهد ،کاش بود و شاملو میخواند...

باز به دنیای تاریکی خوش آمدم؟

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه عالم زیادی ام

با شور و شوق می رسم  و طرد می شوم

موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دندانهایم درد میکند

دیشب دندانپزشکی بودم

میترسم از اوباهت شوم آن اتاق

نه راه پیش دارم نه پس

خدایا غلط کردم...

کاش با مامان رفته بودم و دستهایش را محکم  میفشردم

مثل همان روزهای ٧سالگی و کشیدن دندانهای شیری

ای کاش دندانپزشک آن روزها بین راه پنس از دستش رها نمی شد که مجبور شوم دندان کشیده ام  را ته حلقم احساس کنم...

شاید اگر دستان پیر آن دندانپزشک نمی لرزید هرگز از اتاق دندانپزشک نمیترسیدم...

اما

دیشب قدری آرامتر بودم شاید دلیلش این بود که دکتر دستانش نمی لرزید و فقط یک معاینه ساده بود.

اما  بعد از عکس چه کنم؟

با تمام وجودم میترسم کاش خیار با من بیاید...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دیدن برق چشمانش کار سختی نبود

رنگ چشمانش را نمی دانم، تشخیصش سخت است

مهربان به نظر میرسد،اما یک غمی غریب را در دلش احساس میکنم ...

دنیای عجیبی دارد

پر انرژی و صادق

یکی از آرزوهایش اقامت در استرالیاست که امیدوارم به زودی به آرزویش برسد ...

وقتی میخندد مجبور میشوی با او بخندی برایم بسیار شیرین است...

وقتی خاطره ای تعریف میکند جذبش میشوی و دوست داری تا ته قصه اش را بشنوی

صدایی بلند و شیوا که به جذابیتش می افزاید

به اشتباه در روی زمین است قرار است بهش بگویم که تو جایت فقط بهشت است

بسیار فعال است و بسیار پشت کار دارد...

از سرگرمی های مورد علاقه اش ماهیگیریست تا جایی که حاضر است فرسنگها پیاده روی کند.

عاشق است یک عاشق واقعی ،عاشق خانواده ،همبازیه همیشگیش برادر بزرگترش را میستایدلبخند,یکی از عقاید لذت بخشش برای من این است که میگوید برادرم را با دنیا عوض نمیکنم و بدون او نمیتوانم باشمقلب

او یکی از عجایب است...لبخند

او مهربان است

صدای خندیدنش را دوست دارم !!!

عاشق شکلات و هر چیز که به شکلات ربط داشته باشد...

دنیای زیبایی دارد

من او را دوست دارم...

هدف از نگارشم   یادم باشد که مثل او باشم...

آسمانی،امیدوار،شاداب، مقاوم و عاشق...

برایش از خدا سلامتی و تن درستی او و خانواده اش را آرزو میکنم

برایش دعا میکنم که به هر آنچه که می خواهد برسدلبخند

با عشق تقدیم به دوست خوب و عزیز عزیزترینم م.ع.خ

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

نخستین لحظه های ربیع الاول را با شستن یک عالمه ظرف و یک بامداد شکلاتی کافه ای شروع میکنم

نمیدانید چه حس بدی دارد که درایور  خواب الود دوست داشتنیت مجبور باشد از روی رودروایسی جلوی ٧ مسجد توقف کند...

رسیدم خونه انگشت شصت پای راستم  از جورابم بیرون زده و زندگی را جور دیگری میبیند حس فوقالعاده ای دارم نمیدانم به خاطر تمام شدن سفر بو د یا شروع شدن ربیع الاول.

مستقیم به اتاقم میروم ،روی تخت دراز میکشم چشمهایم خوابشان می آید ...

انگار صبح شده چرا انگشت شصت پای راستم به من اینطور نگاه میکند؟انگار ارث طلب دارد مثل نگاه همان درختان آن خیابان ...

باز خواب ماندم ،خوبیش این است دیشب با لباسهایم خوابیدم و دیگر نیاز نیست سه ساعت دنبال جورابهایم بگردم لبخند

چقدر احساس زیباییست پوشیدن کتونیهای نو و مارک دار انگار جت اسکی سوارم در پلاژ قشمقلب

خدای من دنیای درون کتونیم عالمی دگر دارد.

هنوز انگشت شصت پای راستم از جوراب بیرون است احساس عجیبی دارم مثل شب اول قبر می ماند.

فکر میکنم دلش برای کفشهای قدیمیم تنگ شده است و بهانه میگیرد،شاید بوی نوی کتونی هایم برایش غریب است و دلش هوای بوی قدیم را کرده شاید هم آمده قدری عرق بخورد و قدری عشق بازی کند.

نکند پدر...زن میخواهد

آخه یک سرو گردن از همه بزرگتر است و تازه، سبیلهایش هم درامده

نگرانم

جدیدن رنگ پریده شده به خوارش افتاده و کمی هم رنگش به قرمزی می زند

نکند معتاد شده،میترسم آخه تازگیها خیلی فشار رویش است فشاری شبیه همان شب اول قبرفکر میکنم از غم دوریه کفشهای قدیمیم باشد...

این فکرها دیگر چیست اعتیاد!او هرگز معتاد نمیشود،فقط قدری فشار رویش آمده فشار زندگی،آخه میدونی بنزین لیتری ٧٠٠ تومان است و گرانی ،یکی نیست بگوید کی به تو زن میدهد یه لا قبای...

احساس خوبی دارم کتونی هایم مارکش آدیداس است از همان گرانها ،زیبا ،شیک اما اینها همه ظاهر است کسی از داخلش خبر ندارد خیس از عرق و فشاری که می آورد مثل فشار شب اول قبر و خیس از همان عرق ...

احساس خوبی ندارم فکر میکنم حال انگشت شصت پای راستم هم به من سرایت کرد

نکند زن میخواهم ؟نکند معتاد شده ام؟نیشخند

یک دفه دلم تنگ شد برای همان کفشهای مشکی قدیمیم با خاکهایی که اطرافش بود و بندهایی که هزاران بار گره خورده بودند دلم تنگ شده برای همان آرامش درونیش

کتونی های مارک دار آدیداسم را دوست ندارم دلم همان کفشهای مشکی خاکخورده ی ساده را می خواهد ،هم من و هم انگشت شصت پای راستم دوستش داریم ،با همان بوی قدیم و با همان راحتی خالی از فشار قبر ،دیگر انگشت شصت پای راسم چپ چپ نگاهم نمیکند ،هنوز انگشت شصت پای راستم از جورابم بیرون است و زندگی را جور دیگری نگاه میکند من این نگاه را لمس میکنم و  زندگیش میکنم ...

پاورقی:من انگشت شصت پای راستم را خیلی دوست دارم قلب

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

باید شیشه های عینکم را تمیز کنم

نم نم باران خیسشان کرده

به سختی اجسام را میبینم

اینجا تاریک است تنها سایه روشنی از نور چراغهای ماشینهای گذری برای لحظهای مردمک چشمانم را گشاد و تنگ میکند...

دستمالی را از جیبم در می آورم تا عینکم را تمیز کنم اما آنهم خیس است یادم نبود چند لحظه قبلش اشکهای چشمانم را ...

قدم به قدم این پیاده روی خیس را دوست دارم

لحظه لحظه نفس کشیدن با خاطرات همان شب...

راهم را کج میکنم به آن طرف پیاده رو میروم خیابان هنوز خلوت است شبیه همان شب

تنها فرقش نبودن توست،درختان خشک این خیابان هم هوایت را کرده است ...

جوری نگاهم میکنند که انگار ارث طلب دارند!

جوابشان با خودت

الان رسیده ام جلوی همان مغازه بسته ی عروسک فروشی که هر چقدر نگاه کردم تا ببینم چشمان نازنینت به کدامشان خیره میشود تا همان را فردایش برایت کادو کنم ،اما چشمانت به هیچ کدام خیره نشد فقط محکمتر دستم را فشار دادی و گفتی بریم...

میدونم مسخرم میکنی اما هنوز اینجا که ایستادم بوی تو می اید.اگر باور نداری از این عروسکها بپرس همه شان شاهدن!

قدمهایم مرا به آخرین ایستگاه رسانده همانجا که ماشینت را پارک کردی همانجایی که اونقدر دیر کردی تا مجبور شدم جای پارک خودم را بهت بدهم چون کمی قبلترش با چشمانت و کله تکان دادن پشت سر همت و آن لبخند دلنشینت دلم نیامد کلافگیت را ببینم و ماشینم را کلی آنطرفتر نزدیک سطل زباله بزرگ ...

نیلوفرانه ترین نیلوفرم عجیب تو را کم دارم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

نمیدونم چرا وقتی ٢٨ سفر نزدیک میشم حال و هوای دلم یه شکله عجیبی میشه یه حس غریب

شاید به خاطر اینکه جد مادریم به اقا امام حسن ع  میرسد...

غزلی نذر حضرت امام حسن امامی که  حضورش  برای من فرق میکند...


مست از غم توام غم تو فرق می کند

محو توام که عالم تو فرق می کند

با یک نگاه می کشی و زنده می کنی

مثل مسیح ، نه، دم تو فرق می کند

یک دم نگاه کن که مرا زیر و رو کنی

باید عوض شد آدم تو فرق می کند

تنها کمی به من نظر لطف می کنی؟

آقای مهربان! کم تو فرق می کند

زخمی است در دلم که علاجی نداشته است

جز مرحمت که مرهم تو فرق می کند

اشک غمت برای من احلی من العسل

گفتم  برای من غم تو فرق می کند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است

ماهی تو و محرم تو فرق می کند

باید خیال کرد تجسم نمود؛ نه ؟

نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق می کند

لختی بخند قافیه ام را بهم بریز

آقای من! تبسم تو فرق می کند

                                                                             منبع:تا هنوز

                                                                                                       با تشکر از شاعر این شعر سید

                                                                                                       رضا شرافت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب موبایلت و گرفنتم اما جواب ندادی....خیلی اذیت شدم به خاطر بی خبری یه دفه دلم شروع کرد به شور زدن تا صبح شد و صدات و شنیدم و آروم و آروم شدم ...یه چیزی و می دونستی ؟

حتی جواب ندادن هاتم دوست دارم ...

دارم تموم تلاشم و میکنم واسه آپلود یه آهنگ که مدتها توی ذهنها میمونه...

تو را من چشم در راهم...

امشب و میخوام تا ته زندگی کنم ....البته با خیالت شایدم با بوی ته مونده  اون اتکلانی که دریه اون سهم من شد و شیشه  ی پرش واسه ی تو...

شایدم نم نمای گرگ و میش بیای توی خوابم...

اینجا هوا ابریه اونجا رو نمیدونم...

اینجا آسمونش دیگه آبی نیست  اونجا رو نمیدونم...

اینجا هوا خیلی سرده اونجارو نمیدونم...

اینجا دو تا چشم در انتظارن اونجا رو نمیدونم ...

اینجا یه دل برات تنگ شده اونجا رو نمیدونم ....

اونجا رو نمی دونم ...

به قول عزیزی:نقاش نیستم !

ولی تمام لحظه های بی تو بودن را   درد    می کشم...

 

 

 

                                                                                         کوچکت تا ابد میثم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

در زندگی یاد گرفتیم عاشق شویم ،رویایی شویم ،فریاد بزنیم ،درد و دل کنیم ،گریه کنیم
،اما یاد نگرفتیم خوبان را فراموش کنیم....

نمیدونم فراموش شدن قشنگتره یا فراموش کردن؟

فراموش میشم تا فراموش نکنم

شایدم خاموش می شوم تا فراموش نشوم...یا شایدم ....یا شایدم

نشون به اون نشونی که یکی بود و یکی نبود

نمی دونم چی نوشتم  ...تنها باشد برای  بودن ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |