!...يواشــكـــي

یه بوس کوچولو...

یه نگاه آروم...

دلش اونقدر کوچیک که تحمل این و نداره که ببین لبخند رو لبهام نباشه...

دوسش دارم!

دوسش دارم؟

خیلی دوسش دارم...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

 هیچ چیز واقعی نیست؟

میگفت دوست دارم ولی عاشقت نیستم ...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٩ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

بهش تلفن زدم دیروز قلبم داشت از جا کنده میشد بهم گفت شب بیا دنبالم خیلی نگران بودم دعوتم کرد به جایی که پر از آب بود ولی نرفتم و دعوتش و رد کردم شب رفتم دنبالش اما آدرس و اشتباه رفتم قیافش خیلی با نمک شده بود دلم میخواست بیشتر پیشش میموندم اما نشد تا یه مسیری باهاش بودم خیلی سخت بود خدافظی کردن باهاش اما چاره ای نداشتم...اون رفت و من باز...ناراحت

صبح بهم زنگ زد بهش زنگ زدم غصم شده خیلیناراحت

دیروز یه جورایی پیچوندم اصلا خوشم نیومد...پی سی خراب و آشنا و شب و ...خیلی مشکوک بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

از پنج شنبه تا حال ندیدمش خیلی دلتنگشم به خدا دوبار بهش زنگ زدم که خیلی کم رنگ جواب داد و خدافظی...طفلی من خیلی خسته میشه کارش خسته کنندس خدایا بهش انرزی بده بتون دووم بیاره خدایا مواظبش باش ...ناراحتکاش بفهمه و متوجه بشه که چقدر واسعم مهم خودت یه کاری کن دیگه...صبرم خیلی کم شده...ناراحت

خدایا امروز معجزه شد مرسی ....

بهم کمک کن جبران کنم ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تونستم باهاش حرف بزنم خیلی آروم شدم وقتی که گفت چندتا ببخشید بهت بدهکارم ...الاهی بمیرم دلش قد یه گنجیشک بهش حق میدم خیلی سرش شلوغ الاهی الاهی الاهی قرار شد ببینمش کی و کجا معلوم نیست اما یه سوال؟

چی میخواد بهم بگه؟

یه کوچولو که نه خیلی میترسم...ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

هیچ خبری ازش ندارم ...

این خیلی بده ...

فکر کنم دلیل رفتارش و بدونم ...

طفلی الان داره چی کار میکنه؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۸ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

چشمهامو که باز کردم...هنوز سرش رو زانوم بود و آروم دراز کشیدبود یکی از دستهام لابه لای انگشتها ش گم شده بود و دست دیگم صدای طپش قلبش رو احساس میکرد. از نگاهش میتونستم بفهمم که چقدر آروم . فاصله لبهای من با چشمهاش خیلی کم بود.فاصله در گیر شدن مژهای بالاو پایین  و دیدن پلک ثابتش  و هیجانی که بعد از باز شدن چشمهاش ،توی پنجره نگاهم خیره  میشد وصف ناشدنی بود. گرمی دستهاش منو با خودش به آسمونها میبرد به جایی که شاید خونه خدا باشه جایی توی همسایگی خدا.لحظه به لحظه نگاهم به نگاهش گره میخورد سکوت بود و بی نیازی ،بی نیازی به تموم دنیا و وابستگیاش صدای نفسهاشو میشنیدم و یه نسیم ملایم صدای نفسهاشو با خودش برد .دنیا، زمان ،هیچکدوم معنایی نداشت واسعم توی دلم حالتی وجود داشت که هرگز نتونستم با خودم حضم کنم که شبیه به چی بود ....خوشحال بودم از اینکه با تموم بی وقتیش وقتی رو واسم گذاشت خوشحال بودم که لمس نگاهم با نگاهش و درک کرد

چشمهامو که باز کردم متوجه شدم که تمومش رویا  بود خواب پشت پنجره ...

امید وارم باهام تماس بگیره اما میدونم که این اتفاق نمیوفته ...الاهی که چشم انتظار کسی نمانیددرد بدیست ،دعایم کنید...

کاش یه روز اینو بفهمه تمام دنیای من خلاصه در دو  چشمان توست مراقبشان باش...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

یه تلفن کوچیک زد و گفت خوبی؟

حالش خوب نبود اصلا مشخص بود که اعصاب نداشت تا اینجا یه چیزایی معلوم شده که نمیخوام در موردش بنویسم تا بعد ببینم چی میشه تونستم غروب اون دیروز ایشون و خیلی کوتاه ببینم و قول آدامس داد که به کباب ختم شدو قرار تو دیروقت ترین ساعت ممکن که      اون هم نشد .....بدون اینکه تماسی بگیره چشم انتظار موندم اما هیچ فایده ای نداشت ...ماشین پارک شدشو جایی دیدم که هرگز دلم نمیخواست اما مگه من چه حقی داشتم که بخوام یا نخوام دنیا جلوی چشم هام تیره و تار شد پاتوق همیشگیش که فواره نور بود  به همراه دوستای خوشگذرونش وای خدای من ....نه میتونستم بگذرم نه میتونستم بمونم دلم خیلی گرفت و فهمیدم ۵٠درصد از ذهنم چیزهایی بود که فقط در خودم به اشتباه حضم میکردم اما چقدر اشتباه مگه یه آدم چقدر میتونه اشتباه کنه؟

لیوان یک بار مصرفی و برداشتم و گذاشتم روی شیشه برف پاکن ماشینش ...باشد به جای گلی که قرار بود در برابر آدامس بهش بدم...

نشون به اون نشون که من خیلی منتظرش بودم و اون چشم انتظارم گذاشت ...دلم میخواست بهش بگم بیاد جلوی در یه کوچولو ببینمش و برم اما این کارو نکردم

حالا من بودم و یه شاخه گل رز و صدای شادمهر

من بودم و شب و تنهایی

من بودم با یه کوله بار سوال های بدون پاسخ

من بودم و چشمهایی که فقط ...

من بودم و من

هیچکی نبود به جز خدا کلی سرش و درد آوردم ...چقدر خوبه که کسی هست به حرفهات گوش بده و حوصلشم سر نره خدایا میبینی روزگارم و خیلی مسخرست نه خوب میدونم میگی بها عقل دادم ...خدایا عقل دادی دل هم دادی عقل و دل هر کدومشون ساز مخالف میزنن دلم نمیخواد از دستش بدم و عقلم میگه....

صبوری میکنم تا ببینم خدا چی میخواد البته این حق طبیعی اونه نیاز به تفریح داره نیاز به خوش گذرونی داره اما کاش یاد بگیره کسی و چشم انتظار خودش نگذاره :آمین...

التماس دعا دارم ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

کل ۵شنبه رو ازش بی خبر بودم و هرگز  بهش تلفن هم نزدم تا اینکه حدود ساعت ١١ و اندی تلفنم زنگ خورد و با یه شیرجه خرکی گفت تازه رسیدم دوتا شاخ مثل گوسفند از سرم زد بیرون و از اون بدتر  وقتی که فهمیدم با خانواده نرفته نمیدونم چرا دنیا رو سرم خراب شد ...خیلی کوتاه بای کرد و جمعه هرگز نزنگیدو منم از لجم رفتم جایی که خیلی آرومم میکرد تا حدود ساعت ١١ شب وقتی رسیدم جایی بهش زنگ زدم گفت بهت زنگ میزنم بعدا خودم که باز هم هرگز این اتفاق نیوفتاد دیگه اونجا به این نتیجه رسیدم که واقعا احمق هستم نه بی شعورم نه اصلا گاوم شنبه موقعی زنگ زد که به دلیل بی خوابی و شب انتظاری به خوابی کوتاه نیم ساعتی رفتم که در همون میان بی نسیب موندم از صدایی که ساعتها منتظرش بودم بی خبری ادامه داشت تا ١١ شب شنبه که گفت تازه رسیده و منم به افتخار اومدنش تا خود صبح نخوابیدم که نخوابیدم اسپرسو خیلی جالب بود تا ٢ پاتوق همیشگی و تا حدود ۵ صبح روی نیمکت همیشگی تنها ی تنها ی تنها تلخ بود خیلی تلخ بود روزهایی که گذشتن خداکنه از این تلخ تر نشه ....عجیب دلم هواشو کرده و می دونم نباید بهش بزنگم دلیلش و نمی دونم اما فکنم وقتی که اون زنگ بزنه خیلی بهتره چون اونموقع خیالم راحته که میتونه چند لحظه ای صدم ثانیه ای صداشو آروم بشنوم هر چند کوتاه و کمرنگ و سایه وار دلیل محکمی برای جاودانگی افکارم شده اما نمیدونم چه حکمتیه حکایت این شبهای بدون سپیده من

دیشب فقط به این فکر میکردم که آخرش چی میشه؟

اگه بره ...

چی میشه؟

خدایا خودت شاهدی نیتم چیه خودت یه کاری کن که درست بشه همه چیز.

میدونم که ...

نادر ١۶/٠٣/٨٩

التماس دعا ...........

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تا الان هیچ خبری ازش ندارم وای خدای من نمیدونم چرا نمیتونم بهش بزنگم حس خوبی ندارم ناراحت

خداکنه حالش خوب باشه...

منتظر میمونم چارهای جز صبر ندارم...دچارتردیدم شدم چرا اینقدر فاصله ؟

چرا اینقدر سرد؟

چرا انقدر تلخ ؟

میدونم جای خوش آب و هواییه الان و حسابی داره بهش خوش میگذره خوب خدارو شکر چی از این بهتر

به خودم میگم شاید جایی که آنتن نیست نمیتونه باید خودم و اینطوری دلداری بدم دیگه...

به قول فاضل

کـی به انداخـتــن ســـنگ پیاپی در آب
مـاه را می شود از حافــــظـه آب گرفت؟

هر جا که هست بهش خوش بگذره و شاد و پر انرزی باشه ...به امید این که این  روزها خیلی زود بگذره ...

کاش بزنگه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

روز میلاد بی بی دوعالم خانم فاطمه الزهرا (س)به همه مادرهای مهربون به تمام زنهای مسلمون تبریک میگم

به حق این روز عزیز  سلامتی همه مهربونهایی که منو حتی لحظه ای توی ذهنشون دارن میخوام و از خدا میخوام که به حق این روز تموم اون چشم انتظارها رو به دیدن روی مهدی عج روشن بفرماید

خدایا خودت تنهام نگذار خودت کمکم کن

مامان فاطمه مهربونم روز مبارک

خواهرهای وبلاگی و غیر وبلاگی روزتون مبارک...

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیروز روز خیلی خوبی بود خیلی خوب بود دیدمش تا یه مسیری و باهاش رفتم با اینکه خیلی گرفتار بودم اما نمیخواستم از دستش بدم با ماشین اون بودیم حدود ٣٠ دقیقه بهش نگاه میکردم و اون حرف میزد نمیفهمیدم چی میگه چون فقط نگاش میکردم و وسطای صحبتش جمله های بی ربط میگفتم...اون نیم ساعت مثل ساعتهای قشنگ زندگیم خیلی زود و با سرعت گذشت...بهم قول داد شب باهام باشه بعد از ظهر خبر دار شدم به دلیل روز مادر شلوغی برنامه هاش من کنسلم...البته هنوز امیدوار بودم چون خودش گفت میشه ١۵ دقیقه ای با هم بود به دوستای قدیمیم زنگ زدم و زدیم به جاده سه چار ساعت گذشت هوا تاریک شد خیلی زود شب شد تو دیروقت ترین ساعتی که میدونستم وقت واسم داره بهش گفتم میتونم ؟ هیچ جوابی نشنیدم و با این حال تا ١:۴۵ بامداد منتظر شدم و نشد برگشتم جایی که خیلی آرومم میکرد و خوابیدم ....از این خوشحالم که هرگز روحش از این دست نوشته ها خبر دار نمیشه...منو به یه سفر دعوت کرد اما نمیدونم کی و کجا خیلی کم رنگ گفت اما از خدا میخوام پر رنگترین موضوع ذهنش بشه آمین...اینو تو همون نیم ساعته گفت....دعا میکنم حالش خوب خوب باشه مهربون مثل ...مثل ...مثل...نمیدونم

دوسش دارم؟دوسش دارم...

نادر:موجودی تنها دلواپس و چشم به راه و آشفته که ترس او از نرسیدن است...

برایش دعا کنید  اگر به آرزوهایتان رسیدید دعایش کنید

روشنترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت  ای همه وجود من نبود تو نبود من

التماس دعا ......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیروز اون بهم زنگ زد نزدیک به ظهر بود خیلی خوشحال شدم داشتم سکته میکردم از خوشحالی یه احوال پرسی ساده و خدافظی ....میدونستم این بار نوبت من که بهش بزنگم اما این کارو نکردم تا دیروقت به خودم میگفتم نیازی نیست که من زنگ بزنم اما دلم راضی نشد تلفن برداشتم و شمارش و گرفتم تا گوشی برداشتم گفت نمیتونم الان باهات تماس میگیرم دماغم خیلی سوخت نمیدونم فکر میکنم افتادیم تودور روکم کنی به خدا نمیدونم چرا اما من همیشه کم میارم چون مثل هیچکسی نیستم...دوباره زنگیدم گفتم کجایی گفت دارم میرم لالا کلی حالم گرفته شد معنیش این بود نمیتونم ببینمش گفتم فردا هم کلشو کلاسم یعنی یه برنامه بچین ببینمت به روی خودش اصلا نیاورد گفت نادر جون بعدش چیزی نگفت ....دیگه نمیتونم ببینمش تا بعد از هجدهم وای خدای من میمیرم ....امروز کلاس نرفتم به خاطر اون اما هنوز نمیدونه خدا کنه بتونم ببینمش کلی بهمون خوش بگذره ...خدایا یه کاریش کن که بشه خدایا فقط از خودت میخوام میدونم گذرش اینجا نمیوفته میگم حس میکنم دارم از دست میرم به خاطر اون ای خدا................ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب بهم زنگ زد گفت سرش خیلی درد میکنه گفتم کدئین بخور گفت خوردم ولی خوب نشدم گفتم بیام ببرمت دکتر گفت نه نمیخواد خوب میشم ....خدافظی کردو یک ساعت بعد من زنگ زدم گفت بهتر شدم ولی هنوز درد میکنه بهش گفتم موجود بی آزاریم گفت مطمعنی گفتم آره به خدا زمان بهت ثابت باید زمان باید بگذره ...گفت در بی آزاریت شکی ندارم اما حرفهات...زبونت...گفتم دیگه خفه میشم ...تصمیم گرفتم بهش اس ام اس ندم تلم نمیزنم تا خودش بزنگه دیشب تا ٢:۵٠ دقیقه شب گردی کردم کلی هم  از چراغ قرمز رد شدم حس خوبی نداشتم الانم ندارم تا ببینم چی میشه صبوری میکنم تا خدا چی بخواد ... دلم واسعش خیلی تنگ شده اما میدونم نباید بهش زنگ بزنم امروز میرم محل کارش از دور میاستم وقتی بخواد بره خونشون ببینمش دلتنگشم عجیب...نمیدونم اگه بزنگه باهاش چه طوری زفتار کنم ...خیلی سخته خیلی سخته...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

نادر :شخصیتی  که اندکی مجنون شده از اونجایی که خیلی مهم واسعم خاطره هاشو دنبال میکنم شاید پرژه داغی بشه...

 

قبلتر از خوالب بیدار شدم دوتا مسج داشتم که هیچ کدوم از اون نبود رفتم دوش گرفتم صورتمو یه حال اساسی دادم و لباسهای مارکدارترم و پوشیدم و سویچ و برداشتم و زدم بیرون بین راه گفتم بگذار بزنگم ببینم کجاست با صدای شادمهر عاغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن... گوش میدادم یه حالی داشتم غیر طبیعی بود یه چیزی بین دلشوره ترس و نا امیدی سرش خیلی شلوغ بود فکر کنم ١٠ دقیقه اول اصلا متوجه من نشد وقتی دید با اخم اشاره کرد بیا اینطرف دیگه اونجا نمیرم هیچ وقت خیلی بد باهام برخورد کرد سرد و بی تفاوت اما یه حسی میگفت حق داره بازم بی خیال ما که دل و دیده سپردیم به طوفان بلا امروز یه دفعه هم زنگ نزد به جاش کلی اس ام اس دادم که همش بدون جواب بود وبدون جواب موند ...

شمالیترین نقطه دلم واسعه اونه

کاش بدونه هیچی ازش نمیخوام

کاش بفهمه خودش و می خوام نه موقعیت شغلیش

کاش درک کنه پولش هرگز به دردم نمیخوره

کاش نگاه هاش واقعی باشه

کاش این سرد  بودن ظاهریشو بگذاره کنار

کاش بزرگتر فکر کنه

کاش روی قولش بمونه

کاش بهم بزنگه

دست و پامو بسته نمیگذاره هیچ کاری واسعش انجام بده کاش بدونه چقدر دلم و قلبم منتظرشه

چون میدونم هیچ وقت اینجا نمیاد میگم

خیلی دوسش دارم چون یه انسان واقعی و مهربون و قابل احترام با اینکه میدونم نمی دونه که چقدر واسعم عزیز از ته قلب میخوامش

یادمه یه شب بهم گفت یه کم بهم فرصت بده...یه کم پای من صبر کن ...یه قول هم بهم داد که اون آرومترم میکنه هرچند نمیدونم روی قولش میمونه یا نه ...

امیدوارم بهم بزنگه ...

الاهی چشم براه هیچکس نمانی ....

میگفت این آهنگ و خیلی دوست داره وقتی پیشا پیش به کنسرت حبیب دعوتش کردم



شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ ، تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد


گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم ، آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

از ٢٠ اردیبهشت زیاد نمیگذره اما بد جوری واسعم مهم شده نمی دونم هدفش از با من بودن چیه اما لابه لای حرفهاش گفت باهام به آرامش میرسه امید وارم این طور باشه اما شرایط خیلی حساسی داره باید مواظب همه چیز باشم همه چیز خیلی ریز بینم اما اون عقیدش اینه که عشق وجود نداره اما چشمام خیلی حرفهای نگفته داره لبهایی به زیبایی وای خدای من برق نگاهش به جنون میرسونه منو اما یه چیزی که هست اینه که نمیتونم باهاش رک باشم اطرافیانم توی این مدت کلی دریبری بارم کردن توی محیط کاری گند میزنم سر کلاس مثل روانیا استادو نگاه میکنم جوری که استاد میگه نادر کجایی هر چندثانیه به چند ثانیه به موبایل نگاه میکنم آخه منتظرم  بزنگه یا اس ام اس بده هربار که زنگ موبایل میزنگه دلم هری میریزه پایین و شیرجه میزنم روش ولی وقتی میبینم اون نیست کفری میشم .....جوریه که نمیشه بهش خیلی چیزارو بگم دیروز که مجبور بودم کل روز و موبایل و خاموش کنم واسعه خاطر یه مزاحم که همش تهدید میکرد از شانس گند من به گفته خودش کلی زنگ زده و منم که اون روز کلی مثل گاو داغون بودم و نمیخواستم به اون سرایت کنه بی حالیم محکوم شدم به ...ناراحت بود خیلی کل دق و دلی برخوردای قبلیمو دیشب سرم آورد و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت جوری که یه دفعه به خودم اومدم دیدم داره تو چشمام نگاه میکنه اومده بود پیشم بدون هماهنگی داشتم سکته میکردم قلبم اومده بود توی حلقم وقتی دیدمش تو ماشینش تعجب کاش همش به همین ختم میشد محکوم شدم به اینکه نباید هیچی واسعش بگیرم و ولخرجی خوب نیست و جامعه ما رفتارو اخلاق من و نمیپذیره اما نمیخواد قبول کنه خیلی چیزهارو هم نمیتونم بنویسم راستش دیشب خیلی شب بدی بود سرم داشت منفجر میشد میدونید بهم میگه نوسان دارم جمعه که گذشت زدیم به جاده تا رسیدیم یه جای دور اما برگشتش کلی اشکم و در آورد و دریغ از هیچ واکنشی که داشته باشه شادمهرو گذاشتم عادت و تقدیر دستاش همش توی دستم بود ...دیشب یه کاری کرد که شکه شدم خیلی دوسش دارم میدونم هیچ وقت اینجا نمیاد و روحشم از این جا با خبر نیست اما کاش یه کم فقط یه کوچولو مثل من فکر کنه...

این بود تموم صحبتهای دوستم نادر ...که خیلی دلش میخواصت خاطره هاش توی وبلاگ من ثبت کنه ...

التماس دعا...لبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

خدایا یعنی من معتاد شدم؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

پیشنهاد کاری از تهیه کننده اجرای کودکان در شبکه٢ ؟

تست به سبک حرفه ای ... نتیجه+

پیشنهاد در واحد دوبلاژ

تست آماتور ...نتیجه عالی

اما دل خوش سیری چند؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٩ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |