!...يواشــكـــي

مرصاد عزیز سلام

هرجای دنیا که باشی دوست دارم و بدون  قسمتی از قلبم واسه شماست و من چه بخوام و نخوام در ضمیر ناخود آگاه منی مراقب خودت و قلب مهربونت باش و از اینجا ازت میخوام تنهامون نگذاراین یه التماس،یه خواهش ،یه درخواست،یه...راه درست و انتخاب کن ...من همیشه هستم تو هم باش ...لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم                 من که می دانم دیوار تو فرو ریختنیست

نمیدونم اما این همه تلخی لازمه؟

تموم افکارم درد میکنه!

آخه یکی نیست بگه آخه به چه قیمتی؟

اما قشنگ حس بلاتکلیفی،گیجی،تهی بودن

سکوتم توی تموم شب و صدای نفسهایی که میشنوی و افکاری که مثل یه تصویر ٣دی از ذهنت میگذرن و صدای هوم هوم کولر خل شدنم قشنگه ها ...

دلم برای خودم تنگ شده...اما چه میشه کرد ؟جز صبوری...

 

مرا زباده ی نوشین ،نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست ؛به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست...

 

 

درست یک هفتس که ندیدمش دلم واسش لک زده اما چه میشه کرد؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

مرا زباده نوشین نمیگشاید دل

که می به گرمی  آغوش یار باید ونیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست ...

درست وقتی میدونی همه چیز روبراست درست یه چیزی همون وسط ظاهر میشه که میشه سد راه و تو با آواری از رویاها که داره کم کم به واقعیت تبدیل میشه زیر تکه های آوار له میشی تا جایی که رنگ پوستت بنفش میشه و چشمات جایی و نمیبینه و وقتی چشمات و باز میکنی میبینی ...وای بر من وای بر من ...

رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم

دو جام بود که با نیت شراب زدیم

دو گل که با عطش بوسه های پی در پی

به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

نه از هوس که ز جور زمانه !لب به شراب

اگر زدیم برای دل خراب زدیم

موذنا به امید که میزنی فریاد؟

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

مگرد بی سبب ای نا خدا که غرق شده ست

جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم !

از اونجایی شروع شد که توی آخرین روزای فروردین روی یه تیکه از خشکی که درست چهار طرفش رو آب گرفته بود و چیزی جز ساحل وصخره و بارون و یه سیم کارت چیز دیگه ای نبود تصمیم گرفتم تنها پل میونمون و به دریا بسپرم از موبایلم خارجش کردم و انداختم روی اولیم موجی که داشت به سمتم میومد حکمتش چی بود که هرچی موج میزد سیمکارت به جای اولش بر میگشت گیج بودم و سر گیجه داشتم ،سرگیجه های بعد از خوردن وای ،یه حسی وسوسم میکرد که سیم کارت و بردارم و این کارو کردم ...اما هیچ وقت ازش هیچ استفاده ای نکردم و روزها و روزها میگذشت و هیچ خبری از هیجا نبود یه شب که داشتم مسج های موبایلمو چک میکردم نگام به یه شماره افتاد که خیلی آشنا بود هرچی زور زدم نفهمیدم از کی بود تا اینکه شمارشو گرفتم بعد از ۴بار بوق خوردن صدایی و شنیدم که هرگز فکرش و نمیکردم حالا دیگه کاری نمیتونستم کنم گوشی و قطع کرد م و .......روزها گذشت و گذشت یک ماه بعد ،دوماه بعد ،سه ماه بعد چهار ماه بعد...ساعت ٣:٣٠ از یه جایی اونطرف دنیا ...سلام لطفا گوشی و قطع نکن و من ...

حالم شبیه کسایی که درست سر یه چهار راه ایستاده و نمیدونه راه درست کجاست ؟

دل یه چیز میگه

عقل یه چیز دیگه

احساس یه چیز

منطق...

به خدا پناه بردم فقط به خودش معجزه شد معجزه وقتی کسی مدعی عشق بشه و انکارش کنه و وقتی عاشق باشی و دیگری بهت شک کنه وقتی پای کس دیگه ای بیاد وسط و هنوز تو عاشق باشی و بعد از عاشق شدن،باز هم عاشق بشی اینجا دوتا عشق میمونه که تو فقط یکیشون و میتونی انتخاب کنی ،از قدیم گفتن عشق دوطرفش خوبه کسی که عاشق باشه و عاشق بمونه و عاشق بمیره جالب اینجاست که یه چیزی شبیه شک تموم وجودت و مچاله کنه و دچار تردید بشی .باور کنی که  باورهات غلط از آب در اومده باوور داشته باشی که باورهات اشتباهی بوده و از درون بشی شبیه یک فنجون اسپرسو ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

نمیترسم اگر گاهی دعامون بی اثر میشه همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه...

 

همیشه همه چیز از دور قشنگ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

درست وقتی توی چشمام نگاه کرد ...

دستام رو خیلی آروم توی دستاش نگه داشت و گفت میشه چیزی نپرسی؟

دستهاش و به سمت صورتم بردم و روی لبهام نگه داشتم و یه بغض کهنه ،یه حاله اشک ،که هرگز روی گونه هام نیومدنو یه جوری توی دنیای چشمهام گم شدن و حالا من بودم و اون ...آروم بود و آروم شدم...خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

پاداش تموم مصیبتهای زندگیم که تو باشی و دارم از دست می دم،میمیرم بی تو چی کار کنم،اینجوری نگام نکن ،کاش میتونستی خودتو بگذاری جای من...ناراحت

 

حامد بهداد(هر شب تنهایی)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٦ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

نم نم بارون چشام گواه عشق پاکم

همنفس قسمت من دوست دارم یه عالمه

قشنگترین خاطره ها با تو و از تو گفتن

آرامش وجود من صدای تو شنوفتن...

تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونم

عشقت نمیره از سرم تو پوست و استخونم

یه دم اگه نبینمت یه دنیا دلتنگت میشم

نگاه دریایی تو آبی روی آتیشم...

وقتی صدای  موبایلم در میاد قلبم از جا کنده میشه نمی دونم حکمتش چیه اما خیلی شیرینه نه شیرین نیست عجیبه عجیب...

منو تنها گذاشت...؟


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٥ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

لحن خوبی نداشت ،بسیار عصبی،غمگین،سرد گاهی هم حس برتری...نتونستم مقاومت کنم در مقابل اون همه بی انصافی،در مقابل اون همه بی رحمی،از کجا اومد ؟از کجا اومد اون همه بی رحمی چقدر تغییر ...وای خدای من دارم گیج میشم....

عیبی نداره منم خدایی دارم اما میدونم اینجا تنها جاییه که در مقابلم کم میاری ...مهم نیست که چرا اینجور رفتار کردی مهم اینه که چی باعث شده که اینشکلی بشی...نگرانتم خیلی نگرانم هم راه تو به من دوره هم فاصله نگاهنت به ذهن آشفته من عیبی نداره منو طوفانی کردی اما میدونی فدای سرت در عوض تو یکم آروم شدی، آروم شدنت و دوست دارم...ناراحت

تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو

هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی...

دوست دارم...


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

جای لبهام روی شیشه ماشینش هست فکنم تا الان دیدتش ...کاش بار آخری که گفت بیا ببینمت میرفتم و بهانه الکی نمی آوردم اگه بود لااقل از دور می دیدمش اما حالا چی کار میتونم بکنم جز اینکه برم جاهاییو دور بزنم که اون توی اون ساعتهای خاص اونجا بود ،صدای قلبمو میشنوم وای تازه نصف روز شده که رفته...بقیش و چی کار کنم؟

خدایا ...افسوس

چقدر این روزها روزای سختیه ...افسوس

از همون آدامسایی خریدم که قرار بود واسم بخری و هیچ وقت هم نخریدی از لج تو کل ٢۴تاشو یکجا خوردم و بستشو دور ننداختم تا بگذارمش جز اون جعبه چوبی پر از راز کودکیام البته با یه تاریخ جدیدتر  ،بازم داغون  داقون شدم زبونم حالت عجیبی بهش دست داده و دندونامم جنبه این همه په هاش و با هم نداره میبینی لجبازی هم بلد نیستم...برگرد زود برگرد...افسوسواسه برگشتنت هر شب در هارو باز میزارم...افسوس

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

رفت به یه سفر طولانی...ازالان تا برگرده خوابم نمیبره...کاش میشد زود برگرده اما ...دلم واسش تنگ شده خیلی زیاد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۱ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

منو با یه بوسه ، ببر تا ستاره ، بمونو یک لحظه نگام کن دوباره ، تو چشمای نازت یه دنیا امیده

 

منو با یه بوسه ببر تا سپیده

 

تو بودی که عشقو به قلبم سپردی ،منو تا  به جشن شب و آینه  بردی

توکه  باشی دنیا، قشنگه همیشه ، دیگه حتی پرواز برام ساده میشه

 

منو با یه بوسه ببر تا ستاره

 

یه شب زیر بارون صدام کن دوباره ، بذار جون بگیرم از حرم نفس هات ، طلوعی به پا کن ز آتیش دستات

 

هنوزعطر موهات توی خونه مونده ، نگاهت منو تا به ابرا رسونده ، توهمزاد نوری ، یه نور مقدس ، به تو دل سپردن چه آسونو سادهست

 

کمک کن که از عشق ترانه بسازم ، هزار باردیگه به تو دل ببازم  

 

غمت روبه دست فراموشی بسپار

بگو : نازنینم که خوابی یا بیدار

 

منو با یک بوسه ببر تاستاره....




گفتم نمیام ببینمت گفت ،خیلی نامردی...داره میره سفر ،تا وقتی بر گرده میمیرم ...هی ...روزگار...تموم آهنگ هایی و که دوست داشتم و سی دی کردم و واسش میفرستم اما نمیرم ببینمش چون دلشو ندارم...از الان تا برگرده توی کمام

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٠ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

از یکشنبه بعد از ظهر تا امروز صبح هرچقدر بهم زنگ میزد دلشو نداشتم جواب بدم ...میترسیدم نه ترس نبود شاید شاید ،حس تهی بودن میکنم نمیدونم چیدرسته داره بازم زنگ میزنه،سلام من یه ببخشید خیلی بزرگ بهت بدهکارم یا صدای مهربونش...سلام خوبی؟کجایی؟هیچی نگفت...جوری باهام حرف زد که انگار اصلا ناراحت نیست،نمیدونم واسم عجیب بود انتظار این و داشتم که فحشم بده و دعوام کنه و داد و بی داد خیلی متین اینگار که خیالش راحت باشه که من خوبم و وجود دارم...قلب بوم بوم بوم بوم میزنه ....خدایا چی درسته؟شرم دارم ازش به یاد اون بوس کوچولو خدافظ نمیخوام ادامه بدم ،یه حسی میگه بیشتر از این جلو نرو اما دلم یه حالیم واژگونی بهترین واژه ای که میتونم  به کار ببرم ....

فقط به خیزشفواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم!فریب از این خوردم...

کاش میومدی و اینجا میدیدی چقدر واست عاشقی کردم...

خیلی دوستدارم،خیلی،

تو واسه همه ای و من آرزو می کنم هیچکی مال تو نباشه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تولد حضرت علی (ع)بر شما و مسلمین جهان مبارک...

دیروز خدا خیلی بهم رحم کرد...

دیروز خدا خیلی دوسم داشت...

دیروز خیلی به خدا نزدیک شدم...

دیروز خدا رو توی چند قدمی دیدم...

دیروز پر از مهربونی خدا بود...

دیروز خدا باز بهم ثابت کرد که هیچ وقت تنها نیستم...

دیروز مثل همیشه من به خدا مدیونتر شدم...

خدایا ...

 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

کجای قصه خوابیدیکه من تو گریه بیدارم

که هرشب  هرم دستاتو به عاغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز میگذارم

لبخند...قرص ماه کامل بود ...لبخند

فقط من بودم و اون و یه لیوان پر ازدلستر لیمو،قلبش تند تند میزد ،همه چیز و بم نمیگه...نمیدونم چرا اما باید از دستش بدم؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

بعضی وقتا یواشکی میامو مییبنمت...سیر که نگات کردم خیلی آروم بر میگردم بدون اینکه حتی یه نگاه کوچولو بهم کنی یا متوجه من بشی ...چقدر سرت شلوغ ...دیشب هم مثل پری شب جواب تلفنم و ندادی...باشه مهم نیست،حتما شمارم و ندیدی...لبخندلبخندلبخندلبخندلبخندلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |