!...يواشــكـــي

صدای نفسهاشو میشنیدم فکرشو میخوندم تعداد پلک زدنهاش کم شده بود خیره به قوطی پپسی گاهی نمکهای نمکدون و میریخت روی میز و گاهی با چنگالش کاهوهای سالاد و سوراخ سوراخ میکرد احساس خوبی نداشتم تا چشماش به چشمام می افتاد ازشون فرار میکردم ،میخواست یه جمله رو بگی اما نمیتونست ،میشناختمش خیلی زیاد اندازه خودش تا اومد حرف بزنه انگوشتم و روی بینی گذاشتم به معنی سکوت به معنی هیچی نگو به معنی هر چی تو بگی قبوله به معنی هرچی تو بخوای هرچی تو بگی...نمیدونم چرا بهم اینشکلی نگاه میکرد سرش و گذاشت روی میز و دستاشو آروم گرفتم توی دستام و بهش گفتم هر چی خدا بخواد همون میشه پس توی این لحظه ها تلخ نباش مشکی نباش ساکت نباش بی تاب نباش ،با غرور باش و جوری رفتار کن که کار درستی و داری انجام میدی ،قوی باشو سرت رو بالا بگیر،نداشتیم،اشک نداشتیم گریه نداشتیم اخم نداشتیم ،خیلی سخته اما در عوض یه عالمه خاطره خوب داریم ،یه عالم حس ناب و پاک داشتیم ،(هرچند که ذره ای از بی تابیامو ندیدی...)

حالا موندم با یه عالمه خاطره و خلایی که هرگز هیچ کس و هیچ چیزی اون و پر نمیکنه ،دلهره،  عادت، سکوت، فاصله هنوز چیزی معلوم نیست هنوز انتهای این نوشته باز میمونه باز میمونه بدون نقطه تا یادم بمونه هنوز هیچ چیز تموم نشده پس هنوز امید وارم

وقتی که تو کنارمی هوای بوسه با منه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

فقط و فقط می خواستم بگم میثم جان

هک کردن وبلاگت کار بسیار بسیار

ساده ای است.

من نه به مطالبت آسیبی رساندم و نه

آن ها را خواندم.. من هکر باشعوری

هستم...

یه کم امنیتش رو بالا ببری بد نیست.


دوست دار تو

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست وقتی یه گوشه ای نشستی و داری زندگیتو میکنی که یه دفعه مویایلت زنگ میخوره و تو رو برای خوردن شام توی یه رستوران خوب دعوت میکنند ،سعی میکنی بهترین لباسهات و بپوشی مدل موهات و به روز کنی و گرونترین اتکلانت رو بزنی و ماشین و ببری کارواش و کفشی و بپوشی که با لباسهات همخونی داشته باشه و توی راه از خونه تا رستوران مورد نظر به این فکر کنی که علت این دور هم بودن یکدفه ای چیه و تا به خودت میایی میبینی جلوی درب رستورانی...ماشینت و یه جای خوب پارک میکنی،پیاده میشی ،شیشه اتکلانت و مجددا بر میداری ،باهاش حسابی دوش میگیری،کیفت و بر میداری و دزد گیرو میزنی با قدمهای آهسته وارد سالن میشی،جلوی در بهت خوش آمد میگن و با تکون دادن سر و یه لبخند زورکی دنبال چهره آشنایی میگردی که باعث شده تو رو به اونجا بکشونه ،همین که داری با چشمات اطراف و میبینی میبینی که چند نفر همزان دارن با چشماشون تو رو قورت میدن نیشخندبی اهمیت میشی تا به قرارت برسی بالاخره میز مورد نظر و یه گوشه دنج پیدا میکنی و با گفتن سلام و یه بوس کوچولو منوی غذارو واسعت میارن و بعد از انتخاب غذا توی چشمای طرف مقابلت که نگاه میکنی تا تهش همه چی رو میتونی بخونی و توی دلت همش خدا خدا میکنی که اون چیزی نباشه که فکرش و میکنی ،یه خدنده زورکی روی لبام بود و یه عالمه سکوت نگاهم میکرد و من سرم و انداخته بودم پایین تا اومد حرف  بزنه نگاهش کردم گفت میخواستم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

 

سلام چشمامون و بستیم تا دوباره باز کردیم دوباره ماه مبارک رمضان اومد....

چقدر زمان بی رحمه و زود میگذره  ،یاد شیطونیا بخیر که سحر ها در خونه هارو میزدم و فرار میکردم چه حالی داشت هیم چه زود گذشت...

کاش تو همون روزا میموندم...توی اون روزا همه بودن مامان آقاجون داداش ما حالا یه نفری ،تکی مهم نیست این نیز بگذرد

باکلی ذوق سحری درست کرد و همه چیز و آماده کردم اما سحر خواب موندم تا بیدار شدم دیدم اذان

خندیدم و باز به زندگی ادامه دادم ...چقدر بده که توی خونه ای زندگی کنی که هیچکی وقت سحر بیدارت کنه و هواتو داشته باشه اما همیشه خدا هست

 نکته:تست دوبلاژو قبول شدم اما دل خوش سیری چند؟

التماس دعا

به ماه مبارک رمضان خوش اومدید

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

 

رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشک های دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درد کلیه،ماء شعیر تلخ،بستنی،فالوده،تغییر سمت وجابجایی،کلوچه نادری،صحبت در گوشی...،شروع شدن سریال 11شب،خوردن مسکن یا ماءشعیر خوب شدن و آروم شدن،یه بوس کوچولو و دست تکون دادن وثبت شدن توی حافظه بلند مدتم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٩ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

اون یکی رو جز من داشت...؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

وقتی یه سیب سرخ رو از درخت میچینی دیگه با هیچ وسیله ای نمیتونی اونو به شاخه درخت بچسبونیش،نه با چسب نه با نخ ،چرا شاید واسه مدتی بشه ظاهرشو حفظ کنه اما بعد از یکی دو روز پلاسیده میشه و میگنده ...اما یه قطره آب و وقتی از دریا جدا میکنیم وقتی گلالودش کنیم کثیفش کنیم و با لجن قاطیش کنیم وقتی دوباره به آغوش دریا بر میگرده زلال و پاک میشه عجیبه خدا حکایت ما آدمها و تو حکایت دریا و اون قطره ست ...

مرسی که چشمهای مهربونتون و به اینجا آوردید...

بی خبری درد بدیست چشم انتظاری بدتر برای نادر و یگانه عشقش دعا کنید...

التماس دعا ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |