!...يواشــكـــي

توی این روزایی که داره میگذزه این متن پایین خیلی آرومم میکنه افسوس

 

 

گاهی وقتها یه آدم کاملا غریبه رو میبینی که یه جورایی با بقیه فرق داره و فکر میکنی که باید سر صحبت و باهاش باز کنی بخاطر اینکه ممکنه دیگه اون و هرگز نبینی چون باهاش صحبت نکردی

من اختیار و انتخاب نداشتم ولی،انتخابت کردم و انجامت دادم

آینده هیچ معنی نداره و زمان حال که همه چیزه

توی این فصل از زندگیم تو تنها کسی هستی که میخوام نگهت دارم

دوستی من و تو...

خوب عشق من

من دارم به درک از محیط خودم میرسم  از اینکه چه جور بودم و چگونه هستم

من همیشه معتقد بودم اولین کسی که باید نسبت به اون احساس وظیفه کنیم خودمون هستیم

زندگی رو تا ته زندگی کنیم

اما من تحت تاثیر تفکر دیگه ای هم هستم

اینکه سرنوشت همه چیز از قبل تعیین شده و در انتظار ماست

و زمان میگذره

و من محکومم به نوعی اضطراب در زندگی

وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که هیچ چیز قابل توجهی و به دست نیاوردم به غیر از دوستیمون

 

یه روز از خواب پا شدم و فهمیدم دونفر که بیشتر از همه رو دوست داشتم و از دست دادم اون لحظه بود که فهمیدم نمیتونم تنها زندگی کنم

دور از نگاه دیگران و اعتقاد دارم ما نمیتونیم با سرنوشت بجنگیم پس باید تسلیم بشیم ...

تو راست میگفتی که من در مورد نظرت نسبت به خودم اهمیت میدادم ولی اشتباهت این بود  که فکر میکردی دیگه بهت فکر نمیکنم

دوست دارم ...                                                                          

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

همیشه محو تماشای ماه دیده شدم

که من اسیر نگاه تو آفریده شدم

پر از غزل پر فریاد بوده ام یک عمر

که از زبان همین واژه شنیده شدم

شبیه میوه کالم که در مسیر کمال

که ناگهان نرسیده به عشق چیده شدم

من از خودم قفسی ساختم برای خودم

شبیه تار به دور خودم تنیده شدم

چقدر یاد تو بودم  چقدر این شبها

که در حوالی خواب تو باز دیده شدم

چه شد دوباره در این بیت حرف چشم تو شد ؟

چرا دوباره به این بیتها کشیده شدم

و هرچه هست دوباره به اصلش رجوع خواهد کرد

ومن اسیر نگاه تو آفریده شدم ...

 

یادم تو را فراموش.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

سلام

عروسی هم تموم شد هرچند...ناراحت

سیم کارتمو شیکوندم و ...ناراحت

اگه خاطره هام یادم میارن تو رو لا اقل از خاطره هام نرو...ناراحت

و من ماندم تنهای تنها...ناراحت

آزمایش و هنوز نرفتم نشده از بس شلوغ بود اما سر گیجه هام خیلی بهتر شده،خدارو شکر ...

 

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تو لحظه ی رسیدن جون منی روی لبم...ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تو را میسپارم به دلهای خسته ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دفترچه بیمه ته کشیده فرستادم واسه تمدید فردا آماده میشه از ساعت ٧ امشب هم نباید چیزی بخورم فردا میرم آزمایش البته اگه به موقع آماده بشه دفترچه ودکتر باشه که مجدد واسم بنویسه وگرنه میفته واسه ۵شنبه ،۵شنبه هم که شلوغ پلوغ وای خدای من ،اگر سرگیجه ها امانم بدن ...ناراحتناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

ساعت ٢ بود تا رسیدم خونه دیدم مامان هنوز نخوابیدهقلب

تا ۵ صبح باهم حرف میزدیم یکی اون میگفت یکی من و نتیجه این شد که من فرصت زیادی ندارمناراحت

حرفاش خیلی آرومم کرد خیلی وقت بود احساس ارامش نداشتم نگاهاش ادرنالین واسم 

مامان میگفت خیلی عوض شدی،هرچی دست و پا میزدم که بگم اینشکلی نیست میگفت هست،باز حرف خودشو میزد طفلی راست میگفت اما...

بهش گفتم شاید به خاطر دوری از تو که اینشکلی شدم و اینشکلی احساس میکنی

نگام کرد و گفت تو عاشقی...

ومن لال شدمتعجب

روزهای باهم بودنمون داره ته میکشه ٣ روزه دیگه میرن و من میمونم با یه خونه پر از گرد و خاک،من میمونم و یه عالم خاطره تو گوشه گوشه خونه،من میمونم با یه عالم سکوت یک دست،من میمونم و خودم ،من و یک عالم تاریکی،من و من و خیال اون و خاطرات نصف نیمه ،حوصله هیشکی و ندارم ...

 

 

هرگز دلم نمیخواد اجازه بدم کسی توی خلوتم و تنهاییم پا بگذاره ...

چقدر چندش شدم سبز

داغ دلم تازه میشه وقتی یاده این جملش میوفتم که میگفت من دوست دارم و میدونم دوسم داری پس پای رفیقت صبر کن ...صدای قلبم و میشنومواییییییییییییییییییییییی

من لعنتی رفتارم خیلی بد بود خدایا یه نشونه فقط یه نشونه خواهش...ناراحت

هرکسی  جای اون بود همین کارو میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو خود عشقی خوده عشقی...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

خیلی وقته از دور هم ندیدمت ...باید عادت کنم اینجور بهتره ...یک سبد پر از انگور

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

به من باشه میبخشم اما تا عمر دارم یادم نمیره...

بوی مشروب میاد ....ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

اگر سرگیجه هام امانم بدن...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست جمعه همین هفته عروسی داداشمه و من میمانم و خودم ...هر چند با روحیه ای که من دارم درست ١۵ دقیقه پایانی مراسم خدمتشون میرسم به علت متنفر بودن و دوام نیاوردن توی جاهای شلوغ اما پشت صحنه مثل گاو از هفته قبلی که شروع شد دارم کاراش و جفت و جور میکنم ...هیم عجیبه این روزگار نامرد ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیشب که دلتنگی به طور وحشتناکی اومده بود سراغم با خودم میگفتم عجب غلطی کردمانیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

شماره جدیدشو داد اما من هرگز یاداشت نکردم

باشه تلافی اون آب طالی که روی میز موند و خورده نشد...

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

سلام

به همین زودی ماه رمضان تموم شد میبینید چقدر زود گذشت؟

پیشا پیش فرا رسیدن عید سعید فطر رو به همتون تبریک میگم و جای داره یه التماس دعای اساسی به عنوان عیدی ازتون بگیرم...

ایشالا که به حق این روزهایی که گذشت و این عیدی که داره میاد تموم مریضهایی که روی تخت بیمارستانها هستن سلامتیشون و بدست بیارن و به خونهاشون برن الاهی که تموم مریضها شفا پیدا کنند و سلامت باشن ...خدایا ما جز تو هیچ پناهی نداریم خودت به حق این عید ،عاقبت به خیرمون کن

التماس دعا ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست به اندازه دود شدن  ۵ تا سیگار اون آقای همسایه  صبر کردم اما بازم نیومدی...

مهم نیست بازم میام اونقدر میام و منتظر میمونم تا ببینمت تا نگات کنم ...

بی انصاف تنها واژه ای که این روزا خیلی بهت میاد...

متاسفم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

همیشه مرگ و دوست داشتم و بهش فکر میکردم با دنیای اونطرف خیلی سعی کردم بیشتر از اونطرف بدونم همیشه خیال میکردم مرگ یعنی جاودانگی مرگ یعنی یه زندگی جدید

اما حالا به این نمردن فکر میکنم به این شکلی نمردن مردن با این شکل رو دوست ندارم ،میخوام برم مشهد شایدم نه ...

رفتم دکتر آزمایش  اچ آی وی دادتعجب

آزمایش چربی و دیابت و چیزایی که حتی اسمشو نشندیه بودم ،دلتون خواست دعام کنید

اما من  آزمایش بده نیستم  ...

دلم میخواست پیش مامانم بودم و اونطور شاید آروم میشدم ...کل دیشب و از درد نتونستم بخوابم

خسته شدم از این روز و شبها

سفر چاره درد هایم نشد پر از فکر عبورم هنوز...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٧ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

بارون بارید، توبارون اشکهای چشام و ندید

گرمی شونه هاشو ازم گرفت من موندم و یه تب شدید...

موبایلم و نگاه کردم و شمارش و روی صفحه دیدم حس عجیبی بود نمی دونستم باید جوابشو بدم یا ...بله

سلام...

یه کم مکث

خوبی؟

گفتم شما خوبید؟

به سردی

باهاش حرف زدم

خیلی دلم سوخت

میگفت هی به خودم میگم بهت زنگ نزنم اما..!

خیلی سرد برخورد کردم اما نمیتونستم ازش بگذرم

آخه خیلی دوسش دارم اما ...

هیچ خبری ازش ندارم ،رفتم از دور دیدمش اما خودش و نه فقط ماشینش و آروم شدمو...

نزدیک افطار بود کوچشون خیلی خلوت بود و دلم یه دفه یه حالی شد...ناراحت

دلم واسش لک زده ...

اما چاره ای ندارم مجبورم ...!

الاهی قربون مسخره پاک کردن ماشینت برم که هیچ وقت نمیتونی خوب ماشینتو پارک کنی...ناراحت

من  و شب و قلم و تنهایی...

حتی مست نمیشم با الکل زیادم ....

از لج تو  دیشب رفتم همون آبمیوه فروشی  2تاآب  طالبی گرفتم اما از لج خودم هیچ کدومش و نخوردم و برگشتم توی ماشین شمارتو گرفتم اما موبایلم خاموش شد کلی کفری شدم اما وقتی صبح از خواب بیدار شدم خوشحال شدم که بهت زنگ نزدم و موبایلم خاموش شده ،حقته کیف کردم ...

راستس چه حکمتیه که من غروبها دلم واست بیشتر تنگ میشه؟

چه حکمتیه که همش نگرانتم؟

چه حکمتیه من دارم معتاد میشم؟

چه حکمتیه که وسوسه ندیدنت به دیدنت غلبه میکنه ؟

چشم انتظارم تا برگردی و بگی اشتباه کردی...بیا...بیا...ناراحت

 

                                                                                      ( نادر...)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب 

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب 

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم 

بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما 

نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب 

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف 

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز 

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه 

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب 

گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب 

طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب 

ای ماجرای شعر و شب های جنون من 

آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

                                                                     ( محمد علی بهمنی)

 

 

 

 


نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

سلام

توی این شبهای عزیز واسه منم دعا کنید ...لبخند

منم واسه همتون دعا میکنم لبخند

 لبخند

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٧ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

یک سبد پر از انگور در برابر یک دنیا حقارت ،یک دنیا بی احترامی یک دنیا تلافی یک دنیا نامردی،هر چقدر فکر کردم نفهمیدم چرا این کارو کرد اما هرگز حلالش نمیکنم حالا شبای قدر بره  تا خود صبح توی سر خودش بزنه و قران سر بگیره تا خدا گناهاش و ببخشه و ...اما من حلالش نمی کنم هیچ وقت ،اما هنوز دوسش دارم بیشتر از قبل ،دلتنگشم عجیب ،اما منو خورد کرد ،له شدم...ناراحت

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٦ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تا ساعت ٣ منتظر بودم اما هیچ خبری نشد...نیشخندبعدش فهمیدم تموم این مدت خونه بوده و چون ماشین داخل پارکینگ بود فکر میکردم هنوز نیومدهخمیازه

از ١٢:١٠دقیقه تا ٣ چند ساعت میشه؟

نظر سنجی

١-من احمقم

٢-من یه کم احمقم

٣-من خیلی احمقم

۴-هر سه مورد

۵-هیچ کدامسوال

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |