!...يواشــكـــي

این آهنگ و خیلی دوست دارم...

تقدیم میکنم به همه ی اونهایی که چشم انتظاری تنها راهشونه...

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبیه

تو که چشمات خیلی قشنگه

رنگ چشمات خیلی عجیبه

تو که این همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبیه

میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید

میدونستی یا نه

میدونستی که تو چشمای تو رنگین کمون و میشه دید

میدونستی یا نه

میدونستی که نموندی

دلم و خیلی سوزوندی

چشات و ازم گرفتی من و تا گریه رسوندی

میدونستی که چشامی همه ی ارزوهامی

میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

میدونستی همه ی ارزوهام واسه ی چشم قشنگ تو پروندم رفتش

میدونستی یا نه

میدونستی که جوونیم و واسه چشم عجیب تو سوزوندم رفتش

میدونستی یا نه

میدونستی که نموندی

دلم و خیلی سوزوندی

چشات و ازم گرفتی من و تا گریه رسوندی

میدونستی که چشامی همه ی ارزوهامی

الاهی چشم براه هیچ کس نمانید...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٩ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

سلام

خیلی ها توی کامنتهای خصوصی سوال کرده بودن مهدی کیه و اومدم یه کوچولو ازش بنویسم هرچند که در مورد اون باید دست کم یه کتاب نوشت...

مهدی یک فرشتست...

مهدی اشتباهی اومده روی زمین...

مهدی مهربونه

مهدی پاکه

مهدی توی اوج شلوغی باز تنهاست

مهدی آسمونیه

مهدی یه حسی شبیه آبی فیروزه ای

مهدی یه راز ه،شاید هم یک نیاز

مهدی اوج اوج اوج اوج صداقته

مهدی عزیز خوشبختی تو و همسرت آرزوی قلبی منه مراقل خودت و قلب مهربونت باش...

مهدی=مهدی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه!در دلم انگار جای هیچ کس نیست

آنقدر تنهایم که حتی درد هایم

دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست

حتی نفس های مرا از من گرفتند

من مرده ام در من هوای هیچ کس نیست

دنیای مرموزیست!ما باید بدانیم

که هیچ کس ،اینجا،برای هیچ کس نیست

باید خدا هم با خودش رو راست باشد

وقتی که می داند خدای هیچ کس نیست

...

من می روم هرچند می دانم که دیگر

پشت سرم دعای هیچ کس نیست...

 

 

(مرحومه نجمه زارع)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

مهربونای من از اینکه اینقدر با کامنتهای خصوصی و غیر خصوصی منو دلداری میدید ممنونم

شکایت بود واسه اینکه بچه ها میگن چرا نظرات رو نمایش نمیگذاری

چیه دوست دارم نظرات واسه منه میخوامم پیش خودم بمونن آخه اگه نمایش نمیگذارم علتش اینه که خیلی شرمنده میشم از محبت های شما ...تنها دلیلش همینه

منو ببخشید مرسی از اومدناتون

التماس دعا

کوچک شما یواشکی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

اینجا هم واسه نوشتن دو کلوم حرفای دلم امن نیست باید به فکر یه جای جدید باشم جایی که هیشکی حتی رضاوعلی رضا و هادی آدرسش و بلد نباشه

حالم به هم خورد از این مصلحت اندیشی آزار دهندشون ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب بعد از مدتها متفاوت زندگی کردم توی یه جمع شلوغ که توش پر از خنده و قلیون و آواز و مهربونی بود ...کلی حال داد و این حال خوب الانم و مدیون دوست مهربونم مهدی جون و روحاله هستم حالم خیلی خوب اونقدر خوب که امروز امتحانم و نرفتم بدم ،به این میگن متفاوت زندگی کردن ....درست تا مچ پام داخل گودال آب افتادم و کلی جلوی کافی شاپ تنهایی خندیدم به خودم و فال حافظ دیشب مرهمی بود روی زخمم که آرومترین لحظه رو واسم ایجاد کرد و این اوج آرامشم وقتی بود که بدون کلید پشت در خونه موندم و هیشکی نبود درو باز کنه چون جز خودم همیشه هیچ کس نیست ،و اونجا رضا نقش نا مادری مهربون و بازی کرد و فرصت بودن با اون تا خود صبح رو بهم داد و تجربه قشنگی که خیلی کم واسم پیش میاد خوردن ٢ بار شام توی یک شب ،و نتونستم بوی پلیور پر خاطره مهدی و که جای دمکن ازش استفاده شده بود و من که حساسترین موجود اسم گرفتن طعم بوی گندیده آب یکجا ماند ه و عرق و بوی غذا رو یکجا باهم گرفتم و چقدر این متفاوت بودن واسم جالب بود توی ۴ سالی که گذشت دیشب شب اوج آرامشم بود...

مهدی جون ممنونم ازت...اون لحظه ها رو هرگز فراموش نمیکنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

بگو بازم هوام و داری و مثل همه منو تنها نمیگذاری و ...

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری و

من که پشتم به خودت گرم و باز

هرچی این راه و میام نمیرسم

 نکنه دستم و ول کردی که برم

که به هرچی که میخوام نمیرسم 

شایدم من اشتباهی اومدم

...

من به این سادگی دل نمی کنم

از تو که منو رها نمی کنی...

                                                                                  محسن یگانه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.

ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که لیاقتت را ندارد

.

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن

.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد

.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست وقتی که یه گوشه نشستی و میخوای منطقی به اتفاقی که افتاده فکر کنی از درو ویوار نشونه ها میاد سراغت و باز چشمت رو ،رو به منطق میبندی...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست وقتی که یه گوشه نشستی و میخوای منطقی به اتفاقی که افتاده فکر کنی از درو ویوار نشونه ها میاد سراغت و باز چشمت رو ،رو به منطق میبندی...

 

                                                             تابستان چشمانت همیشگیست

                                                             پلکهایت را نبند سردم میشود...

راهم را گم کردم ،داشتم تمامش میکردم که باز به بی راهه زدم...

دیوانه های این مدلی را کجا درمان میکنند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

به راستی این تقدیر چه قاضی  دور از عدالتیست که همیشه صلاح میداند بعضی با گذشته هایشان زندگی کنند و بعضی را به آینده ای که هرگز نمی رسد،دلخوش میکند و من هر چه نگاه میکنم گذشته ها زیباترند...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تولد حضرت معصومه(س) مبارک...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه!!
...
سخت است این‌که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته‌ام سرِ خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت بر سرم آواری از گناه
دارند پیله‌های دلم درد می‌کشند
باید دوباره زاده شوم ـ عاری از گناه ـ

 

 

                                                        (مرحوم نجمه زارع)

                                                        روحش شاد...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دورترین نزدیکم چگونه ای؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

آنکس که دوستش داریم هرگونه حقی بر گرنمان دارد حتی اگر هرگز دوستت نداشته باشد...

دعا میکنم که یک روز مال حالای تو باشم...

و شاید روز مبادای تو...

اما باشم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دوشنبه ٢:٣٠صبح فرودگاه امام خمینی ،کلی گریه و زاری اه اه اه چندش بود

تا ساعت ٣:٣٠ که ساعت پرواز بود هر ده دقیقه یه بار یادشون میفتاد تو بقلم گریه کننسبز

تا ساعت 3 خیلی جلوی خودم و گرفتم همچین که خدافظی کردن منمگریهگریه

حالا مگه میزفتن هر 5 قدم 10بار عقب و نگاه میکردن ،نمیدونم چرا اون شب همه گریه میکردن یعنی خدافظی از عزیزا اینقدر سخته که اشک آدم و در نمیاره،طفلی دختره چسبیده بود به باباش خرس گنده حالا گریه نکن کی گریه کن،اینقد گریه کرد که اشک بابا بدبخت با اون سیبیلای کلفتش و در آوردخنده

یا اون سه تا داداش داشتن میرفتن خواهره و دامادشون اومده بودن بدرقه آبجیه اون کفه هلاک شد اما شوهرش نیشاش تا بنا گوش باز با اون هیکل مشروب خوره گندشعصبانی

دیگه بدرقه هیشکی نمیرم ...چون دلش و ندارمنگران

من موندم و خودم ...یول

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

خداحافظ ...

دوستای مهربون مرسی که چشماتون و اینجا آوردید .

داغونم اونقدر داغون که دیگه چیزی واسم اهمیت و اون معنای واقعی و نداره...

این وبلاگ تخته شد ....

                                                                       الاهی چشم به راه هیچکس نمانید...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

این محاله

این فقط یه اشتباست

عشق من پاک مثل فرشته هاست...

 

 

 

                                                                                تورا من چشم در راهم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۸ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

و تو فقط قدری دیر کرده ای، همین...

 

 

 

 

 

                                                                                             تو را من چشم در راهم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٦ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

2روز قبل پلیس من وای خدای من چقدر وحشتناک بود و چقدر تو به من لطف داری...خدایا شکرت...اینجا ثبتش کردم که یادم بونه...لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

هر ستاره شبیست که از تو دورم آسمان چه پر ستارست...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٥ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

ساعت مدتهاست که از نیمه شب زندگی گذشته است و ارقامی که سالهای عمر را نشان میدهند در  تجربه ی سراشیبی سفر بازگشتند...

میگویند تو از اولش هم خیال آمدن نداشتی اما من به ساعت زمان چشم میدوزم ،تو  فقط قدری دیر کرده ای همین،اما تهمت هرگز نیامدن هیچگاه به معصومیت چشمان ناز تو وارد نیست .

بی وفایی به تو نمی آید ،فقط قدری دیر کرده ای بعضی ها که دلشان پنهانی برایم سوخته است وا نمود میکنند که من نیازی به دلسوزی هیچکس ندارم.

بعضی سرزنش میکنند و زیر لب ،اتهام که نه افتخار دیوانگی ام را کنار اسمت میچینند و بعضی با تمسخرقند توی دل بی رحمشان  آب میشود ساعت از نیمه شب زندگی هم گذشته است  خیلی وقت است که گذشته است.

همه فانوس ها را خاموش کرده اند و میگویند تو مرا گذاشته ای و رفته ای ،اما من یقین دارم که تو بر میگردی فقط قدری دیر کرده ای ....

                                                                     فقط قدری دیر کرده ای

 

 

                                                                                                  مریم حیدر زاده

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٤ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست توی یک روز تعطیل وقتی چشمات رو باز میکنی که میبینی خیلی زود بیدار شدی دقیقا مثل هر روز ،خودت رو از این پهلو به اون پهلو میکنی ،بالش رو از زیر سرت بر میداری میگذاری روی سرت و با دستهات محکم بالشو نگه میداری درست اون زیر با چشمهایی که بستس تو تاریکی مطلق ذهنت اونقدر بالا پایین میپره تا یه دست آویز واسه ادامه فکر آشفته روز گذشتت پیداکنه ،با تموم تلاش سعی میکنی ذهنت رو کنترل کنی تا به اون چیزی که ضمیر ناخود اگاه میخواد کشیده نشی اما با گذشت درست چند ثانیه ،ذهن شما درگیریهاش شروع میشه و باز روز از نو روزی از نو...ناخودآگاه در حالی که بالش روی سرت با یکی از دستها دنبال گوشی موبایل میگردی و با اون یکی بالشو روی سر حفظ میکنی ،بی نتیجست چون جسجوی دست تو ناکام مونده و چیزی و پیدا نمیکنه بالاجبار بالش و کنار میگذاری و از پهلو به اون پهلو میشی ،چشمهات روز باز میکنی و باز و بسته شدن مردمک چشمت رو احساس میکنی ، موبایل رو درست جایی میبینی که عینکت قرار داره دستت رو به سمت موبایل میبری اما عینک و انتخاب میکنی ،عینک و روی چشمهات قرار میدی و اونوقت از ته دل یکی اون گوشه ها میگه آخی چقدر عینک خوبه لبخندخدا بیامرزتت کاشف عینک ،موبایل رو بر میداری و با اشتیاق قفلش رو باز میکنی و خیره میشی به روی صفحه که میبینی 2 تا پیام داری توی دلت هزار بار دلشوره میگیرتد که یعنی ممکنه اون اس ام اس داده باشه،اونجاست که هرگز دلت نمیخواد پیامت  رو چک کنی ،اونجاست که هرگز دلت نمی خواست از خواب بیدارشی ، باز دوباره دلواپسی اهههههههههههههههههههه ،قلبت از درون شروع میکنه به بوم بوم و میبینی عکس پاکت نامه روی صفحه بد جوری داره نگات میکنه دلت رو به دریا میزنی و پیام و باز میکنی ،توی اون چند ثانیه ی ریز که میخواد پیام باز شه به خدا میگی ای خدا از طرف اون باشه ،وقتی صفحه جدید باز میشه و با دقت تموم صفحه جدید و میبینی ،نگاهت چشمات قلبت ،افکارت الکی به وجد اومده،اون همه هیجان و استرس ،درست همونجاست که هرچی از دهنت در میاد به شرکتی که سیم کارتت رو تهیه کردی میگی...معمولا این احساس من در طول شبانه روزه ، روز تعطیلم و این شکلی شروع میکنم .

دوباره سر جام دراز میکشم و مرور میکنم همه خاطراتم و دلم تنگ میشه اونقدر تنگ که صدای قلبم و میشنوم ...چشمام پر از اشک میشه باهاش توی خیالم یه عالمه حرف میزنم ،حرفهایی و که ای کاش زده بودم ای کاش گفته بودم ،شاید اگه گفته بودم یه کم آرومتر میشدم ولی افسوس ....ناراحت

نگاه به ساعت میکنی و متوجه میشی که انگار یه وزنه به عقربه هاش آویزون کردن چون اصلا تکون نمیخوره...هزار بار گوشیت زنگ میخوره و تو رو دعوت میکنن به پیک نیک یک روزه به مهمونیه ایتس ایتس به تولد به ختم بابابزرگ یکی از دوستات و بالای 10تا پیشنهاد از خانواده واسه خوشگذرونی ....اما چیزی که منو خوشحال میکنه این نیست...             و       باز      دوباره      فردا     میشود...

خدایا عذابم میده این جای خالی ذجرم میده این خاطرات و قلبم بی اون داغون و خستس ...

 

اگر به آرزویتان رسیدین دعایم کنید ...

 

                                                                    فرق است بین دلبستن و وابسته

                                                                    شدن....

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

کل دیشب و خیره شده بودم به یه گوشه

یعنی تا فرصت پیدا میکردم میدیدم چشمام به یه نقطه خیره شده

توی این روزا
آدمها ی اطرافم خیلی اذیتم کردن خیلی آزارم دادن و من فقط نگاهشون میکردم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

سلام

پاییز مبارک...

پیشنهاد میکنم آلبوم جدید احسان خاجه امیری و تهیه کنید

یه آلبوم فوقالعاده به اسم

یه خاطره از فردا ... سه تا از آهنگهاش و خیلی دوست دارم که فقط اسم یکیشو میگم ...

(لبخندنمی دونم)

 

 از دعای شما مهربونا حالم خیلی خوب شده ممنونم از اینکه توی پیامهاتون جویای حال من بودید

تعریف من از عشق

عشق = عشق...

دلم واسه خودم تنگ شدهلبخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |