!...يواشــكـــي

دارم خفه میشم؟

ادامه دادن وقتی تهش رو می دونی؟

دارم تموم میشم هیچی تهش نمونده اینو میبینم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

آخرین شب فروردینی سال ٩٠

فروردین تموم شد به همین سادگی...

به خدا حافظی تلخ تو سوگند،نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع،ولی لب هایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند،نشد

...

هر کسی دردل من جای خودش را دارد

جا نشین تو در این سینه خدا وند نشد

می سم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

همش میگم یه روزی درست میشه.؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

روز تو

روز آنها

روز من

روز تولدم

٩٠/٠١/٢٩

دلم برای خودم تنگ شده؟شاید...یه پست قبل این نوشتم اما ارسال نشد دیگه حوصله دوباره  نوشتنش رو ندارم

 

م. ی .س .م...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تموم آدمها یه نقطه ی شکست دارن و وقتی به اون نقطه می رسند ...!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دلم برای خودم تنگ شده

دلم واسه ی اون روزای قشنگم که می خندیدم

دلم واسه ی  روزهایی که واسشون برنامه داشتم

دلم واسه ی شبهایی که به ذوق می خوابیدم تا زود صبح بشه

دلم برای خودم تنگ شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دلم واسه مامان خیلی تنگ شده

واسه صداش

واسه نگاه کردنش

واسه ی دلشوره هاش

واسه ی تموم نگرانی های بی دلیلش...

دلم عجیب هوات و کرده ...

منو بابت همه ی دلنگرونیهایی که واست ایجاد کردم ببخش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

بگذار بگذرد همه چیز آن چنان که هست

دنیا همین که بوده و دنیا همان که هست

پای سفر که پیش بیاید مسافریم

آدم هراس جاده نداردجوان که هست

تا هر چه دور پشت مرا گرم می کند

مثل تو دست همسفری مهربان که هست

اصلا بدون مشکل،شیرین نمی شود

در راه دست کم دو سه تا امتحان که هست

 

گاهی برای ما خود  این راه،مقصد است:

یک جاده با فراز و نشیب آن چنان که هست

حالا اگر چراغ نداریم بی خیال

فانوس شعر های تو در دست مان که هست

خواب دو جفت بال و پر سبز  دیده ام

پاهای مان شکسته ،ولی آسمان که هست

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

یه دروغ چقدر میتونه خودشو حفظ کنه ؟

شاید بشه اون لحظه رو دوام آورد اما بالا اخره یه روزی فاش میشه و اون وقت ...

احساس می کنم هیچ کجای این دنیا واسم امن نیست ،نمیتونم کسی و باور کنم نه خانوادم و نه دوستام و نه روزهایی و که دارم میگذرونم .

بگذار تو فکر این باشن که با دروغشون فریب خوردم اما فقط خیال میکنن

داشتن باور سعادت حسرت بر انگیزیست ،هیچ کس و هیچ چیزی را دیگر باور ندارم...

درست مثل یک علامت سکون که هیچ صدایی ندارد .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

خستم از این همه مصلحت اندیشیه آزار دهنده

اما باید فقط شنید.

اسپرسو میخواهم، اما مجبورم و باید بپذیرم چای بنوشم.

 

منو به دست من بکش به نام من گناه کن اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن...

تا ده سال دیگر ده سال باقی مانده دهتا یک سال همین شکلی.!!!

دل را با دلبرش میشناسند

ابر را با آسمان

وباران را با زمین خیس

اشک را با چشمان سرخ

خاطره را با کوچه،عطر،آهنگ و گاهی شعر

جایی خواندم نیلوفر آبی در مرداب بین لجن ها بوجود میاد بین آنهمه زشتی و کثیفی

و حالا فهمیدم که تنها دلیل  کثیفی و زشتی مرداب وجود  همان نیلوفر زیباست 

حکمت پیدا نشدن موبایلم را الان میفهمم شاید دلیلش به زیبایی نیلوفر نباشد  عجیب است راز برخودهای لحظه ای ....

نتیجه:هر چی تنها تر میشی دنیا تو رو کمتر میخواد...!

کمتر تنهاتر =بارانی تر

حراج کردم ته مونده ی احساسمو بخند هنوزم که هنوزه صدای خنده هات توی گوشمه ،ای باد.

هوا ابریست کاملا بهاری الان که مینوسم قدری هم باران گرفت بوی نم میاید !

قضاوتش باشد با تقدیر و انکسانی که بین تقدیر و قسمت دیوار میکشند هرچند که هرگز به قسمت اعتقادی نداشتم...

محض دلخوشیم :

هنوز باران می آید!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۱ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

وقتی تمام وجودت پر میشه از دلتنگی وقتی چشمات رو روبه همه میبندی و با چشمای بسته ،یه تصویر میاد  سراغت اون وقته که از ته وجودت احتیاج داری که فریاد بزنی احتیاج داری نفس بکشی اما نتونی و بجاش ضربانه قلبت رو به بالا بره  و فقط و فقط حق داری با چشمای بسته اونم یواشکی گریه کنی و این حق رو نداری صدات رو کسی بشنوه و شاید اگر بتونی خیلی شانس بیاری بتونی تعداد نفسهات رو بالا ببری اونم اگر بتونی...

درست وقتی چشمهات رو باز میکنی میبینی نداری ،قدرت و تحملی رو که همیشه باهات بوده میبینی نداری شهامت اینکه بتونی از حقت دفاع کنی میبینی هنوز چشم انتظاری و حتی وقتی دیگه میفهمی اون چشم انتظاری رو  نداری... اراده ای که داشتی ته کشیده و بجای تموم داشته هات فقط یک چیزی و داری،اونم نداشته هاته...

تلخی روزهام و به ناکامی نداشتن شبهای بیدارم عوض میکنم شاید باشد یک معامله ی منصفانه.

یکی از دیروزها عزیزی برایم نوشت: پیاده نمیشوی تا بایستد اگر قصد داری پیاده شوی  شهامت کن و  تو آنرا نگهدار این  منظورش را تلخ فهمیدم اما فهمیدنش زیاد تلخ نبود .

همیشه هایم تمام شده جایش را نمی دانم ها  گرفته ای کاش  لازم نباشد معنی آن چند خط قبلم را کسی بفهد...

از دست داده ام تمام داشته هایم را اما هنوز مینویسم ...

این وبلاگ و تمام دلتنگیهایم تنها داشته های من هستند هرچند که نه قدر وبلاگم را که  ١۵فروردین تولدش بود را دانستم و نه...

لطفن عمل کن حرفی را که میزنی :م.ع.خ=ترس

 جایی خواندم:

این روزها کمتر کسی به خودش زحمت می دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد ..تلخی هایش را صبر کند.. آدم های امروز'' دوستی های کنسروی'' می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید, حق با توست.. حق با توست!!
                                                                                                    

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دیوار چیست؟

آیا بجز دو پنجره ی رو به روی هم

اما بی منظره؟؟

                                                                                                     قیصر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

سفر را با همسفرش میشناسند

شهر را به جاذبه هایش

جنگل را به درختان انبوهش

و دریا را به وسعت قطره هایش

و من عشق را با ناکامی هایش

و تو را با نبودنهایت

و خودم را به نرسیدنهایم میشناسم!!!

جایی خواندم:

سکوت هیچ گاه دروغ نمی گوید ،کاش می شد سکوت را نوشت...

     این چند خط هم باشد محض دلتنگی محضم...                                                                               می سم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

فقط سزاوار توام ؟

مخم گیج میرود اندکی شاید برای راه طولانیست که در پیش دارم

سه تی شرت یک شکل سه شلوارک جلف و سه عینک  ...ذوق کودکانه میلاد را دوست دارم

اما میترسم از تمام شدن سفرم...

بعد از آن چه کنم ؟فقط چند قدم تا دیروز  هایم فاصله گرفتم اما انگار تمام راه ها به یک جا ختم میشود فقط یک جا

عجیب آشفته ام شاید هم دلواپس...اما چیزی که زیبایش میکند همان حس غریب است که تا ته ترین عمق وجودم را قدری فقط قدری التیام میبخشد ...

هرگز ادعایی نداشتم ،ندارم و نخواهم داشت اما عجیب دلتنگم ...

دلتنگیهایم تمام دارایی من هستند

تمام دلخوشیم و تمام عذابهایم ...

 دیگر هیچ کجای دنیا امن نیست ...

و باز میترسم!

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام؟

پ ن:سیبی که از درخت می افتد

از نو به شاخه بر می گردد

اما

دیگر نمی شناسند

همدیگر را!!!

                                                                               می ثم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۸ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

جایی خواندم:

شاید میخواهم بگویم من سالمم،ولی نیستم.من یک فاحشه هستم.من فحشا میکنم در اوج پسر بودنم من فاحشگی میکنم در اوج باکره بودنم.نسبم به زنی فاحشه در شهر بخارا میرسد.ذهن من خسته است از دین.خسته است از عشق خسته است از خدا.من به جرات میگویم که هیچ خدایی ندارم،از نوشته هایم بوی کفر می آید.من در جایی نفس میکشم که فکر کردن جنایت است،پس هم فاحشه هستم هم کافر هم جانی."""فکرم را نمیتوانند از من بگیرند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

وهمچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                               تکیه داده ام!!!

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

 دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

هفت روز از سال ٩٠گذشت با همین سرعت با همین شتاب و با همین دلتنگی

دلتنگی هایم را دوست دارم

اما نبودن ها را هرگز...

امیدوارم ١٠سال آینده هم با همین سرعت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

علی رضا  ببخش که اسم مهربونت و توی پست قبل فراموش کردم 

ولی خوشحالم که میدونی که تو قلبمی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

یکم فروردین سال نود

تولد مهربونی که نامهربون شد رو به همه تبریک میگم

بازم میگم به زمین خوش اومدی تلخ کامیم را ببین دلت یک  روز  میسوزد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |