!...يواشــكـــي

 همیشه زندان چند میله ی آهنی نیست


گاهی چند شاخه ی درخت

                                  ماه را به زنجیر می کشد

و گاهی فلاش یک دوربین

                                 قسمتی از یک منظره را...


عکس های زیادی دیده ام
                                در قاب های چوبی غبار گرفته
خوب که نگاه می کنم

زندان پنج حرف حقیر است

گوشه ی آلبوم زندگی ات 

                که آنرا  قاب کرده ای .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

به باورهام ایمان دارم

به دعا به معجزه ایمان دارم

ماورا نیست واقعیته

من سیگاری نیستم نبودم نخواهم بود این جمله واسه اونی که اومده بود گفته بود سیگار نکش ضرر داره اما ممنون از دلواپسیتون

طعمی که توی جدایی هست در وصال نیست

با واقعیت باید زندگی کنم و نپذیزمش

به هیشکیم ربطی نداره

من ماندم تنهای تنها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

درست امروز روزی بود که از اومدنش خوشم نمیومد اما می دونستم دیر یا زود بهش میرسم

امشب تو میری و دلم برات خیلی تنگ میشه

بدون همیشه یه یادتم و دعا گوتم

وقتی تو نیستی نه هست های ما چنانکه بایدند نه باید ها هر روز بی تو روز مباداست...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تبدیل شدن به یه آدم بدون احساس کار سختیه

نمیتونم ادای آدمهایی و در بیارم که چیزی واسشون مهم نیست

چه دردی داره منتظر بودن...

چه دردی داره رفتن...

چه دردی داره شبیه هیچ کسی نبودن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

و او را از جایی که گمان ندارد روزی می دهد و هر کس بر خدا توکل کند کفایت امرش را می کند خداوند فرمان خود را به انجام می رساندو خدا وند برای هر چیز اندازه ای قرار داده است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

ظهر مرداد است و این گرما و دم اینروز ها
یاد آغوش تو می اندازدم اینروزها
زلزله یعنی قدم های تو وقت رفتنت
مثل یک شهرم که می ریزد بهم اینروز ها
درب و داغانم به آن حدی که همدردی کند
با دلم ویرانه های ارگ بم اینروزها
سینه ام می سوزد و سیگار کم می آورد
پیش هر آهی که دارم می کشم اینروزها
در نگاهت حالت اندوه از مد رفته است
نه نمی آید به ابروی تو خم اینروز ها
آبی ات لنز است و سرخم کاسه خون ،می شویم
با چه رویی خیره در چشمان هم اینروزها
(عقل یا احساس ،حق با کیست؟)من هم مانده ام
در خودم هم شاکی ام هم متهم اینروزها
ترسی از مردن ندارم ،بی تو تمرین می کنم
ساعتی صد بار آنرا دست کم اینروز ها

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

می دونم

باور دارم

ایمان دارم

که...

توی این لحظه های قبل از افطار که حس عجیبی دارم حیفم اومد قبل از رفتنم به نمی دونم کجا اینجا چیزی ننویسم.

دلم گرفته عجیب عجیبتر از همیشه اما صبور می مونم و منتظر....

بدونید واسه همه شما مهربونها که با کامنتهاتون منو تنها نگذاشتید دعا میکنم و آرزوی سعادت و سلامتی دارم

من از عشق بارون به دریا زدم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

کنارمی به من نگاه نمی کنی

همین که فکرمی برای من بسه

منو از این عذاب رها نمی کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

وقتی می دونی هیچ چیز قابل تغییر نیست اما هنوز چشم انتظاری و منتظر معجزه ای و وقتی اتفاق نمی افته و هنوز منتظری اونجاست که توی  هر ثانیه انتظار تو رو میکشه و تو ....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تموم لحظه هام بر این باورم که معجزه بشه اما...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

همین عادت با تو بودن یه روز

اگه بی تو باشم منو می کشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند...

                                                                          می سم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

ما نسل یواشکی هستیم
می دونید چرا ؟
نسل ما نسلی بود که
هرگز گرمای وجود رفیق رو کنار خود احساس نکرد
نسلی که یواشکی بوسید
یواشکی نوشید
یواشکی خندید
...یواشکی حرف زد
یواشکی فکر کرد
یواشکی اعتراض کرد
یواشکی گریه کرد
یواشکی آرزو کرد
یواشکی دعا کرد
یواشکی درد و دل کرد
یواشکی انتخاب کرد
یواشکی عاشق شد
یواشکی . . . . . . .
آره ، ما یواشکی زنده ایم

از طرف خواهر خوبم سایه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٥ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

وقتی یه روز از خواب بیدار میشی که می بینی دونفر از بهترینهای زندگیت رو از دست دادی و باید باقی ادامه زندگی رو بدون اونها بگذرونی دنیا واست چه شکلی می شه؟

به این باور میرسی که باید درد بکشی باید درد رو زندگی کنی وباید درد و تحمل کنی مثل این میمونه باید تموم لحظه ها مثل یه ماهی که روی زمین داره بالا و پایین میپره زندگی کنی و لبهات و تکون بدی بدون اینکه کسی صدات رو بشنوه.

وقتی میرسی به نقطه ای که باید دلت و چشمت را هر دو با هم ببری اما کلی زور میزنی و تلاش میکنی و میفهمی دلت جا مونده.

اونجا میشه آغاز ترک خوردن نه ترک کردن...

ترک شدن و ترک خوردن و ماندن زیر آوار سوالهای بدون پاسخ و هزاران علامت سوال دیگر که چرا و چگونه و مبهوت شدن و مبهوت شدن...

دلم گرفته از این همه نا مهربانی از این همه چوب خوردن و لگد شدن در ذهنم.

سخت است که تمام امیدت به نا امیدی برسد اما هنوز امیدی داشته باشی که بدانی ...اما هنوز بمانی.

همیشه منتظر ماندن را به منتظر گذاشتن ترجیح می دهم

آنقدر چشم به راه می مانم تا شاید روزی جایی لحظه ای وقتی دوباره...

گاهی بغضهایم درد میکشند از خوردنشان اما چاره ای ندارم

می گویند صبر و ظفر دوستان قدیمند بعد از صبر نوبت ظفر آید اما دروغ است یک دروغ محض.

این چند سطر هم باشد محض دلتنگی غریب این روزهای مانده به پایانم..

عزیزی برایم نوشت با یاد او اینجا می نویسم

تو را چگونه تو بنامم که بیشتر از خودم با منی؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |