!...يواشــكـــي

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳٠ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

                                    هوالشافی...

نمی دونم شاید اگر ننویسم و اینجا حک نشه کلی غصم بشه

تموم تلاشم رو کردم که ننویسم از اون روز و از اون شب اما انگار نمیشه

درست دو شب قبل تا خوده صبح جایی بودم که کلی نگاهم رو به خیلی چیزها عوض کرد...

مراقب بیمار بودن کار خیلی سختیه مخصوصا اگه هیچ تجربه ای نداشته باشی و از اون سخت تر مراقب, مراقب بیمار بودن سخت تر.

همیشه گفتم به دعا و معجزه اعتقاد دارم ایمان دارم که عالم غیب وجودداره

نمیدونم شاید ساعت حدود 11 شب بود که وارد بیمارستان شدم و با توجه به خصوصی بودن بیمارستان و قوانین سختی که داره فکر اینکه کنار بیمار حتی برای چند صدم ثانیه امکانپذیر نیست.

اما معجزه اتفاق افتاد  و تونستم از یه عالم در که روی من بسته شده بود عبور کنم و تا خود صبح...

وقتی وارد اتاق شدم که تموم مریضها کنسرت هم آوایی ناله به سر پرستیه یه پرستار مهربون تشکیل داده بودن

خیلی عذاب آور بود ناله های پسری که حاضر بود کلی درد رو تحمل کنه اما بجاش دماغش خوشکل بشه یا پیرمردی که درد امونش رو بریده بودو در خواست مورفین میکردو ....

و از همه مظلومتر عزیزی که پدر یکی از بهترینهای زندگیم بود با کلی درد اما آروم خوابیده بود و توی خواب آرامشی که داشت منو میترسوند

گاهی چشمهاش و باز میکردو باز میبست  اما لبخند روی لبهاش هرگز ترک نمیشد هرگز ناله نمی کرد هرگز بی قراری نمیکرد و همشو درون خودش...

شاید یکی از دلیلهاش وجود پسر خیلی مهربونش بود که نکنه یه وقت باعث دلنگرونیش بشه...

تشخیص دادن درد کشیدن و چیزی نگفتن اون واسه من کار سختی نبود چون خیلی از کاراش شبیه مامان بود

کلی زیارت عاشورا دعای توسل ذکر صلوات و دعای معراج و ...نماز امام زمان که میدونم بی اثر نبود.

صبح شد و صبح وقتی چشمهام رو باز کردم توی محل کارم بودم و کل دیروز رو مرور میکردم توان نوشتن ندارم باقیش و به روزگار میسپارم

خدایا شکرت که موفقیت آمیز بود هرچند هنوز یه عمل دیگه در راهه

با امید شفای تمام مریض ها ...

                                                   

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

                                    هوالشافی...

نمی دونم شاید اگر ننویسم و اینجا حک نشه کلی غصم بشه

تموم تلاشم رو کردم که ننویسم از اون روز و از اون شب اما انگار نمیشه

درست دو شب قبل تا خوده صبح جایی بودم که کلی نگاهم رو به خیلی چیزها عوض کرد...

مراقب بیمار بودن کار خیلی سختیه مخصوصا اگه هیچ تجربه ای نداشته باشی و از اون سخت تر مراقب, مراقب بیمار بودن سخت تر.

همیشه گفتم به دعا و معجزه اعتقاد دارم ایمان دارم که عالم غیب وجودداره

نمیدونم شاید ساعت حدود 11 شب بود که وارد بیمارستان شدم و با توجه به خصوصی بودن بیمارستان و قوانین سختی که داره فکر اینکه کنار بیمار حتی برای چند صدم ثانیه امکانپذیر نیست.

اما معجزه اتفاق افتاد  و تونستم از یه عالم در که روی من بسته شده بود عبور کنم و تا خود صبح...

وقتی وارد اتاق شدم که تموم مریضها کنسرت هم آوایی ناله به سر پرستیه یه پرستار مهربون تشکیل داده بودن

خیلی عذاب آور بود ناله های پسری که حاضر بود کلی درد رو تحمل کنه اما بجاش دماغش خوشکل بشه یا پیرمردی که درد امونش رو بریده بودو در خواست مورفین میکردو ....

و از همه مظلومتر عزیزی که پدر یکی از بهترینهای زندگیم بود با کلی درد اما آروم خوابیده بود و توی خواب آرامشی که داشت منو میترسوند

گاهی چشمهاش و باز میکردو باز میبست  اما لبخند روی لبهاش هرگز ترک نمیشد هرگز ناله نمی کرد هرگز بی قراری نمیکرد و همشو درون خودش...

شاید یکی از دلیلهاش وجود پسر خیلی مهربونش بود که نکنه یه وقت باعث دلنگرونیش بشه...

تشخیص دادن درد کشیدن و چیزی نگفتن اون واسه من کار سختی نبود چون خیلی از کاراش شبیه مامان بود

کلی زیارت عاشورا دعای توسل ذکر صلوات و دعای معراج و ...نماز امام زمان که میدونم بی اثر نبود.

صبح شد و صبح وقتی چشمهام رو باز کردم توی محل کارم بودم و کل دیروز رو مرور میکردم توان نوشتن ندارم باقیش و به روزگار میسپارم

خدایا شکرت که موفقیت آمیز بود هرچند هنوز یه عمل دیگه در راهه

با امید شفای تمام مریض ها ...

                                                                                                    13

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تموم دروغهای عالم رو باور می کنم

به این شرط که

تو...

اونهارو گفته باشی....

                                                                                              13

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب سالن همایش برج میلاد

کنسرت حمید عسگری خیلی خوب بود جاتون خالی فوق العاده تر از قبل تونستم با نیما وارسته هم صحبت شم همه چیز عالی بود...

                                                                                                               13

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

 

ساعت 4 بعد از ظهر ترمینال جنوب حرکت به  سمت مشهد ساعت 6صبح رسیدم ترمینال وای چه حالی داد تا ساعت 3 بعد از ظهر داخل حرم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم واسه همه دعا کردم ساعت 4 بعد از ظهر ترمینال 4 صبح قم...باشد برای فراموش نشدنم...

درست روز میلاد امام رضا...

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا...

خدا به زودی قسمت همهی شما مهربونا کنه...

                                                                                     13

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۱ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب تموم ادمهایی که دوسشون داشتم بودن شب خوبی بود از بالا وقتی پایین رو نگاه میکردم کسایی رو می دیدم که توی تموم مشکلاتم کنارم بودن و وقتی کنارم رو نگاه میکردم کسایی رو می دیدم که در کنار اونها بودن میشه به دلواپسی دیگه فکر نکرد

دیشب آغاز شد با کلی خاطره های به یاد ماندنی...

هر چند یه غم بزرگ با نبود مهربونی که توی پاییز به دنیا میاد و باهام هیچ فاصله ای نداره خالی بود ...

پاییز قدر تو را بیشتراز آدمها  می داند و من بیشتر از پاییز...

برای فاطمه ی مهربانم آرزوی سعادت میکنم بدون همیشه به یادتم.

.................................................................

هنوز میشه رو نمیشه ها حساب باز کرد

هنوز میشه رو نبودن ها حساب باز کرد

هنوز میشه به آرزوهای نرسیده رسید

هنوز میشه دلتنگی ها رو دلتنگ بود

هنوز میشه جواب بدی رو با لبخند داد

هنوز میشه....!

مست از غم توام غم تو فرق می کند...!!!

                                                                                          13

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

 دم دمای گرگ و میش همان زمان که چشمانم از پشت شیشه پنجره خیره به نم نم باران پاییزی بود باز آمدی...

دیروز پر بود از دیدارهایی که اگر دیرتر اتفاق می افتاد پاییز را برایم سخت می کرد.

پاییز را همیشه دوست داشتم و جزو مقدسات من است  درست به اندازه ی شب  یلدا که تو می آیی...

می آیی و میمانی و همه را محو خود میکنی ,هرگز حکمت این شبهای فال حافظم را نمی دانم که عجیب امیدوارم میکند به آن سوی فرداهای هنوز نیامده...

آرزویم این است که در یک شب پاییزی بمیرم .

حرف از مرگ شد و شاید قدری تکراری اما باز می نویسم :کلمه اتفاق می افتد,  پس نگو مرگ چون که میمیرم پس نگو بوسه نگو آغوش چون که یک روز از تو می گیرم

باران بند آمد اما دلتنگی های من نه...

این بار یادم باشد وقتی در آغوشت آرام می گیرم و صدای نفس هایت که عاشقانه ترین سمفونی دنیاست بهت بگویم قدری بلند تر نفس بکش, باز اگر بوی آغوشت مرا گیج تر از همیشه نکند و باز اگر لکنت که عاشقانه ترین لهجه هاست برایم اتفاق نیفتد .

میدانم که هم گیج میشوم و هم به لکنت می افتم اما می نویسم تا حک شود تا بماند تا بخوانی راستی به این فکر کردی که اگر نبودی من چه میکردم ؟

دیروز پر بود  از عشق پر از لحظه های ناب و پر از عاشقانه های نابتر اما چگونه میتوان سپاس گفت خدا را؟ هیچ نمی دانم

بارن که میبارد تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می آید تو در راهی

........................................

دیروز فهمیدم تو را از غرورم بیشتر دوست دارم

آرامم آرامتر از نبض یک مرده

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

چیزی پشت این واژه ها نیست

بیهوده سرک می کشی

نه اندیشه ای هست نه حرفی!

تنها بارش مکرر حروفیست که نمی شناسمشان....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

زیر حرفام میزنم نشد فراموشت کنم

من بمیرم اگه خواستم ترک آغوشت کنم

زیر حرفام میزنم بدون تو بی طاقتم

این روزها خیلی کلافم از خودم ناراحتم

تو رو خدا حرفامو باز به ذل نگیر بیا پیشم

تو رو خدا نگذار که من بیشتر از این شرمنده شم

از اینکه مال هم بشیم چشم تو خیلی ترسیده

جرات عاشقی و باز به قلب عاشقم داده...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

گاهی گمان میکنم هنوز نفس می کشم

گاهی گمان می کنم تو را هنوز نفس می کشم

گاهی گمان میکنم هنوز چشمانم در چشمانت نفس میکشذ

گاهی گمان میکنم که گمان میکنم....

شاید هنوز داغم و هیچی حالیم نیست

شاید هنوز داغه و هیچی حالیش نیست

خدا حافظ ای شعر شبهای روشن

خدا حافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خدا حافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

شاید اینارو نوشتم تا به این برسم

خداحافظ ای همنشین همیشه

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من....

.................................................................

13         

                                                                                              

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

کلمه اتفاق می افتد ... پس نگو مرگ چون که میمیرم

پس نگو بوسه و نگو آغوش چون که یک روز از تو می گیرم!

معتقد بوده ام که از آغاز ...کلمه بود و هیچ چیز نبود ...

کلمه بعدها مقدر  شد...تو شدی اول الاساطیرم

کلمه ساحتی مقدس شد از ازل تا ابذ همیشه یکی

مثل من نیستی عوض شوی من مداوم دچار تغییرم

.....................................................................................

                                             13

مثل امشب که دلتنگیهایم راه نفس را برایم تنگ کرده

یک نسیم ملایم مرا به گذشته ای نه چندان دور میبرد که نمیدانم تا نمیدانم کجاها کشیدو برد و برد و برد تا رسیذم به جایی که ای کاش هرگز نمی رسیدم

تمام درد را زندگی میکنم و زجر را عبادت و سهم من از زندگی همان تار عنکبوتیست که آنقدر منتظر بلعیده شدن می ماند تا بمیرد

مستی اگر پیمانه بشکت....

ساقی اگر پیمان شکن شد ....

دلم برای نقس کشیدن کنارت تنگ شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |