!...يواشــكـــي

بگذار در آغوش تو سوزم به جهنم...

.

.

.

مرسی خدا بابت تموم حکمتهات و قسمت هات...

                                                                                                                    13

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
 

در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:
 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.
 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

ـ «از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینۀ عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»

 

با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم.


 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»

باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، سفر از پیش تو هرگز نتوانم! نتوانم !»

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .


بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دلم واسه مامان تنگ شده...

خیلی زیاد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |


گهواره‌ام شکسته، تکان‌های آخر است
این طفل غرق لذت رؤیای آخر است
تابوت واژه‌های غزل در عزای ابر
برشانه‌های زخمی تنهای آخر است
پایان هر جواب من آغاز پرسشی است
پس مرگ من جواب معمای آخر است
از راه‌های رفته به اول رسیده‌ایم
دیروز رفته فرصت فردای آخر است
بر قایقی شکسته در امواج سهمگین
راه نجات نیست، تقلای آخر است
آهسته‌تر از این بِنواز ای نسیم صبح
یک برگ در هوای نفس‌های آخر است
در خواب مرگ می‌بردَم لای‌لای رنج
گهواره‌ام بخواب تکان‌های آخر است

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٠ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

هی غزل می نویسم که شاید،با صدای تو معنا بگیرد
تا مگر با زبان من و تو،رونق عشق بالا بگیرد
هی غزل می نویسم که شاید ،تکه قلبی که در سینه مانده
در کنار دل مهربانت،با نفسهای تو پا بگیرد
هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی...
مینویسم،نوشتی،نوشتم
تا به یمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگیرد 
من همانم که یک روز می گفت: هیچ کس در دلم جا ندارد
من همانم که دل را ورق زد،تا نگاهت در آن جا بگیرد
می نشینم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بیفتد
تا که این چشم،این گوی لرزان،بهره ای از تماشا بگیرد
این تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگیرم
تا که تنبور در دستهایت نبض این بیتها را بگیرد
تکه قلبی که در سینه ام بود این طرف ها بهاری نمی دید
پس تو از شهر باران رسیدی تا دلم بوی دریا بگیرد
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

امروز وقتی صدام زدی و خیلی بی تفاوت از کنارت رد شدم حالم از خودم به هم خورد

تموم ادامه ی راه و به این فکر میکردم تا حالا نشده بود به حرفت گوش نداده باشم این اولین بارم بود ...

اما نمیخوام بیشتر از این آرامشت و به هم بریزم نمیخوام ببینم کسی به خاطر من توی دردسر بیوفته و باعث ضررش باشم هر چند حتی مثل تو در موردم کاملا اشتباه ثابت شده باشه

مهم نیست من چه حسی دارم و مهم نیست چه بلاهایی و به خاطر تو تحمل کردم اما هرگز یه دونشم نگفتم و نفهمیدی از این غصم میشه که هرگز نمیتونم بگم انگشتر فیروزه که دستم بود چه شد اینکه هرگز نمی تونم واست اتفاقهای مشهد رو واست تعریف کنم حیف که بهم فرصت ندادی که سوغاتی مشهد رو بهت بدم امروز داشتم بهشون نگاه میکردم و غصه می خوردم اما آرزوم اینه که قبل از اینکه دیر بشه خیلی چیزهارو بفهمی ...

هیچ قدرت و نیرویی بالاتر از توان و قدرت خدا نیست...


اما

چه جوری دلت اومد که من نباشم ؟

واسم همیشه عزیزی مثل قبل مثل گذشته مثل الان و مثل همیشه

کاش یه روزی  به این باور برسی که من هرگز و هرگز اون چیزی که الان توی ذهنت هست نیستم و مطمئنم روزی میاد که می فهمی حتی اگه خیلی سال طول بکشه...

من هستم همیشه و همیشه منتظر اون روز می مونم همیشه چون به معجزه ایمان دارم به همون معجزه ای که توی نمازخونه ی بیمارستان دیدمو تو چشم های مهربونت رو بسته بودی...

ایمان دارم به ایمانی که دارم همیشه دعاگوتم مثل روز عرفه زیر بارون با چشم گریون شاهدمم فقط و فقط همون خداییه که منو تو رو ...

همیشه دوست دارم...ک   ا    ش    ب   ا    و    ر     کنی...

 

 

 

 

 

                                                                                                              13

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

تنهایی رو وقتی فهمیدم که توی مزرعه

مترسک به کلاغ گفت هر چقدر دلت میخواد نوکم بزن

ولی

تنهام نگذار....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

چتر برای چه ؟

خیال که خیس نمی شود...

روزای سخت زیاد داشتم اما نه به این سختی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

برداشت هزارم...

به من می گفت که برف رو دوست داره به من می گفت اگه آروم بباره...

من توی اون روز شلوغ به همه گفتم تو رو از دست دادم به همه گفتم اعتمادی که وجود داشت واسه همیشه از دست رفت سعید گفت این حرف و نزن حاجی گفت تو نباید ضعیف باشی اما اونها نمیدونستن با کاری که کردن رفاقتمون و واسه همیشه ازمون گرفتن من پای همه ی رفاقتمون ایستادم آ.وردم روبه روکاری که فقط و فقط به تو ثابت بشه که شد و به باور رسیدی و  فهمیدی نباید صدای منو روی اسپیکر میگذاشتی که گذاشته بودی از همه اعتمادم سواستفاده کردی خیلی دوست داشتم بدونم اما بازم مهم نبود چون از طرف تو بود ...

امیدوارم هیچکس حال اون شب من رو نداشته باشه و امیدوارم هیچکس حال این روزای منو نداشته باشه.

مثل همیشه همه چیز و به خدا واگذار میکنم چون فقط و فقط اونه که از همه چیز آگاهه

هوالباقی...

                                                                                           13

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۸ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

با برو بچ گروه گریم فرح زاد خاطره انگیز بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٧ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

هوا بارونی باشه دلت تنگ باشه یه قهوه اسپرسوی یک شات جلوی روت باشه عاشق هم باشی،دلت غم داشته باشه سر گیجه هم داشته باشی کلی دروغ هم شنیده باشی بازم دلت تنگ باشه ...

باران بند آمد اما دلتنگیهای من نه...

مست از غم، توام غم تو فرق میکند

محو توام که عالم تو فرق می کند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

در مسجد مقدس جمکران دعا گوی شما مهربانان بودم

باران باران و باران

فضای خیره کننده و پر از آرامش محض...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دیشب احسان خواجه امیری ترکوند مثل همیشه عالی و جالب اینجا که تونستم بهاره رهنما رو از نزدیک ببینم شب عالی بود

برام هیچ حسی شبیه تو نیست...

باران که می بارد...

سلام آخر....

من یه پرندم...

تو قهوت فال من نیست و...

هر چی آرزوی خوبه مال تو...

وجود سازهای بادی و گروه هم آوایی و نوازندگی پیانو احسان فضا رو عالیتر کرده بود.

شب بیاد ماندنی بود با وجوددوتا مهمون عزیز و میلاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٥ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

قربونت برم امام رضا...

بازم بطلب خیلی زود ...

هنوز هیچی نشده دلم هوای حرمت رو کرده ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

خدایا خودت مثل همیشه کمکم کن...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

به این باور رسیدم که باید فقط سکوت کنم فقط سکوت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |