!...يواشــكـــي

من از هر چی شبیهت نیست من از این تنهایی سایم از این قرصهای خواب آور به حد مرگ بیزارم من از این تخت تنهایی از این بغض عذاب آور به  حد مرگ بیزارم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

دلم یک بسته قرص خواب می خواهد...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

حلالت نمی کنم کامی...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٦ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

فراموش کردن رو بلد نیستم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

دلتنگی...

هر چقدر اشتباه و گناه هم که داشته باشی خدا واست توی اولین مسیرت یه دوربرگردون خوشکل گذاشته واسه برگشتن حتی اگر خیلی دور شده باشی وقتی فهمیدی اشتباست وقتی فهمیدی غلطه دور برگردونو رد نکن ببینش و برگرد هیچ وقت دیر نیست....

ماه رجب رو به همه تبریک میگم

باز هم

همه چی خوبه فقط دلتنگم...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

چشمانم را که باز می کنم به این فکر می کنم باید دوباره نفس کشید و درد کشید و لبخند زد 

انگار نه انگار

خسته ام دلم یک عمر خواب میخواهد یک فنجان قهوه یک لیوان پر از دلخوشی که آن را خورد و طعمش را با هیچ کس تقسیم نکرد

دلم انگار دلخوشی میخواهد دلم هنوز همان اسباب بازی نداشته ی روزهای قدیم را می خواهد که فروشنده میگفت فروشی نیست و من همیشه با پای پیاده بعد از مدرسه دبستان مسیرم را کج می کردم به سمت همان مغازه اسباب بازی فروشی که شاید بشود دوباره جوری که صاحب آن مغازه مرا نبیند از پشت شیشه همیشه شفاف داخل ویترین را نگاه کرد و از بودنش آسوده خاطر به خانه برگردم و تمام روزم پر شود از این فکر که اگر بفروشدش چه؟اگر فردا بروم و سر جایش نباشد چه؟این روزها میفهمم که هنوز مثل همان روزهای قدیمم که همه ی  خواسته هایم را قورت میدهم تا نکند نشود...

داخل آسانسور وقتی تنها هستم به این فکر میکنم که آنجا امنترین جای دنیاست چون فقط تویی و تو و گاهی همه ی آرزویم میشود که داخل آسانسور بمانم و هیچ وقت بیرون نیایم همیشه دلم میخواست سرعت آسانسورها قدری کند تر از الانشان بود.

چقدر دیشبهایم شبیه به هم شده بی خوابی بی خوابی بی خوابی

همه چی خوبه فقط دلتنگم آخه هیچی مثل دلتنگی نیست

از این دنیا چیزی نمیخواهم جز همین همیشه تنهاییم را...

از این دنیا چیزی نمیخواهم جز یک فنجان مرگ که آن را خورد و طعمش را با هیچ کس تقسیم نکرد...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

تو دلم نقلِ یه حرفایی هست
که بگم میری ، نگم میمیرم
بعضیا بدجوری عاشق میشن
عشق یعنی تو بمون من میرم

تو که میری ، نفسم میگیره
همه ی خستگیات یک جا چند
تو بخندی همه چی حل میشه
تو بخندی ، همه چی خوبه

بخنـــــد ….
بخنـــــد …. ..
بخنـــــد ……

همه چی خوبه فقط دلتنگم
آخه هیچی مثل دلتنگی نیست
دوتا دریاچه تو چشماته ولی
هیچ دریاچه ای این رنگی نیست

هنوزم دورِ خودم میچرخم
منو این عقربه ها هم دردیم
ساعتا از سرِ هم رَد میشن
ما فقط میریم و برمیگردیم

تو دلم نقلِ یه حرفایی هست
که بگم میری ، نگم میمیرم
بعضیا بدجوری عاشق میشن
عشق یعنی تو بمون من میرم

تو که میری ، نفسم میگیره
همه ی خستگیات یک جا چند
تو بخندی همه چی حل میشه
تو بخندی ، همه چی خوبه

بخنـــــد ….
بخنـــــد …. ..
بخنـــــد ……

همه چی خوبه فقط دلتنگم
آخه هیچی مثل دلتنگی نیست
دوتا دریاچه تو چشماته ولی
هیچ دریاچه ای این رنگی نیست

هنوزم دورِ خودم میچرخم
منو این عقربه ها هم دردیم
ساعتا از سرِ هم رَد میشن
ما فقط میریم و برمیگردیم

تو که رفتیو رسیدی به بهار
هنوزم اینجا سرِ کوها برفه
آخرش عشق تو ویرونم کرد
مَرد ویرون بشه خیلی حرفه

تو که رفتیو رسیدی به بهار
هنوزم اینجا سرِ کوها برفه
آخرش عشق تو ویرونم کرد
مَرد ویرون بشه خیلی حرفه...

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

مسعود جان

 بدان که می دانم به اشتباه بر روی زمینی و بدان که بهتر از هر کس می دانم که جایت در آسمانهاست و بدان که می دانم عمق نگاهت و غمی که در تن صدایت موج می زند بوی خدا می دهد دستان پر مهرت را می بوسم و بدان در ذهنم جاودانی و بدان که می دانم که زمینیها قدر بودنت را...

بدان که می دانم در عمق افکارت عطر خدا جاریست میدانم و میدانم که زمین به فرشتگانی مثل شما عجیب محتاج است و بدان دستانی به پهنای آسمان دستانت را جویاست دست حق پشت و پناهت آرام و شاد  بودنت آرزوی من است مهربان...

باشد برای اینکه یادم بماند یاریت را اسفند 91

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

جایی خواندم :

 

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.


ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که .......!!

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

جایی خواندم :

 

همه ما وقتی درگیر بوده ایم شاید. درگیر خواسته ای که از دست رفته و در دل مانده. همه ما مزه گسش را همیشه در ذهنمان داریم: چیزی را که می خواستی دیگر نداری و نمی توانی باور کنی. نمی خواهی و نمی توانی.


ترک کردن و ترک شدن شاید وحشتناک ترین اتفاق دنیاست. اما وحشتناک تر از آن وقتی است که درد ترک کردن را کشیده ای و هنوز ترک نکرده ای، هنوز ترک نشده ای. از وقتی می گویم که دیگر مهم نیست چرا و چگونه و چطور رسیده به این سر بزنگاه. از وقتی می گویم که آوار ترک کردن و ترک شدن بر سرت می ریزد و باید بتوانی یا زیر آوار نمانی یا از زیر آوار سر بر آوری. از زنده ماندن و زندگی بعد ترک کردن می گویم.

مسخره است برای آدم خرد و خسته و خورده به بن بست نسخه نوشتن. این هم نسخه نیست. یک روایت است که شاید جایی به درد کسی بخورد، حتی خودم و همین بس است شاید. اگر وقت ترک کردن است یا ترک شدن یادت باشد فقط یک اشتباه را نباید مرتکب شد، این که چشمت و دلت با هم بروند و بی هم نمانند.

وقتی می رسی به لحظه پایان، بلند شو، چشمت را بردار از خواسته ات، دلت را هم. و با خودت قرار بگذار که تقسیم شوی به پیش و پس از آن. اگر پایت بلرزد برای یک لحظه برگشتن، برای دوباره نگاه کردن، برای یک نفس بیشتر از هوایی که پریده و بریده، همان جا بدان باخته ای و ترک شده ای و ترک نکرده ای. ترک کردنی که بیش از یک لحظه طول می کشد ترک کردن نیست. آغاز ترک خوردن است. اگر کسی جایت گذاشته تو جا نمان. اگر بمانی به امید معجزه دیگر مانده ای. ماندن یعنی گندیدن. حتی اگر اهل ترک کردن نیستی اهل ترک شدن هم نباش. چشم و دل و دستت را با هم ببر از جایی که .......!!

چیزی را جا نگذار. ترک کردن طوفان کاملی است که باید فقط یک لحظه طول بکشد. بیشتر از آن را فقط می شود گفت خودزنی. ترک کردن وحشتناک ترین هنر دنیاست در این دنیای وحشتناک. اما نه وحشتناک تر از ترک شدن و ترک نکردن. دنیا همیشه برای تو بیش از یک قصه دارد برای گفتن. هیچ وقت گوش هایت را نبند از قصه نو شنیدن.

فرق فهمیدن و نفهمیدن این چند خط، فرق باختن یک عمر است به جرم یک رابطه با ماندن و بودن بعد یک فاجعه. امیدوارم هیچ کس این چند خط را لازم نباشد بفهمد.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٤ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |