!...يواشــكـــي

 

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد

بیچاره دو چشم سیاهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شب ها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت همآغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دریچه پژواک خنده اش

یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شیرین و تلخ قصه راهش شوم، نشد

می خواستم به شیوه ایثار و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود "همیشه" او می شوم ولی

حتی نشد که "گاه به گاهش" شوم... 

                                                  نشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |

نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ... !

دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که ...

راهشان را گـــــم می کنند !

نـــــــه میتوانی خبری دهی... !!!

و نــــــــه خبری بگیری...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

چقدر زود یه ماه رمضان دیگه اومد فکر کنم بار اولیه که امسال اینجا مینویسم نمیدونم خوبم یا نه اما یه عالمه اتفاق افتاده که دوست دارم تکتکشونو اینجا ثبت کنم چقدر از این فضا دور بودم و چقدر دلم تنگ شده بود ...

هنوز همون آدمم دارم اما یه فرقی که داره دارم 30 سالگی رو تجربه می کنم عجیبه چون دیگه فرصتی برای اشتباه کردن ندارم...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳٠ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |