!...يواشــكـــي

دیشب تمام پیرهنت را گریستم

در آغوشت کشیدم مثل خاک مرده باران را

تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را

سرناسازگاری دارم اما پافشاری کن

بیابان سخت عادت می‌کند آداب مهمان را

چه تقدیری که پایان بیابان ها بیابان هاست

در آغوشم بخوان این بیت‌های رو به پایان را

سکوت ابرها را گرگ باران دیده می‌فهمد

تو نم‌نم ناامیدی مستی دریای بی‌جان را

وفردا در کنار راز‌هایم خاک خواهی شد

بیابان‌ها

              بیابان‌ها

                        نمی‌فهمند باران 

شعر از میثم حمیدی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۱۸ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

و باز هم شب قدر آخر...

نمیدونم سال بعد زندم یا نه اما ...

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/٩ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |

گاه مثل غزلی تازه که ناگاه بیاید

یک نفر کاش که با خستگی ام راه بیاید

چشم دارم به نگاهی و براهی که تو باشی

شب قدم میزنم از شوق اگر ماه بیاید

عشق دارد سر دیوانگی و عقل ندارد

یک نفر کاش در این مساله کوتاه بیاید

اخم کن تا غزلی تازه بیاید به سراغم

شعر با اخم تو اشکی ست که ناگاه بیاید

-

باز هم فاصله افتاده میان من و راهم

یک نفر کاش در این فاصله از راه بیاید

سید محمد رضا شرافت...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٤/۸ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |