!...يواشــكـــي

نمی دونم از کجا شروع کنم...نمی دونم اصلا چی بگم؟...ولی خب ..هر کاری بالاخره بايد از يه جايی شروع بشه...منم اين وبلاگ رو از اينجا شروع ميکنم...شايد هيچی بازديد کننده نداشته باشم..شايد توی اين دنيای بی کران اينترنت کسی حتی حدس وجود همچين وبلاگی رو هم نزنه..ولی خب..از يه جايی شروع ميکنم...اسمم ميثم...يه پسری که تا دیپلم بيشتر درس نخونده..نه اينکه نخوادا...نشده...نمی دونم..مشکل زمانست..اشکال از کتاباست..اشکال از منه..نمی دونم...فقط اينو می دونم که تا دیپلم بيشتر درس نخوندم...ديگه اينکه..گلارو خيلی دوست دارم..مخصوصا گل مريم....از رنگا هم از رنگ آبی يواش خيلی خوشم مياد...با خيلی چيزای ديگه که الان تو ذهنم نيست...

از يه جايی شروع شد...وبلاگ نويسی رو ميگم....زيادی تنها بودم...به گفته  علی رضا دوست مهربونم که ميدونم ناراحت ميشه که اسمشو آوردم تصميم گرفتم  که يه جوری از تنهايی دربيام...نمی دونم چرا آدمها در عين حالی که با هم هستند بازم تنهان.... لب کلوم از آدمها ميترسم .... حس ميکنم نياز به کمک دارم... نياز ...لغتيه که در روز ما خيلی اونو ميشنويم  ...ای کاش ميتونستم يواشکی به آدمها بگم دوسشون دارم ...يواشکی ... همه ما آدمها يه يواشکی برای خودمون داريم... يکی يواشکی دور از چشم خانوادش بايه دختر دوست ميشه...يکی يواشکی دور از چشم همسرش با يه خانم آشتا ميشه ..يکی يواشکی به يه بيچاره کمک ميکنه وميترسه که يک وقت کسی نفهمه...يکی يواشکی دور از چشم باباش سيگار ميکشه يا چميدونم معتاد ميشه....يکی هم يواشکی عاشق ميشه...

تا حالا به يواشکی هاتون فکر کردين...اصلا حوصله در اين مورد به خرج دادين؟...اگه ممکنه يکی از يواشکی هايی که تو ذهنتون دارين برام بگين...ممنون..ميثم...يواشکی

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٥ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |