!...يواشــكـــي

از ٢٠ اردیبهشت زیاد نمیگذره اما بد جوری واسعم مهم شده نمی دونم هدفش از با من بودن چیه اما لابه لای حرفهاش گفت باهام به آرامش میرسه امید وارم این طور باشه اما شرایط خیلی حساسی داره باید مواظب همه چیز باشم همه چیز خیلی ریز بینم اما اون عقیدش اینه که عشق وجود نداره اما چشمام خیلی حرفهای نگفته داره لبهایی به زیبایی وای خدای من برق نگاهش به جنون میرسونه منو اما یه چیزی که هست اینه که نمیتونم باهاش رک باشم اطرافیانم توی این مدت کلی دریبری بارم کردن توی محیط کاری گند میزنم سر کلاس مثل روانیا استادو نگاه میکنم جوری که استاد میگه نادر کجایی هر چندثانیه به چند ثانیه به موبایل نگاه میکنم آخه منتظرم  بزنگه یا اس ام اس بده هربار که زنگ موبایل میزنگه دلم هری میریزه پایین و شیرجه میزنم روش ولی وقتی میبینم اون نیست کفری میشم .....جوریه که نمیشه بهش خیلی چیزارو بگم دیروز که مجبور بودم کل روز و موبایل و خاموش کنم واسعه خاطر یه مزاحم که همش تهدید میکرد از شانس گند من به گفته خودش کلی زنگ زده و منم که اون روز کلی مثل گاو داغون بودم و نمیخواستم به اون سرایت کنه بی حالیم محکوم شدم به ...ناراحت بود خیلی کل دق و دلی برخوردای قبلیمو دیشب سرم آورد و هرچی از دهنش در اومد بهم گفت جوری که یه دفعه به خودم اومدم دیدم داره تو چشمام نگاه میکنه اومده بود پیشم بدون هماهنگی داشتم سکته میکردم قلبم اومده بود توی حلقم وقتی دیدمش تو ماشینش تعجب کاش همش به همین ختم میشد محکوم شدم به اینکه نباید هیچی واسعش بگیرم و ولخرجی خوب نیست و جامعه ما رفتارو اخلاق من و نمیپذیره اما نمیخواد قبول کنه خیلی چیزهارو هم نمیتونم بنویسم راستش دیشب خیلی شب بدی بود سرم داشت منفجر میشد میدونید بهم میگه نوسان دارم جمعه که گذشت زدیم به جاده تا رسیدیم یه جای دور اما برگشتش کلی اشکم و در آورد و دریغ از هیچ واکنشی که داشته باشه شادمهرو گذاشتم عادت و تقدیر دستاش همش توی دستم بود ...دیشب یه کاری کرد که شکه شدم خیلی دوسش دارم میدونم هیچ وقت اینجا نمیاد و روحشم از این جا با خبر نیست اما کاش یه کم فقط یه کوچولو مثل من فکر کنه...

این بود تموم صحبتهای دوستم نادر ...که خیلی دلش میخواصت خاطره هاش توی وبلاگ من ثبت کنه ...

التماس دعا...لبخند

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |