!...يواشــكـــي

دیشب بهم زنگ زد گفت سرش خیلی درد میکنه گفتم کدئین بخور گفت خوردم ولی خوب نشدم گفتم بیام ببرمت دکتر گفت نه نمیخواد خوب میشم ....خدافظی کردو یک ساعت بعد من زنگ زدم گفت بهتر شدم ولی هنوز درد میکنه بهش گفتم موجود بی آزاریم گفت مطمعنی گفتم آره به خدا زمان بهت ثابت باید زمان باید بگذره ...گفت در بی آزاریت شکی ندارم اما حرفهات...زبونت...گفتم دیگه خفه میشم ...تصمیم گرفتم بهش اس ام اس ندم تلم نمیزنم تا خودش بزنگه دیشب تا ٢:۵٠ دقیقه شب گردی کردم کلی هم  از چراغ قرمز رد شدم حس خوبی نداشتم الانم ندارم تا ببینم چی میشه صبوری میکنم تا خدا چی بخواد ... دلم واسعش خیلی تنگ شده اما میدونم نباید بهش زنگ بزنم امروز میرم محل کارش از دور میاستم وقتی بخواد بره خونشون ببینمش دلتنگشم عجیب...نمیدونم اگه بزنگه باهاش چه طوری زفتار کنم ...خیلی سخته خیلی سخته...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |