!...يواشــكـــي

دیروز اون بهم زنگ زد نزدیک به ظهر بود خیلی خوشحال شدم داشتم سکته میکردم از خوشحالی یه احوال پرسی ساده و خدافظی ....میدونستم این بار نوبت من که بهش بزنگم اما این کارو نکردم تا دیروقت به خودم میگفتم نیازی نیست که من زنگ بزنم اما دلم راضی نشد تلفن برداشتم و شمارش و گرفتم تا گوشی برداشتم گفت نمیتونم الان باهات تماس میگیرم دماغم خیلی سوخت نمیدونم فکر میکنم افتادیم تودور روکم کنی به خدا نمیدونم چرا اما من همیشه کم میارم چون مثل هیچکسی نیستم...دوباره زنگیدم گفتم کجایی گفت دارم میرم لالا کلی حالم گرفته شد معنیش این بود نمیتونم ببینمش گفتم فردا هم کلشو کلاسم یعنی یه برنامه بچین ببینمت به روی خودش اصلا نیاورد گفت نادر جون بعدش چیزی نگفت ....دیگه نمیتونم ببینمش تا بعد از هجدهم وای خدای من میمیرم ....امروز کلاس نرفتم به خاطر اون اما هنوز نمیدونه خدا کنه بتونم ببینمش کلی بهمون خوش بگذره ...خدایا یه کاریش کن که بشه خدایا فقط از خودت میخوام میدونم گذرش اینجا نمیوفته میگم حس میکنم دارم از دست میرم به خاطر اون ای خدا................ناراحت

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |