!...يواشــكـــي

دیروز روز خیلی خوبی بود خیلی خوب بود دیدمش تا یه مسیری و باهاش رفتم با اینکه خیلی گرفتار بودم اما نمیخواستم از دستش بدم با ماشین اون بودیم حدود ٣٠ دقیقه بهش نگاه میکردم و اون حرف میزد نمیفهمیدم چی میگه چون فقط نگاش میکردم و وسطای صحبتش جمله های بی ربط میگفتم...اون نیم ساعت مثل ساعتهای قشنگ زندگیم خیلی زود و با سرعت گذشت...بهم قول داد شب باهام باشه بعد از ظهر خبر دار شدم به دلیل روز مادر شلوغی برنامه هاش من کنسلم...البته هنوز امیدوار بودم چون خودش گفت میشه ١۵ دقیقه ای با هم بود به دوستای قدیمیم زنگ زدم و زدیم به جاده سه چار ساعت گذشت هوا تاریک شد خیلی زود شب شد تو دیروقت ترین ساعتی که میدونستم وقت واسم داره بهش گفتم میتونم ؟ هیچ جوابی نشنیدم و با این حال تا ١:۴۵ بامداد منتظر شدم و نشد برگشتم جایی که خیلی آرومم میکرد و خوابیدم ....از این خوشحالم که هرگز روحش از این دست نوشته ها خبر دار نمیشه...منو به یه سفر دعوت کرد اما نمیدونم کی و کجا خیلی کم رنگ گفت اما از خدا میخوام پر رنگترین موضوع ذهنش بشه آمین...اینو تو همون نیم ساعته گفت....دعا میکنم حالش خوب خوب باشه مهربون مثل ...مثل ...مثل...نمیدونم

دوسش دارم؟دوسش دارم...

نادر:موجودی تنها دلواپس و چشم به راه و آشفته که ترس او از نرسیدن است...

برایش دعا کنید  اگر به آرزوهایتان رسیدید دعایش کنید

روشنترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت تو ماندگاری در دلم میدانمت میدانمت  ای همه وجود من نبود تو نبود من

التماس دعا ......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۳ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |