!...يواشــكـــي

کل ۵شنبه رو ازش بی خبر بودم و هرگز  بهش تلفن هم نزدم تا اینکه حدود ساعت ١١ و اندی تلفنم زنگ خورد و با یه شیرجه خرکی گفت تازه رسیدم دوتا شاخ مثل گوسفند از سرم زد بیرون و از اون بدتر  وقتی که فهمیدم با خانواده نرفته نمیدونم چرا دنیا رو سرم خراب شد ...خیلی کوتاه بای کرد و جمعه هرگز نزنگیدو منم از لجم رفتم جایی که خیلی آرومم میکرد تا حدود ساعت ١١ شب وقتی رسیدم جایی بهش زنگ زدم گفت بهت زنگ میزنم بعدا خودم که باز هم هرگز این اتفاق نیوفتاد دیگه اونجا به این نتیجه رسیدم که واقعا احمق هستم نه بی شعورم نه اصلا گاوم شنبه موقعی زنگ زد که به دلیل بی خوابی و شب انتظاری به خوابی کوتاه نیم ساعتی رفتم که در همون میان بی نسیب موندم از صدایی که ساعتها منتظرش بودم بی خبری ادامه داشت تا ١١ شب شنبه که گفت تازه رسیده و منم به افتخار اومدنش تا خود صبح نخوابیدم که نخوابیدم اسپرسو خیلی جالب بود تا ٢ پاتوق همیشگی و تا حدود ۵ صبح روی نیمکت همیشگی تنها ی تنها ی تنها تلخ بود خیلی تلخ بود روزهایی که گذشتن خداکنه از این تلخ تر نشه ....عجیب دلم هواشو کرده و می دونم نباید بهش بزنگم دلیلش و نمی دونم اما فکنم وقتی که اون زنگ بزنه خیلی بهتره چون اونموقع خیالم راحته که میتونه چند لحظه ای صدم ثانیه ای صداشو آروم بشنوم هر چند کوتاه و کمرنگ و سایه وار دلیل محکمی برای جاودانگی افکارم شده اما نمیدونم چه حکمتیه حکایت این شبهای بدون سپیده من

دیشب فقط به این فکر میکردم که آخرش چی میشه؟

اگه بره ...

چی میشه؟

خدایا خودت شاهدی نیتم چیه خودت یه کاری کن که درست بشه همه چیز.

میدونم که ...

نادر ١۶/٠٣/٨٩

التماس دعا ...........

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |