!...يواشــكـــي

یه تلفن کوچیک زد و گفت خوبی؟

حالش خوب نبود اصلا مشخص بود که اعصاب نداشت تا اینجا یه چیزایی معلوم شده که نمیخوام در موردش بنویسم تا بعد ببینم چی میشه تونستم غروب اون دیروز ایشون و خیلی کوتاه ببینم و قول آدامس داد که به کباب ختم شدو قرار تو دیروقت ترین ساعت ممکن که      اون هم نشد .....بدون اینکه تماسی بگیره چشم انتظار موندم اما هیچ فایده ای نداشت ...ماشین پارک شدشو جایی دیدم که هرگز دلم نمیخواست اما مگه من چه حقی داشتم که بخوام یا نخوام دنیا جلوی چشم هام تیره و تار شد پاتوق همیشگیش که فواره نور بود  به همراه دوستای خوشگذرونش وای خدای من ....نه میتونستم بگذرم نه میتونستم بمونم دلم خیلی گرفت و فهمیدم ۵٠درصد از ذهنم چیزهایی بود که فقط در خودم به اشتباه حضم میکردم اما چقدر اشتباه مگه یه آدم چقدر میتونه اشتباه کنه؟

لیوان یک بار مصرفی و برداشتم و گذاشتم روی شیشه برف پاکن ماشینش ...باشد به جای گلی که قرار بود در برابر آدامس بهش بدم...

نشون به اون نشون که من خیلی منتظرش بودم و اون چشم انتظارم گذاشت ...دلم میخواست بهش بگم بیاد جلوی در یه کوچولو ببینمش و برم اما این کارو نکردم

حالا من بودم و یه شاخه گل رز و صدای شادمهر

من بودم و شب و تنهایی

من بودم با یه کوله بار سوال های بدون پاسخ

من بودم و چشمهایی که فقط ...

من بودم و من

هیچکی نبود به جز خدا کلی سرش و درد آوردم ...چقدر خوبه که کسی هست به حرفهات گوش بده و حوصلشم سر نره خدایا میبینی روزگارم و خیلی مسخرست نه خوب میدونم میگی بها عقل دادم ...خدایا عقل دادی دل هم دادی عقل و دل هر کدومشون ساز مخالف میزنن دلم نمیخواد از دستش بدم و عقلم میگه....

صبوری میکنم تا ببینم خدا چی میخواد البته این حق طبیعی اونه نیاز به تفریح داره نیاز به خوش گذرونی داره اما کاش یاد بگیره کسی و چشم انتظار خودش نگذاره :آمین...

التماس دعا دارم ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |