!...يواشــكـــي

چشمهامو که باز کردم...هنوز سرش رو زانوم بود و آروم دراز کشیدبود یکی از دستهام لابه لای انگشتها ش گم شده بود و دست دیگم صدای طپش قلبش رو احساس میکرد. از نگاهش میتونستم بفهمم که چقدر آروم . فاصله لبهای من با چشمهاش خیلی کم بود.فاصله در گیر شدن مژهای بالاو پایین  و دیدن پلک ثابتش  و هیجانی که بعد از باز شدن چشمهاش ،توی پنجره نگاهم خیره  میشد وصف ناشدنی بود. گرمی دستهاش منو با خودش به آسمونها میبرد به جایی که شاید خونه خدا باشه جایی توی همسایگی خدا.لحظه به لحظه نگاهم به نگاهش گره میخورد سکوت بود و بی نیازی ،بی نیازی به تموم دنیا و وابستگیاش صدای نفسهاشو میشنیدم و یه نسیم ملایم صدای نفسهاشو با خودش برد .دنیا، زمان ،هیچکدوم معنایی نداشت واسعم توی دلم حالتی وجود داشت که هرگز نتونستم با خودم حضم کنم که شبیه به چی بود ....خوشحال بودم از اینکه با تموم بی وقتیش وقتی رو واسم گذاشت خوشحال بودم که لمس نگاهم با نگاهش و درک کرد

چشمهامو که باز کردم متوجه شدم که تمومش رویا  بود خواب پشت پنجره ...

امید وارم باهام تماس بگیره اما میدونم که این اتفاق نمیوفته ...الاهی که چشم انتظار کسی نمانیددرد بدیست ،دعایم کنید...

کاش یه روز اینو بفهمه تمام دنیای من خلاصه در دو  چشمان توست مراقبشان باش...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |