!...يواشــكـــي

بهش تلفن زدم دیروز قلبم داشت از جا کنده میشد بهم گفت شب بیا دنبالم خیلی نگران بودم دعوتم کرد به جایی که پر از آب بود ولی نرفتم و دعوتش و رد کردم شب رفتم دنبالش اما آدرس و اشتباه رفتم قیافش خیلی با نمک شده بود دلم میخواست بیشتر پیشش میموندم اما نشد تا یه مسیری باهاش بودم خیلی سخت بود خدافظی کردن باهاش اما چاره ای نداشتم...اون رفت و من باز...ناراحت

صبح بهم زنگ زد بهش زنگ زدم غصم شده خیلیناراحت

دیروز یه جورایی پیچوندم اصلا خوشم نیومد...پی سی خراب و آشنا و شب و ...خیلی مشکوک بود

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |