!...يواشــكـــي

از یکشنبه بعد از ظهر تا امروز صبح هرچقدر بهم زنگ میزد دلشو نداشتم جواب بدم ...میترسیدم نه ترس نبود شاید شاید ،حس تهی بودن میکنم نمیدونم چیدرسته داره بازم زنگ میزنه،سلام من یه ببخشید خیلی بزرگ بهت بدهکارم یا صدای مهربونش...سلام خوبی؟کجایی؟هیچی نگفت...جوری باهام حرف زد که انگار اصلا ناراحت نیست،نمیدونم واسم عجیب بود انتظار این و داشتم که فحشم بده و دعوام کنه و داد و بی داد خیلی متین اینگار که خیالش راحت باشه که من خوبم و وجود دارم...قلب بوم بوم بوم بوم میزنه ....خدایا چی درسته؟شرم دارم ازش به یاد اون بوس کوچولو خدافظ نمیخوام ادامه بدم ،یه حسی میگه بیشتر از این جلو نرو اما دلم یه حالیم واژگونی بهترین واژه ای که میتونم  به کار ببرم ....

فقط به خیزشفواره ها نظر کردم

فرود آب ندیدم!فریب از این خوردم...

کاش میومدی و اینجا میدیدی چقدر واست عاشقی کردم...

خیلی دوستدارم،خیلی،

تو واسه همه ای و من آرزو می کنم هیچکی مال تو نباشه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |