!...يواشــكـــي

جای لبهام روی شیشه ماشینش هست فکنم تا الان دیدتش ...کاش بار آخری که گفت بیا ببینمت میرفتم و بهانه الکی نمی آوردم اگه بود لااقل از دور می دیدمش اما حالا چی کار میتونم بکنم جز اینکه برم جاهاییو دور بزنم که اون توی اون ساعتهای خاص اونجا بود ،صدای قلبمو میشنوم وای تازه نصف روز شده که رفته...بقیش و چی کار کنم؟

خدایا ...افسوس

چقدر این روزها روزای سختیه ...افسوس

از همون آدامسایی خریدم که قرار بود واسم بخری و هیچ وقت هم نخریدی از لج تو کل ٢۴تاشو یکجا خوردم و بستشو دور ننداختم تا بگذارمش جز اون جعبه چوبی پر از راز کودکیام البته با یه تاریخ جدیدتر  ،بازم داغون  داقون شدم زبونم حالت عجیبی بهش دست داده و دندونامم جنبه این همه په هاش و با هم نداره میبینی لجبازی هم بلد نیستم...برگرد زود برگرد...افسوسواسه برگشتنت هر شب در هارو باز میزارم...افسوس

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٢ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |