!...يواشــكـــي

درست وقتی توی چشمام نگاه کرد ...

دستام رو خیلی آروم توی دستاش نگه داشت و گفت میشه چیزی نپرسی؟

دستهاش و به سمت صورتم بردم و روی لبهام نگه داشتم و یه بغض کهنه ،یه حاله اشک ،که هرگز روی گونه هام نیومدنو یه جوری توی دنیای چشمهام گم شدن و حالا من بودم و اون ...آروم بود و آروم شدم...خدایا شکرت

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |