!...يواشــكـــي

مرا زباده نوشین نمیگشاید دل

که می به گرمی  آغوش یار باید ونیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست ...

درست وقتی میدونی همه چیز روبراست درست یه چیزی همون وسط ظاهر میشه که میشه سد راه و تو با آواری از رویاها که داره کم کم به واقعیت تبدیل میشه زیر تکه های آوار له میشی تا جایی که رنگ پوستت بنفش میشه و چشمات جایی و نمیبینه و وقتی چشمات و باز میکنی میبینی ...وای بر من وای بر من ...

رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم

دو جام بود که با نیت شراب زدیم

دو گل که با عطش بوسه های پی در پی

به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم

نه از هوس که ز جور زمانه !لب به شراب

اگر زدیم برای دل خراب زدیم

موذنا به امید که میزنی فریاد؟

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

مگرد بی سبب ای نا خدا که غرق شده ست

جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم !

از اونجایی شروع شد که توی آخرین روزای فروردین روی یه تیکه از خشکی که درست چهار طرفش رو آب گرفته بود و چیزی جز ساحل وصخره و بارون و یه سیم کارت چیز دیگه ای نبود تصمیم گرفتم تنها پل میونمون و به دریا بسپرم از موبایلم خارجش کردم و انداختم روی اولیم موجی که داشت به سمتم میومد حکمتش چی بود که هرچی موج میزد سیمکارت به جای اولش بر میگشت گیج بودم و سر گیجه داشتم ،سرگیجه های بعد از خوردن وای ،یه حسی وسوسم میکرد که سیم کارت و بردارم و این کارو کردم ...اما هیچ وقت ازش هیچ استفاده ای نکردم و روزها و روزها میگذشت و هیچ خبری از هیجا نبود یه شب که داشتم مسج های موبایلمو چک میکردم نگام به یه شماره افتاد که خیلی آشنا بود هرچی زور زدم نفهمیدم از کی بود تا اینکه شمارشو گرفتم بعد از ۴بار بوق خوردن صدایی و شنیدم که هرگز فکرش و نمیکردم حالا دیگه کاری نمیتونستم کنم گوشی و قطع کرد م و .......روزها گذشت و گذشت یک ماه بعد ،دوماه بعد ،سه ماه بعد چهار ماه بعد...ساعت ٣:٣٠ از یه جایی اونطرف دنیا ...سلام لطفا گوشی و قطع نکن و من ...

حالم شبیه کسایی که درست سر یه چهار راه ایستاده و نمیدونه راه درست کجاست ؟

دل یه چیز میگه

عقل یه چیز دیگه

احساس یه چیز

منطق...

به خدا پناه بردم فقط به خودش معجزه شد معجزه وقتی کسی مدعی عشق بشه و انکارش کنه و وقتی عاشق باشی و دیگری بهت شک کنه وقتی پای کس دیگه ای بیاد وسط و هنوز تو عاشق باشی و بعد از عاشق شدن،باز هم عاشق بشی اینجا دوتا عشق میمونه که تو فقط یکیشون و میتونی انتخاب کنی ،از قدیم گفتن عشق دوطرفش خوبه کسی که عاشق باشه و عاشق بمونه و عاشق بمیره جالب اینجاست که یه چیزی شبیه شک تموم وجودت و مچاله کنه و دچار تردید بشی .باور کنی که  باورهات غلط از آب در اومده باوور داشته باشی که باورهات اشتباهی بوده و از درون بشی شبیه یک فنجون اسپرسو ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |