!...يواشــكـــي

خشت بر خشت برای چه به هم بگذارم                 من که می دانم دیوار تو فرو ریختنیست

نمیدونم اما این همه تلخی لازمه؟

تموم افکارم درد میکنه!

آخه یکی نیست بگه آخه به چه قیمتی؟

اما قشنگ حس بلاتکلیفی،گیجی،تهی بودن

سکوتم توی تموم شب و صدای نفسهایی که میشنوی و افکاری که مثل یه تصویر ٣دی از ذهنت میگذرن و صدای هوم هوم کولر خل شدنم قشنگه ها ...

دلم برای خودم تنگ شده...اما چه میشه کرد ؟جز صبوری...

 

مرا زباده ی نوشین ،نمی گشاید دل که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست ؛به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست...

 

 

درست یک هفتس که ندیدمش دلم واسش لک زده اما چه میشه کرد؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |