!...يواشــكـــي

درست وقتی یه گوشه ای نشستی و داری زندگیتو میکنی که یه دفعه مویایلت زنگ میخوره و تو رو برای خوردن شام توی یه رستوران خوب دعوت میکنند ،سعی میکنی بهترین لباسهات و بپوشی مدل موهات و به روز کنی و گرونترین اتکلانت رو بزنی و ماشین و ببری کارواش و کفشی و بپوشی که با لباسهات همخونی داشته باشه و توی راه از خونه تا رستوران مورد نظر به این فکر کنی که علت این دور هم بودن یکدفه ای چیه و تا به خودت میایی میبینی جلوی درب رستورانی...ماشینت و یه جای خوب پارک میکنی،پیاده میشی ،شیشه اتکلانت و مجددا بر میداری ،باهاش حسابی دوش میگیری،کیفت و بر میداری و دزد گیرو میزنی با قدمهای آهسته وارد سالن میشی،جلوی در بهت خوش آمد میگن و با تکون دادن سر و یه لبخند زورکی دنبال چهره آشنایی میگردی که باعث شده تو رو به اونجا بکشونه ،همین که داری با چشمات اطراف و میبینی میبینی که چند نفر همزان دارن با چشماشون تو رو قورت میدن نیشخندبی اهمیت میشی تا به قرارت برسی بالاخره میز مورد نظر و یه گوشه دنج پیدا میکنی و با گفتن سلام و یه بوس کوچولو منوی غذارو واسعت میارن و بعد از انتخاب غذا توی چشمای طرف مقابلت که نگاه میکنی تا تهش همه چی رو میتونی بخونی و توی دلت همش خدا خدا میکنی که اون چیزی نباشه که فکرش و میکنی ،یه خدنده زورکی روی لبام بود و یه عالمه سکوت نگاهم میکرد و من سرم و انداخته بودم پایین تا اومد حرف  بزنه نگاهش کردم گفت میخواستم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |