!...يواشــكـــي

سلام

از اینکه این همه وقت نیومدم منو ببخشید دلیلش فقط این خیار خره هست .اونه حالا می دونید چرا ؟

منم نمیدونم ولی فکر کنم به خاطر این بوده که ما هم آدمیم رفته سربازی دور کلاش قرمزی یا اینکه .............خانمه ببخشید آقای ایششششششششش که همگی با اسمش آشناییم (لطفا کشیده خوانده شود)چچچچششششمک ..............ولی وقتی که خوب فکر میکنم مبینم این هلن جون هست که دماغشو عمل کرده یه مادر بزرگ مهربون داره که یزد زندگی میکنه قراره با رضا ازدواج کنه البته فعلا عروس خانم گفته تا من نوم ازدواج نکنه ونره خونه شوهر من ازدواج نمیکنم .........حالا توی این قحطیه شوهر .شوهر از کجا پیدا کنیم اونم واسه دختری که تا حالا نزدیک ۷ بار دماغشو عمل کرده .........هی فکر کردم.........هی فکر کردم ........بازم هی فکر کردم.............تا اینکه یه چیزایی ته ذهنم هی وول میخورد......هی با خودم فکرروووکه وول وول می خوردو مرور کردم  که ناگهان به این تصمیم رسیدم که ..................تصمیمو نمیگم تا کفرتون دراد................حالا بگذریم چند وقتیه که از این مورچه خبری ندارم نمیدونم ماهی اوسکارش زندست مردست عجب روزگاری شده ها میبینی هییی...........امید وارم که دلایلم واسعه نبودنم کافی باشه یه دوست چتی با حال دارم ترانه بلای جون که چند وقتیه ازش بی خبرم بیاید براش دعا کنیم که هر جا هست سالم باشهوسلامت ..............حالا یه جریانیو براتون تعریف کنم............دقیقا ۵ اون هفته بود که برای تولد نازنین جونمون رفیم کادو بخریم از اونجایی که به پاک بودن هوا کمک کرده باشیم منو مریم دختر عموی مهربونم با اتوبوس رفتیم به سمت بالاتر از اونجاییکه بودیم که ناگهان اتوبوس پشت چراغ قرمز توقف کرد وماموران نیروی انتظامی وارد اتوبوس شدن اونم۴ تا آش خور اونجابود که یاده علی رضا وخیار افتادم اما یه دفعه به خودم اومدم که دیدم دست یه کیشون لای موهام گیر کرده آقا مارو میگی خیلی ترسیده بودم همینجوری داشت موهامو به هم میریختو منم لال شده بودم آدمای توی اتوبوس همشون بهم نگا میکردن منم حساس خیلی خجالت کشیدم داشتم میموردم لبه آستین تیشرتمو به طرف پایین میکشید اونای دیگه چندتا از خوشتیپارو بالای سرشون وایساده بودن چراغ قرمز شد و اتوبوس به سمت ایسگاه حرکت کرد و ایستاد آقا چشمتون روز بد نبینه همه رو با برخورد خیلی بدی انداختن از اتوبوس پایین نترسید از اونجایی که خدا منو خیلی دوست داشت منو نبردن بلا فاصله یه مینی بوس پر از بچه قرتی ایستادو اونارو هول دادن به زور داخل مینیبوسی که جانداشت..........خیلی ترسیده بودم طفلی مریم از ترس داشت سکته می کرد خلاصه رفتارشون قشنگ نبود ای کاش با احترام رفتار میکردن تازشم یه سطل آب بقل دستشون بود که جلوی ملت میریختن تو سر اونایی که موهاشون رفته بود تو آسمون اونوقت می گن چرا جوونا میرن موتاد میشن میوفتن توی جوب....... منو ببخشید زیاد حرف زدم سرتونم درد آوردم .....مراقب خودتون باشید........بازم میام این بار زوده زود ...........به خدا میسپارمتون  خدانگهدار

نوشته شده در ۱۳۸٦/٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |