!...يواشــكـــي

بارون بارید، توبارون اشکهای چشام و ندید

گرمی شونه هاشو ازم گرفت من موندم و یه تب شدید...

موبایلم و نگاه کردم و شمارش و روی صفحه دیدم حس عجیبی بود نمی دونستم باید جوابشو بدم یا ...بله

سلام...

یه کم مکث

خوبی؟

گفتم شما خوبید؟

به سردی

باهاش حرف زدم

خیلی دلم سوخت

میگفت هی به خودم میگم بهت زنگ نزنم اما..!

خیلی سرد برخورد کردم اما نمیتونستم ازش بگذرم

آخه خیلی دوسش دارم اما ...

هیچ خبری ازش ندارم ،رفتم از دور دیدمش اما خودش و نه فقط ماشینش و آروم شدمو...

نزدیک افطار بود کوچشون خیلی خلوت بود و دلم یه دفه یه حالی شد...ناراحت

دلم واسش لک زده ...

اما چاره ای ندارم مجبورم ...!

الاهی قربون مسخره پاک کردن ماشینت برم که هیچ وقت نمیتونی خوب ماشینتو پارک کنی...ناراحت

من  و شب و قلم و تنهایی...

حتی مست نمیشم با الکل زیادم ....

از لج تو  دیشب رفتم همون آبمیوه فروشی  2تاآب  طالبی گرفتم اما از لج خودم هیچ کدومش و نخوردم و برگشتم توی ماشین شمارتو گرفتم اما موبایلم خاموش شد کلی کفری شدم اما وقتی صبح از خواب بیدار شدم خوشحال شدم که بهت زنگ نزدم و موبایلم خاموش شده ،حقته کیف کردم ...

راستس چه حکمتیه که من غروبها دلم واست بیشتر تنگ میشه؟

چه حکمتیه که همش نگرانتم؟

چه حکمتیه من دارم معتاد میشم؟

چه حکمتیه که وسوسه ندیدنت به دیدنت غلبه میکنه ؟

چشم انتظارم تا برگردی و بگی اشتباه کردی...بیا...بیا...ناراحت

 

                                                                                      ( نادر...)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٥ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |