!...يواشــكـــي

ساعت ٢ بود تا رسیدم خونه دیدم مامان هنوز نخوابیدهقلب

تا ۵ صبح باهم حرف میزدیم یکی اون میگفت یکی من و نتیجه این شد که من فرصت زیادی ندارمناراحت

حرفاش خیلی آرومم کرد خیلی وقت بود احساس ارامش نداشتم نگاهاش ادرنالین واسم 

مامان میگفت خیلی عوض شدی،هرچی دست و پا میزدم که بگم اینشکلی نیست میگفت هست،باز حرف خودشو میزد طفلی راست میگفت اما...

بهش گفتم شاید به خاطر دوری از تو که اینشکلی شدم و اینشکلی احساس میکنی

نگام کرد و گفت تو عاشقی...

ومن لال شدمتعجب

روزهای باهم بودنمون داره ته میکشه ٣ روزه دیگه میرن و من میمونم با یه خونه پر از گرد و خاک،من میمونم و یه عالم خاطره تو گوشه گوشه خونه،من میمونم با یه عالم سکوت یک دست،من میمونم و خودم ،من و یک عالم تاریکی،من و من و خیال اون و خاطرات نصف نیمه ،حوصله هیشکی و ندارم ...

 

 

هرگز دلم نمیخواد اجازه بدم کسی توی خلوتم و تنهاییم پا بگذاره ...

چقدر چندش شدم سبز

داغ دلم تازه میشه وقتی یاده این جملش میوفتم که میگفت من دوست دارم و میدونم دوسم داری پس پای رفیقت صبر کن ...صدای قلبم و میشنومواییییییییییییییییییییییی

من لعنتی رفتارم خیلی بد بود خدایا یه نشونه فقط یه نشونه خواهش...ناراحت

هرکسی  جای اون بود همین کارو میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو خود عشقی خوده عشقی...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |