!...يواشــكـــي

سلام

حـــــــالـه شما ....نیستید کــــــــم پــــیدایت ..... یادی از ما نمی کنید ....چه خبرا

چقدر دلـــم واسعه اینجا تنگ شده بود

از اونجایی که من خبر دارم باید به خیار تبریک گفت حالا واسعه چی؟

نمیگم تا حالتون گرفته شه اما از اونجایی که من نمی تونم جلوی خودمو بگیرم بهتون میگم

اما باید قول بدید که جلوی احساسات خودتونو بگیرید آره....

خیار ....خیار ....خیار...نامزد کرده بچه ها فکرشو بکنید

از همینجا این گلو تقدیم می کنم ازطرف همتون به رضا جون رضا بگیرشها حال بیا وسط خشکلا باید برقصن خشکلا باید برقصن

وای چقدر جای علی رضا ماهم آدمیم ثابق خالیه....دلم براش خیلی تنگ شده 

بد شانستر از اونو تا حالا جایی ندیدم سربازی افتاد زاهدان از اون طرف دره وبلاگشو تخته کردن اونم بدون هیچ دلیلی...اما از اونجایی که ارداه فوق العاده ای داره بلا فاصله وبلاگ جدیدی با نام خاطرات یک سرباز وظیفه(ما هم آدمیم )ثابق راه انداخت که آدرس وب جدیدش توی لینک منه حتما خیلی خوشحال میشه

م مثل محبت م مثل مهربونی م مثل م مثل مورچه

اون رفت رفتو بارفتنش یه داغ گنده منی به معنی( بزرگ) روی دل ما گذاشت 

اون با دوتا بالهای نازو کوچولوش مارو تنهای تنها گذاشت اون رفت بدون اینکه دلیلی داشته باشه بهونهای آورد اونم کمی وقت و رفت هر چند که هممون وقت کم داریم اما میاییم وحتی دوخط کوچولو مینویسیمو میریم مثل خیار ماهم آدمیم چشمک هلن خودم همه یه چیزی ته ذهنم میگه مورچه بر میگرده هممون دعا میکنیم هر جا که هستی شادو سلامت باشی مورچه جون

میدونم که چشمک داره از حسودی میترهکهاو میگه چرا از من چیزی ننوشته 

بچه ها از اخلاق خیلی بده چشمک خیلی بدم میاد حالا اون چیه اینکه آرق میزنه وتو ی جمع پیف میده البته دست خودش که نیست اما اگه شماها بهش بگید کار بدیه شاید تاثیر داشته باشه .....حرف منو که گوش نمیده

رتبه اولم که تو کف ککنکوره....... مرصاد جونمم که تازه باهاش آشنا شدم ناراحت تموم دن کلاساشه بابا برو حال کن ....

حالا میرسیم به هلن جون که بیش از ۱۰۰ بار دماغشو عمل کرده اون الان ایرانه وهر کی دلش می خواد باید از الان وقت قبلی بگیرهبهش میگم هلن جون رسیدن به خیر قدم نو رسیده مبارک اه ببخشید ....ولی عجب قدمی داشتی تا اومدی تهران لرزید

ترانه هم انگار نه انگار که .....بگذریم می دونم وقتی بیاد میگه امتحانام بود نتونستم بیام

و حالا ...

چند روز پیش برای خریدن کتاب از خونه بیرون رفتم و سوار تا کسی شدم درست کنار شیشه نشسته بودم ....با خودم توذهنم درگیر اتفاق های شب گذشته بودم که صدای بد موتور سیکلت توجه منو به خودش جلب کرد......که دیدم یه آقا وخانم ویه دختر کوچولوی ناز توی بقل مامانش سوار موتور بودن وخیلی آروم از کنار تاکسی رد شدن .......یکی از مسافرا از راننده خواست پیاده شه ورانندهام اونو پیاده کرد......ماشین به راه خودش ادامه دادو رفت که ناگهان به یه چراغ قرمز ۱۲۰ ثانیه ای رسیدیم............... از اونجایی که داشتم به یه ماشین مدل بالای بی ام و قرمز خوشکل نگاه می کردم که حوصلم سر نره دوباره اون موتوری که اون کوچولوی خشکل بقل مامانش بودو دیدم اینبار بهش یه زبون گنده اینجوری دراوردم........درحالی که دستای کوچولوی خشکلشو دور گردن مامانش حلقه کرده بود یه لبخند ناز و بهم هدیه دادو با چشمای خوشکلو نازش خیره شده بود به آدمای اطرافش و توی ذهنش با همه درگیر بود که چرا؟...

چراغ سبز شد و ماشینا به حرکت دراومدن وماشین ما هم راه افتاد رفتو رفت و رفت همینجور که داشت میرفتبازم رفت ......که یهدفعه یه صدای ایـــــــــــــــج ..تــــــــــق با یه عالمه صدای بــــــوق بوق خیلی بوق یه بوق یواش اومد

تا حدودی به مقصدم نزدیک شده بودم که به نا چار به خاطر ترافیک از ماشین پیاده تا اون کتابفروشیه برم کرایرو حساب کردم و قدمزنان به راحم ادامه دادم که به محل وقوع حادثه که سسر راهم بود رسیدم کنکاوانه نگام به اونجا افتاد وکه فقط یه عالم آدم اونجا حلقه زده بودنو خودمو نزدیکتر کردم.......به زور خودمو اون لاها چپوندم.....۱۰یا ۱۵ نفرو کنرزدم که ای کاش کنار نزده بودم و هیچ وقت به اونجا نمیرفتم آره درست فکر کردید....

همون کوچولو ی نازو دیدم البته با این تفاوت که با صورتی پر از خــــون با دستانی بدون جان وتنی کوچک اما بدون حرکت ومادری گریان وشیونوار و پـــدری مبهوت.......

حالم خیلی بد شدو خودمو از اونجا بیرون کشیدم رفتم یه جای خلوت کلی گریه کردم دلم یه حالی شده بود خیلی بد خیلیبد.....به ماشینا نگاه میکردم ماشینای مدل بالا ماشینایی که ما هنز حتی اسم اونارو بلد نیستیم با سر نشینایی با لباسهای مارک دار با کوچولوهای مثل همون کوچولوی ناز؟

چرا.....؟

ای کاش این دودستگی توی دنیای ما نبود ایکاش همه ماشین داشتن ایکاش فقر بی داد نمی کرد .....میدونید شاید اگه فقر نبود اون بابا به جای موتور سوار ماشین میشدو هیچ وقت این اتفاق نمیافتاد........ اصلا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم اما خیلی دلم میخواست شما هم این ماجرارو بدونید هر چند که شبیهشو خیلی دیدیم.....

توجه :بدین وسیله به اطلاع میرساند که نامزدی خیار شایعهایبیش نبوده با تشکر یواشکی

حالا برای اینکه با غصه از اینجا نرید یه چیزی می گم که همتون بخندید چشمکو که میشناسید همون ایش فیشیه دیشب جاشو خیس کرده ها......ها....خرص گنده خجالت نمی کشه

به خدای بزرگ میسپارمتون ممنون که اومدید پیشم بای

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |