!...يواشــكـــي

همیشه محو تماشای ماه دیده شدم

که من اسیر نگاه تو آفریده شدم

پر از غزل پر فریاد بوده ام یک عمر

که از زبان همین واژه شنیده شدم

شبیه میوه کالم که در مسیر کمال

که ناگهان نرسیده به عشق چیده شدم

من از خودم قفسی ساختم برای خودم

شبیه تار به دور خودم تنیده شدم

چقدر یاد تو بودم  چقدر این شبها

که در حوالی خواب تو باز دیده شدم

چه شد دوباره در این بیت حرف چشم تو شد ؟

چرا دوباره به این بیتها کشیده شدم

و هرچه هست دوباره به اصلش رجوع خواهد کرد

ومن اسیر نگاه تو آفریده شدم ...

 

یادم تو را فراموش.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |