!...يواشــكـــي

توی این روزایی که داره میگذزه این متن پایین خیلی آرومم میکنه افسوس

 

 

گاهی وقتها یه آدم کاملا غریبه رو میبینی که یه جورایی با بقیه فرق داره و فکر میکنی که باید سر صحبت و باهاش باز کنی بخاطر اینکه ممکنه دیگه اون و هرگز نبینی چون باهاش صحبت نکردی

من اختیار و انتخاب نداشتم ولی،انتخابت کردم و انجامت دادم

آینده هیچ معنی نداره و زمان حال که همه چیزه

توی این فصل از زندگیم تو تنها کسی هستی که میخوام نگهت دارم

دوستی من و تو...

خوب عشق من

من دارم به درک از محیط خودم میرسم  از اینکه چه جور بودم و چگونه هستم

من همیشه معتقد بودم اولین کسی که باید نسبت به اون احساس وظیفه کنیم خودمون هستیم

زندگی رو تا ته زندگی کنیم

اما من تحت تاثیر تفکر دیگه ای هم هستم

اینکه سرنوشت همه چیز از قبل تعیین شده و در انتظار ماست

و زمان میگذره

و من محکومم به نوعی اضطراب در زندگی

وقتی به گذشته نگاه میکنم میبینم که هیچ چیز قابل توجهی و به دست نیاوردم به غیر از دوستیمون

 

یه روز از خواب پا شدم و فهمیدم دونفر که بیشتر از همه رو دوست داشتم و از دست دادم اون لحظه بود که فهمیدم نمیتونم تنها زندگی کنم

دور از نگاه دیگران و اعتقاد دارم ما نمیتونیم با سرنوشت بجنگیم پس باید تسلیم بشیم ...

تو راست میگفتی که من در مورد نظرت نسبت به خودم اهمیت میدادم ولی اشتباهت این بود  که فکر میکردی دیگه بهت فکر نمیکنم

دوست دارم ...                                                                          

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |