!...يواشــكـــي

درست توی یک روز تعطیل وقتی چشمات رو باز میکنی که میبینی خیلی زود بیدار شدی دقیقا مثل هر روز ،خودت رو از این پهلو به اون پهلو میکنی ،بالش رو از زیر سرت بر میداری میگذاری روی سرت و با دستهات محکم بالشو نگه میداری درست اون زیر با چشمهایی که بستس تو تاریکی مطلق ذهنت اونقدر بالا پایین میپره تا یه دست آویز واسه ادامه فکر آشفته روز گذشتت پیداکنه ،با تموم تلاش سعی میکنی ذهنت رو کنترل کنی تا به اون چیزی که ضمیر ناخود اگاه میخواد کشیده نشی اما با گذشت درست چند ثانیه ،ذهن شما درگیریهاش شروع میشه و باز روز از نو روزی از نو...ناخودآگاه در حالی که بالش روی سرت با یکی از دستها دنبال گوشی موبایل میگردی و با اون یکی بالشو روی سر حفظ میکنی ،بی نتیجست چون جسجوی دست تو ناکام مونده و چیزی و پیدا نمیکنه بالاجبار بالش و کنار میگذاری و از پهلو به اون پهلو میشی ،چشمهات روز باز میکنی و باز و بسته شدن مردمک چشمت رو احساس میکنی ، موبایل رو درست جایی میبینی که عینکت قرار داره دستت رو به سمت موبایل میبری اما عینک و انتخاب میکنی ،عینک و روی چشمهات قرار میدی و اونوقت از ته دل یکی اون گوشه ها میگه آخی چقدر عینک خوبه لبخندخدا بیامرزتت کاشف عینک ،موبایل رو بر میداری و با اشتیاق قفلش رو باز میکنی و خیره میشی به روی صفحه که میبینی 2 تا پیام داری توی دلت هزار بار دلشوره میگیرتد که یعنی ممکنه اون اس ام اس داده باشه،اونجاست که هرگز دلت نمیخواد پیامت  رو چک کنی ،اونجاست که هرگز دلت نمی خواست از خواب بیدارشی ، باز دوباره دلواپسی اهههههههههههههههههههه ،قلبت از درون شروع میکنه به بوم بوم و میبینی عکس پاکت نامه روی صفحه بد جوری داره نگات میکنه دلت رو به دریا میزنی و پیام و باز میکنی ،توی اون چند ثانیه ی ریز که میخواد پیام باز شه به خدا میگی ای خدا از طرف اون باشه ،وقتی صفحه جدید باز میشه و با دقت تموم صفحه جدید و میبینی ،نگاهت چشمات قلبت ،افکارت الکی به وجد اومده،اون همه هیجان و استرس ،درست همونجاست که هرچی از دهنت در میاد به شرکتی که سیم کارتت رو تهیه کردی میگی...معمولا این احساس من در طول شبانه روزه ، روز تعطیلم و این شکلی شروع میکنم .

دوباره سر جام دراز میکشم و مرور میکنم همه خاطراتم و دلم تنگ میشه اونقدر تنگ که صدای قلبم و میشنوم ...چشمام پر از اشک میشه باهاش توی خیالم یه عالمه حرف میزنم ،حرفهایی و که ای کاش زده بودم ای کاش گفته بودم ،شاید اگه گفته بودم یه کم آرومتر میشدم ولی افسوس ....ناراحت

نگاه به ساعت میکنی و متوجه میشی که انگار یه وزنه به عقربه هاش آویزون کردن چون اصلا تکون نمیخوره...هزار بار گوشیت زنگ میخوره و تو رو دعوت میکنن به پیک نیک یک روزه به مهمونیه ایتس ایتس به تولد به ختم بابابزرگ یکی از دوستات و بالای 10تا پیشنهاد از خانواده واسه خوشگذرونی ....اما چیزی که منو خوشحال میکنه این نیست...             و       باز      دوباره      فردا     میشود...

خدایا عذابم میده این جای خالی ذجرم میده این خاطرات و قلبم بی اون داغون و خستس ...

 

اگر به آرزویتان رسیدین دعایم کنید ...

 

                                                                    فرق است بین دلبستن و وابسته

                                                                    شدن....

التماس دعا...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |