!...يواشــكـــي

دوشنبه ٢:٣٠صبح فرودگاه امام خمینی ،کلی گریه و زاری اه اه اه چندش بود

تا ساعت ٣:٣٠ که ساعت پرواز بود هر ده دقیقه یه بار یادشون میفتاد تو بقلم گریه کننسبز

تا ساعت 3 خیلی جلوی خودم و گرفتم همچین که خدافظی کردن منمگریهگریه

حالا مگه میزفتن هر 5 قدم 10بار عقب و نگاه میکردن ،نمیدونم چرا اون شب همه گریه میکردن یعنی خدافظی از عزیزا اینقدر سخته که اشک آدم و در نمیاره،طفلی دختره چسبیده بود به باباش خرس گنده حالا گریه نکن کی گریه کن،اینقد گریه کرد که اشک بابا بدبخت با اون سیبیلای کلفتش و در آوردخنده

یا اون سه تا داداش داشتن میرفتن خواهره و دامادشون اومده بودن بدرقه آبجیه اون کفه هلاک شد اما شوهرش نیشاش تا بنا گوش باز با اون هیکل مشروب خوره گندشعصبانی

دیگه بدرقه هیشکی نمیرم ...چون دلش و ندارمنگران

من موندم و خودم ...یول

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٤ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |