!...يواشــكـــي

شاید که غزل را تو به پایان برسانی

در شک و یقین باشم و ایمان برسانی

حتی اگر این فال به نام تو نباشد

یک جور خودت را ته فنجان برسانی

مانند نهنگان لب ساحل بنشینم


تا بلکه خودت را لب ایوان برسانی

فانوس شو، دریا شود این کوچه بن بست

تا گم شدگان را به خیابان برسانی

هر وقت که پیراهن خونین تو آمد


یوسف بشوی مصر به کنعان برسانی

خوش یمن ترین متن خبرهای جهانی

هر چند خبر را به کلاغان برسانی

تلخ است که باشی و فراموش کنندت


سخت است جگر را سر دندان برسانی

پایان خوشی نیست مگر اینکه بیایی

ای کاش غزل را تو به پایان برسانی
نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٢٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |