!...يواشــكـــي

دیشب بعد از مدتها متفاوت زندگی کردم توی یه جمع شلوغ که توش پر از خنده و قلیون و آواز و مهربونی بود ...کلی حال داد و این حال خوب الانم و مدیون دوست مهربونم مهدی جون و روحاله هستم حالم خیلی خوب اونقدر خوب که امروز امتحانم و نرفتم بدم ،به این میگن متفاوت زندگی کردن ....درست تا مچ پام داخل گودال آب افتادم و کلی جلوی کافی شاپ تنهایی خندیدم به خودم و فال حافظ دیشب مرهمی بود روی زخمم که آرومترین لحظه رو واسم ایجاد کرد و این اوج آرامشم وقتی بود که بدون کلید پشت در خونه موندم و هیشکی نبود درو باز کنه چون جز خودم همیشه هیچ کس نیست ،و اونجا رضا نقش نا مادری مهربون و بازی کرد و فرصت بودن با اون تا خود صبح رو بهم داد و تجربه قشنگی که خیلی کم واسم پیش میاد خوردن ٢ بار شام توی یک شب ،و نتونستم بوی پلیور پر خاطره مهدی و که جای دمکن ازش استفاده شده بود و من که حساسترین موجود اسم گرفتن طعم بوی گندیده آب یکجا ماند ه و عرق و بوی غذا رو یکجا باهم گرفتم و چقدر این متفاوت بودن واسم جالب بود توی ۴ سالی که گذشت دیشب شب اوج آرامشم بود...

مهدی جون ممنونم ازت...اون لحظه ها رو هرگز فراموش نمیکنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |