!...يواشــكـــي

باید شیشه های عینکم را تمیز کنم

نم نم باران خیسشان کرده

به سختی اجسام را میبینم

اینجا تاریک است تنها سایه روشنی از نور چراغهای ماشینهای گذری برای لحظهای مردمک چشمانم را گشاد و تنگ میکند...

دستمالی را از جیبم در می آورم تا عینکم را تمیز کنم اما آنهم خیس است یادم نبود چند لحظه قبلش اشکهای چشمانم را ...

قدم به قدم این پیاده روی خیس را دوست دارم

لحظه لحظه نفس کشیدن با خاطرات همان شب...

راهم را کج میکنم به آن طرف پیاده رو میروم خیابان هنوز خلوت است شبیه همان شب

تنها فرقش نبودن توست،درختان خشک این خیابان هم هوایت را کرده است ...

جوری نگاهم میکنند که انگار ارث طلب دارند!

جوابشان با خودت

الان رسیده ام جلوی همان مغازه بسته ی عروسک فروشی که هر چقدر نگاه کردم تا ببینم چشمان نازنینت به کدامشان خیره میشود تا همان را فردایش برایت کادو کنم ،اما چشمانت به هیچ کدام خیره نشد فقط محکمتر دستم را فشار دادی و گفتی بریم...

میدونم مسخرم میکنی اما هنوز اینجا که ایستادم بوی تو می اید.اگر باور نداری از این عروسکها بپرس همه شان شاهدن!

قدمهایم مرا به آخرین ایستگاه رسانده همانجا که ماشینت را پارک کردی همانجایی که اونقدر دیر کردی تا مجبور شدم جای پارک خودم را بهت بدهم چون کمی قبلترش با چشمانت و کله تکان دادن پشت سر همت و آن لبخند دلنشینت دلم نیامد کلافگیت را ببینم و ماشینم را کلی آنطرفتر نزدیک سطل زباله بزرگ ...

نیلوفرانه ترین نیلوفرم عجیب تو را کم دارم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |