!...يواشــكـــي

دندانهایم درد میکند

دیشب دندانپزشکی بودم

میترسم از اوباهت شوم آن اتاق

نه راه پیش دارم نه پس

خدایا غلط کردم...

کاش با مامان رفته بودم و دستهایش را محکم  میفشردم

مثل همان روزهای ٧سالگی و کشیدن دندانهای شیری

ای کاش دندانپزشک آن روزها بین راه پنس از دستش رها نمی شد که مجبور شوم دندان کشیده ام  را ته حلقم احساس کنم...

شاید اگر دستان پیر آن دندانپزشک نمی لرزید هرگز از اتاق دندانپزشک نمیترسیدم...

اما

دیشب قدری آرامتر بودم شاید دلیلش این بود که دکتر دستانش نمی لرزید و فقط یک معاینه ساده بود.

اما  بعد از عکس چه کنم؟

با تمام وجودم میترسم کاش خیار با من بیاید...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |