!...يواشــكـــي

بادا ،مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا ز یاد رفت و ،چرا،در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان ندادو خدا در گلو شکست..

....

وقتی نزدیکترین دوستت تو رو به چشمی نگاه کنه که هرگز توقعش رو نداری اونوقت چی میشه؟

حتی حفظ کردن رابطه ها واسم خیلی سخت شده

باید گذاشت و گذشت

خراب خرابات...

باید بگویم رفاقت فینیش

چقدر دلم میثم می خواهد ،کاش بود و شاملو میخواند...

باز به دنیای تاریکی خوش آمدم؟

بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند

بارم که روی شانه عالم زیادی ام

با شور و شوق می رسم  و طرد می شوم

موجم به هر طرف که بیایم زیادی ام...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |