!...يواشــكـــي

درخت منتظر ساعت بهار شدن

 

و غرق ثانیه های شکوفه بار شدن

 

درخت، دست به جیب ایستاده آخر فصل

 

کنار جاده ، در اندیشه ی سوار شدن

 

درخت منتظر چیست ؟ گاری پاییز؟

 

و یا مسافر گردونه ی بهار شدن ؟

 

و او شبیه به یک کارمند غمگین است

 

درست لحظه ی از کار برکنار شدن

 

گرفته زیر بغل ، برگه های باطله را

 

به فکر ارّه شدن ، سوختن ، غبار شدن

 

درخت ، دید به خوابش که پنجره شده است

 

ولی ملول شد از فکر پر غبار شدن

 

و گفت پنجرگی .... آه دوره ی سختی ست

 

بدون ِ پلک زدن ، چشم انتظار شدن

 

و دوست داشت یک صندلی شود مثلاً

 

و جای دار شدن ، چوبه مزار شدن

 

درخت،ارّه شد و توی کامیون افتاد

 

فقط یکی دو قدم مانده تا بهار شدن

 

و سر در آورد از کارگاه نجاری

 

پس از بریده شدن ، خیس و تابدار شدن

 

ولی درخت ندانست قسمتش این بود 

 

برایِ یک زن ِ آوازه خوان ، سه تار شدن

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |