!...يواشــكـــي

وقتی که رضا رفت ،ترسیدم

احساس کردم پشتم خالی شده

مشتری ها اومده بودن همچینم بد نبود اعتراضی نداشتن پس جای شکر داره لبخند

همه چیز تحت کنترل بود فکر کنم اگه هادی نبود نمیشد مرسی از اعتماد به نفسی که میدادی داداشی

  آخرین بامداد سال ٨٩ نمیدونم دلم واسش تنگ میشه یا نه.... واسم دعا کنید دوستون دارم

بوس بای...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |