!...يواشــكـــي

درست الان آخرین دقایق سال ٨٩

توی آخرین لحظه های تنهاییم توی کافه کسی اومد که از ته دل از دیدنش خونشحال شدم انگار که خدا دنیا رو بهم داده

دیدن یه چهره آشنا اونم وقتی که به باور رسیدی که دیگه نمیشه ،جالب بود  واسم

داره صدای جارو میاد یه مرد نارنجی پوش از کنار شیشه وای خدای من ...الان خانوادش منتظرن ...

بودن هادی خیلی واسم ارزش داشت مرسی هادی و منو بابت بدخلقیام ببخش...

اما داشتم به این فکر میکردم که این همه سال عدد هشت تو همه روزها باهامون بود

٨١

٨٢

٨٣

٨۴

٨۵

٨۶

٨٧

٨٨

٨٩

اما از این به بعد چقدر دلمون واسش تنگ میشه؟؟؟؟؟؟

هشت میره نه میاو و این عدد درست ده سال باهاته پس تنها نیستیم

جای رضا خالیه ...میثم ...حسن جوووووووون و کسایی که خیلی وقته که تنهام گذاشتن

این چند خط و نوشتم واسه آخرین دقایقی که توی سال ٨٩ هستم...

منو بابت تموم نوشته هام که باعث آزردگیتون میشد ببخشید

مرسی که چشمای مهربونتون و اوردید اینجا دوستون دارم و سال خوبی و واستون آرزو میکنم

التماس دعا ....سال نو مبارکلبخند

 مهربونم به زمین خوش اومدی و تولدت مبارک زندگی من...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |